عبدالرحمان جامی

 

عبدالرحمان جامی

وی  تخلص جامی  را از دوجهت برگزید ، نخست به خاطر   اینکه زادگاهش جام بود و دیگر آنکه رشحات فکریش  از سرچشمه زلال معرفت مرادش شیخ احمد جام معروف به ژنده پیل سیراب میشد.
پدر بزرگ جامی بنام شمس الدین محمد دشتی از محله دشت اصفهان بود و به بخاطر آشوب  سیاسی زمان و   بیدادگری ترکان   در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و بعلت دانشی  که داشت  منصب قضاوت یافت و به دشتی معروف شد .و با دختریک نفر از نزدیکان امام محمد شیبانی ازدواج کرد که   ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد که حاصل ازدواج احمد پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها به  جامی شهرت یافت .
جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون پدرش  شهر هرات را برای اقامت خود برگزید، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه  نظامیه   هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و باتحصیل و مطالعه صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفاده‌کندو خود از اساتید برجسته زمان شده و با تصوّف آشنا و مجذوب آن گردد  به‌طوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش خلیفه طریقت نقشبندیه گردیدالبته هم زمان با این استحاله معنوی به سرودن شعر نیز مشغول بود و ابتدا با تخلص دشتی وسپس با تخلص جامی شعر میسرود و اشعارش بعلت روانی وشیوایی دست بدست میشد . پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه  تیموری الغ بیگ قرار گیرد زیرا دربار او به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز موفق شد استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. وبا تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیت رسید
بعد از چند سفر که در خراسان انروز و ماوراءالنهر برای  مطالعه بیشتر به سفر حجاز رفت  . در این سفر که به سال 851 – 877 هجری – مسیر  کردستان ، بغداد ، کربلا ، نجف ، مدینه ، مکه ، دمشق ، حلب و تبریز راطی نمود و به خراسان باز گشت که در دیوان جامی موارد بسیاری یافت میشود که به این سفر اشاره و حوادث و زیارت ها و شهر های مختلف را به تصویر کشیده است **
اویکی از بنیانگزاران سبک هندی و روش پیچیده گویی است  . اماجامی  در سروده های  او سبک و روش قدیم و اصیل خراسانی و مضامین رایج سیک عراقی را نیز میتوان یافت .البته این امر یعنی اغتشاش و درهم ریختگی سبک و فقدان روش و شیوه  در شعر جامی تنها ویژه این سراینده نمیباشد یلکه یکی از ویژگی های تاریخ ادبی قرن نهم میباشد .
وی   به افتادگی و گشاده‌رویی معروف بود و با اینکه زندگی‌ای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نگفت اما شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر  هم از ارادتمندان او بودند.
جامی سرانجام در  ۲۷ آبان ۸۷۱ – ۱۷ محرم ۸۹۸ هجری – در  سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است.

 آثار جامی
از جامی ده‌ها کتاب و رساله از نظم و نثر به زبان‌های فارسی و عربی به یادگار مانده‌است ;فقط نام میبرم چون تفصیل در مورد آنها در حوصله این مقاله نیست .

آثار منظوم: جامی اشعار خود را در دو مجموعه بزرگ گردآوری کرده‌است:

  1. دیوان های سه  گا نه شامل قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات

جامی دیوان خود را در اواخر عمر به تقلید از امیر خسرو دهلوی در سه قسمت زیر مدون نمود

فاتحه الشباب ( دوران جوانی )

واسطه العقد ( اواسط زندگی )

خاتمه ا لحیاه ( اواخر عمر ) :

جامی مقطعات و رباعیاتی نیزدارد که  محتوی  آن ها مسائل عرفانی‌  و صوفیانه است است  و اشعار دیگری درمجموعه های

سلسله الذهب  – هفت اورنگ – سلامان وابصال – تحفه الاحرار – سبحه  الابرار – یوسف وزلیخا – لیلی  ومجنون  – خرد نامه اسکندر ی  و آثار نثر  اونیز عبارتند از بهارستان  – رساله وحدت وجود – شرح مثنوی – نفخات الانس و منشات ,

آثار منثور آثار منثور او نیز به شرح زیر است
بهارستان، رساله وحدت وجود، شرح مثنوی، نفحات الانس و منشآت  ودیگر آثاری که در حوصله این مقاله نیست

نمونه هایی از اشعار جامی

نفحات وصلك او قـدت،  جـمرات شوقك في الحشا       

 غمت به سينه كم‌آتشي‌كه‌نـزد ‌زبانه‌كماتشا
 بتوداشت‌خو دل‌گشته‌خون،ز تو بود جان مرا سكون          فـهجـرتنـي فـجعلتـني متـحيرا متـوحـشا
 دل مـن بـه عشق تـو مي‌نهد، قـدم وفا بـره طلـب             

 لئن سعي فبه سعي، ولئن مشي فبه مشي

 ز كمند زلف تو هر شكن، گـرهي فتاده بـه كار من               

به گره‌گشائي زلف خود تو ز ‌كار من گرهي‌گشا
 توچه‌مظهري‌كه ز جلوه‌ي تو صداي سبحه‌ي صوفيان         

گذرد ز ذروه‌ي لامكان،كه‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا
 همه‌اهل‌مسجد‌ و صومعه، پي ورد صبح و دعاي شب         

من و ذكر طره و طلعت تو،من الغداه‌الي‌العشا
 چه جفا كه«جامي» خسته دل ز جدايي تو نمي‌كشد         

قدم ‌از طريق وفا بكش سوي عاشقان بلاكشا
 
غزلی دیگر از جامی

به كعبه رفتم وز آنجا هواي كوي تو كردم                   

جـمال كعبه تماشـا بيـاد روي تو كردم
 شـعار كـعبه چـو ديدم سياه دسـت تمـنا                  

دراز جـانب شـعر سيـاه مـوي تـو كردم
 چو حلقـه‌ي در كعبه به صد نيـاز گرفتـم                

دعاي حلقه‌ي گيسوي مشكبوي ‌تو كردم
 نهاده خلق حرم سوي كعبه روي عبادت            

من از ميان همه روي دل به سوي ‌تو كردم
 مرا به هيچ مقامـي نبـود غير تـو كامـي          

طواف‌ و ‌سعي‌كه كردم‌به‌جستجوي توكردم
 به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان            

من از دعا لب خود بسته گفتگوي تو كردم
 فتاده اهل فتي در پي منـي و مقاصـد             

چو(جامي)از همه فارق من آرزوي تو كردم
گلزار عشق

از خارخار عـشق تـو در سينـه دارم خـارها                  

هـر دم شگفته بر رخم زان خارها گلـزارها
 از بس فغان و شيونم چنگيست خم‌گشته تنم           

اشك آمده تا دامنـم از هر مژه چون تـارها
 ره‌جانب بستان‌فكن‌ كز ‌شوق‌تو گل در چمن           

صد‌چاك‌كرده پيرهن شسته به‌خون‌رخسارها
 تا سوي بـاغ آري گذر سرو و صنـوبر را نگر                

عـمري پي نــظاره سر بر كـرده از ديـوارها
 زاهد بمسجد ‌برده پي‌حاجي‌به‌پايان‌كرده طي   

ايي كه باشد نقل و مي‌بيكاري است‌اين‌كارها
 هر دم فروشم جان تو را بوسه ستانم در بها          

ديوانـه‌ام بـاشد مـرا بـا خـود بـسي بـازارها
 تو بوده يار هر خسي من مرده از غيرت بسي         

يك بار ميرد هر كسي بيچاره جـامي بـارها
 
الهی غنچهٔ امید بگشای!
گلی از روضهٔ جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم!
وزین گل عطرپرور کن دماغم!
درین محنت‌سرای بی مواسا
به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!
زبانم را ستایش‌پیشه گردان!
ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!
بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!
گشادی نافهٔ طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!
ز شعرم خامه را شکرزبان کن!
ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!
سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست
وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست
درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه
نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه
حریفان باده‌ها خوردند و رفتند
تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند
نبینم پختهٔ این بزم، خامی
که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی
بیا ساقی رها کن شرمساری!
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری

به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست
ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست
زبان در کام، کام از نام او یافت
نم از سرچشمهٔ انعام او یافت
خرد را زو نموده دم به دم روی
هزاران نکتهٔ باریک چون موی
فلک را انجمن‌افروز از انجم
زمین را زیب انجم ده به مردم
مرتب‌ساز سقف چرخ دایر
فراز چار دیوار عناصر
قصب‌باف عروسان بهاری
قیام‌آموز سرو جویباری
بلندی‌بخش هر همت‌بلندی
به پستی‌افکن هر خودپسندی
گناه آمرز رندان قدح‌خوار
به طاعت‌گیر پیران ریاکار
انیس خلوت شب‌زنده‌داران
رفیق روز در محنت‌گذاران
ز بحر لطف او ابر بهاری
کند خار و سمن را آبیاری
وجودش آن فروزان آفتاب است
که ذره ذره از وی نوریاب است
ز بام آسمان تا مرکز خاک
اگر صد پی به پای وهم و ادراک،
فرود آییم یا بالا شتابیم
ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم

دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک‌بازی؟
تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی؟
چو دونان جغد این ویرانه گشتی؟
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا کنگر ایوان افلاک!
ببین در رقص ارزق‌طیلسانان
ردای نور بر عالم‌فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
شده گرم از یکی، هنگامهٔ روز
یکی را، شب شده هنگامه‌افروز
یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سررشتهٔ دولت گسسته
چنان گرم‌اند در منزل‌بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
چه داند کس که چندین درچه کارند
همه تن رو شده، رو در که دارند
به هر دم تازه‌نقشی می‌نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
عنان تا کی به دست شک سپاری؟
به هر یک روی «هذا ربی» آری؟
خلیل آسا در ملک یقین زن!
نوای «لا احب الافلین» زن!
کم هر وهم، ترک هر شکی کن!
رخ «وجهت وجهی» بر یکی کن!
یکی دان و یکی بین و یکی گوی!
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی!
ز هر ذره بدو رویی و راهی‌ست
بر اثبات وجود او گواهی‌ست
بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش‌ها را نقشبندی
به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی‌قلمزن یک الف راست
درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
به خشت از کلک انگشتان نوشته‌ست
که آن را دست دانائی سرشته‌ست
ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت‌زن غافل نمانی
به عالم اینهمه مصنوع، ظاهر
به صانع چه نه‌ای مشغول‌خاطر؟
چو دیدی کار، رو در کارگر دار!
قیاس کارگر از کار بردار!!

آر امگاه عبدالرحمان جامی در هرات (افغانستان )

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”