سنائی غزنوی

مجدودبن آدم سنائی غزنوی

ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی درسال 473هجری قمری، در شهر غزنه واقع در افغانستان امروزی به‌دنیا آمدودرسال 545در همان شهر وفات یافت .حدیقةالحقیقه نام او را «ابوالمجدودبن آدم السنائی» نوشته‌است. این حاکی از آن است که نام‌های دیگری که بر روی او نهاده‌اند غلط است. در دیوان سنایی ابیاتی به چشم می‌خورد که در آن سنایی خود را «حسن» خوانده‌است. در این بیت سنایی می‌گوید:

حسن اندر حسن اندر حسنم   تو حسن خلق و حسن بنده حسن

این حکیم خردمند در طول زندگی  حالات  شخصیتی مختلف پیدا کرده‌است. درآغازراه  مداح سلطان وبرزگان بوده، پس از آن به وعظ وخطابه  و نقد اجتماعی روی آورده و دردوره آخر که به کمال رسیده است راه خود را یافته و عاشق و قلندر و عارف شده‌است. که تا آخر عمر گرفتار این حالات بوده یعنی “زاهدی عارف” است .  به همین علت  سنایی  شاعری است که  عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد ه است ولی صوفیان پیش از او نیز در اشعار خود مضامین عرفانی را بیان کرده‌اند که می‌توان به شاهنامه فردوسی واشعار منصور حلاج وابوسعید ابوالخیر ودیگران اشاره کرد. اما تصوف سنایی درون مایه زاهدانه دارد وچنانست که از سخنان قلندران و اهل ملامت نیز مایه می‌گیرد..اگر حدیقه سنائی را سر آغاز ورود عرفان به شعر پارسی بگیریم سیر تکامل آن با منطق الطیر عطار است که آنرا کاملتر میکند و مثنوی معنوی مولانا آنرا به کمال واوج طراوت خود میرساند .بعضی مذهب اورا اشعری میدانند بلحاظ آن که آغاز دیوان وحدیقه را با مدح خلفا شروع کرده اما شاید این بعلت آن باشد که وی بسیار تحت تاثیر غزالی بوده وازشیوه او پیروی کرده است

‘,گویندمردی خاک‌نشین و معاصر سنائی بودکه دراثر تنگدستی  روزها ته مانده ودردشراب را که کسی نمیخورده ازشراب خانه ها جمع میکرد وشبها در گلخن حمام (گلخن حمام موتورخانه امروزیست که در قدیم درآنجا با آتش زدن جوب ومدفوغ حیوانات وزباله آب خزانه حمام را گرم میکردند در نتیجه جای دود گرفته وکثیفی بوده ومحل اجتماع بی خانمانها نیز به شمارمی آمده  ) مینوشیدو مردم به همین دلیل  اورا لایخوار مینامیدند .گویند انقلاب خاطر سنائی در سیر و سلوک و پیمودن عوالم معنوی را موجب این مرد بوده‌است.که شرح آنرا آقای دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی چنین نقل فرموده اند “سبب توبهٔ سنائی آن بود که در زمستانی که سلطان محمود جهت تسخیر بعض از دیار کفر از غزنین بیرون رفته بود سنائی در مدح او قصیدتی در سلک نظم کشیده متوجه اردوی وی شد تا به عرضه درگاه رساند، در اثناء راه بدر گلخنی رسید که یکی از مجذوبان مشهور به لای خوار ساقی خود را می‌گفت قدحی پر کن به کوری محمود سبکتکین. ساقی گفت محمود پادشاهی است مسلمان و به امر جهاد مشغولی می‌نماید لای خوار گفت مردکی است ناخوشنود و آنچه در تحت حکم وی درآمده‌است ضبط نمی‌تواند کرد می‌رود که مملکت دیگر بگیرد و آن قدح را درکشید باز با او گفت قدحی دیگر پر کن بکوری سنائی شاعر. ساقی گفت سنائی مردی است شاعر فاضل مقید متقی لطیف طبع. لای‌خوار گفت اگر وی از لطف طبع بهره‌ور بودی به کاری اشتغال نمودی که وی را به کار آمدی، گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار نمی‌آید و نمی‌داند که او را برای چه کار آفریده‌اند. سنائی از شنیدن این سخن متحیرشده از شراب غفلت هشیار گشت و به سلوک مشغول شد؛ و بر خرد خرده دان ارباب فضل و عرفان پوشیده نماند که از مضمون این حکایت چنان به وضوح می‌پیوندد که اشتهار شیخ سنائی به نظم اشعار در زمان سلطنت محمود غزنوی بوده باشد و حال آنکه از کتاب حدیقه الحقیقه که در سلک منظومات حقیقت آیات آن جناب انتظام دارد چنان ظاهر می‌شود که شیخ سنائی معاصر بهرام‌شاه بوده و کتاب را بنام نامی آن پادشاه عالیجاه نظم نموده و سلطان محمود در سنه ۴۲۱ وفات یافته و نظم حدیقه چنان‌که هم از آن کتاب بتحقیق می‌انجامد در سنهٔ سبع و ثلاثین و خمسمائه (۵۳۷) به اتمام پیوسته و از ملاحظهٔ این دو تاریخ که متفق اهل خبر است نزد اولیا [ء فضل] صفت. وضوح می یابد که صحت حکایت مجذوب لای خوار بغایت [نا] مناسب است والعلم عنداﷲ .بهرجال سنائی پس از آن به بلخ رفت وبعد به سرخس سفر نموده وعازم هرات وسپس نیشابور شد ومجددا” مدتی دربلخ ماند ودر طول همه این سالها بافقر وتنگدستی زندگی میکرد وعزم سفر مکه کرد وپس از بازگشت ازحج دوباره به بلخ باز گشت  اما زیارت مکه کاملا اورا دگرگون کرده بود وآثار تخول ازدرون وانقلاب فکری مشهود بود دیگر دست از مدح دیگران کشیده به پرهیز کاری وزهد آمیخته باعرفان روی آورده بود بعد از مدتی از بلخ به سرخس برگشت وسالها در آنجازندگی کرد ومورد حرمت مردم بود ومثنوی سیرالعباد الی المعاد را نوشت . دراین زمان یکی از وزرا بنام درگزینی به سرخس آمد وازو خواست تا به درگاه سلاطین سلجوقی در آید اما سنائی نپذیرفت و از سرخس خارج شد وبه شهرهای مختلف خراسان سفر کرد وسر آخر به زادگاهش غزنه باز گشت و به مراحل سیر وسلوک عارفانه پرداخت وعزلت گزید ودر این زمان مثنوی حدیقه الحقیقه رانوشت که این مثنوی آغاز تحولاتی شگرف در ادبیات شدوبسیاری از مفاهیم ومضامین بلند اخلاقی وعرفانی درادبیات فارسی کلید خورد

این سخن تحفه ایست ربانی                          رمز اسرارهای روحانی

خاطر ناقصم چو کامل  شد                           به سخن های بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر   زاید                           هریک از یک شگرف تر زاید

شاهدانی به جهره همچوهلال                      درحجاب حروف زهره جمال

در مقامی که این سخن خوانند                    عقل وجان سحرمطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند                           قدسیان خرقه ها در اندازند

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی              نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم         همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری                           احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت                               تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی                           تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی                         بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی          بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی                      نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی                نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی                   همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی                همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد                            لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید                            مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                      ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر           خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                          انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود                 ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود            کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم            ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم       تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم            گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا              زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم

به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری                ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم

میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی                   لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی           ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”