محمود اکرامی فر

دکتر محمود اکرامی فر

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان  ۱۳۹۳  هجری شمسی است ومرتب به یادم میاید که او گفته است(ﻳﺎعلی گفتیم وعشق آغاز شد) امامتاسفانه نه اورادیده ام ونه او اهل ﺗﺰﻭیر وریا بوده تادر همه جا حاضر شده و خود نمائی کند، تا در مورد گذشته اش چیزی بدانیم فقط دروبلاگش چند خطی درمورد خود نوشته است .و این که نمیشود مردان وزنان بزرگ فقط به خودشان تعلق ندارند بلکه متعلق به جامعه بشری هستند ودکتر اکرامی فرنیز از این قاعده مستثنی نیست . طبیعی است که کلامی دلنشین دارد وقلمی هم ، اوخود را چنین معرفی میکند . سال ۱۳۳۸ را با گریه آغازیدم و زندگی را بازی کردم.
.از ۱۳۵۹ با دریا آشنا شدم وپسرانم را عاشقانه زیستم . زندگی ام در مسیر گردبادهای هراسان چونان دفتری چهل برگ ورق خورده است . زیبایی زندگی ام را آب با خود برد تا جلگه های پایین دست حاصلخیز شوند.
باران که می بارد ،تازه یادم می آید که چترم را بر نداشته ام، می دوم تا ته باران وخیسی ام را می خندم.باران که می باردآسمان از پرنده تهی می شود، باران که ….
برخی از دوستان می گویند اسم و بلاکت طولانیست. می گویم چه اشکال دارد .من این مصراع شعرم را که در کتاب” …دریاتشنه است “من آمده است را به بقیه اشعارم نمی دهم وافتخارم این است که آن را سروده ام چرا که ورد زبان خاص و عام است .وقتی دیگران از آن لذت می برند چرا من از آوردن آن خودداری کنم . ومن که میخواهم وبلاگ خود را به این شعر دلنشین در مورد مولا علی آراسته کنم به رسم معهود باید مجملا” درمورد   شاعر آن مطالبی بیاورم که از قلم خود ایشان آوردم .

…. از بیابان بوی گندم مانده است

عشق روی دست مردم ما نده است

آسمان بازیچه ی طوفان ماست 

ابر نعش آه سرگردان ماست….

باز هم یک روز طوفان می شود

هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر

باده ها می نوشم از جوشن کبیر

                                                 آب زمزم در دل صحرا خوش است

باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش . می گویم که مولایم علیست 

آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود

مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت

پیش چشمم آسمان آتش گرفت…….

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

                                      بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد-

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

                                                                          عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

 

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

                                                                         کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی

                                    کوفه یعنی مرد آری مرد نیست

یا اگر هم هست صاحب درد نیست

                                                                              عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند

ابن ملجم های پی در پی شدند……..

از سکوت و گریه سرشارم علی

تا همیشه دوستت دارم علی

شعری دیگر از دکتر اکرامی فر

بانو
رود ها
ایستاده اند.

گیسوانت
که خوابگاه پرندگان مهاجر است
همچنان زلال می وزد.
بانو
کدام گرد باد هراس
در چشمهای تو بیتوته کرده است
که ندیدنت را می بارم.

بانو
آسمان سهم پرندگانی ست
که نام تو را
شاباش می کنند.
و دف ها به یاد تو
فریاد می شوند .

راستی بانو
بدون تو
شبانه روز چند سال است؟

باز می‌گردم به کار خویشتن

گریه نوش و شرمسار خویشتن

باز می‌گردم ببینم عشق چیست

شیعه‌تر، شوریده‌تر درعشق کیست؟

ناگهان، هر واژه‌ای تب می‌کند

یادی از اندوه زینب می‌کند

یال خون آلود اسبی بی سوار

می‌وزد بر خاک‌های سوگوار

می‌زند بر سینه، می‌پوشد سیاه

خاک گودال بلند قتلگاه

از نگاه، پیر و غیرتمند من

قطره قطره می‌چکد لبخند من

چشمه چشمه، اشک و ماتم می‌شود

کربلا در کربلا، غم می‌شود

می‌شود پر از سکوتی ارجمند

می‌سرایم با زبانی سربلند

ای حسین ‌ای ماه قربانی شده

صبح سکرانگیز توفانی شده

ای تمام شهر، در سوگت سیاه

آب‌های نهر، در سوگت سیاه

ای سر خورشید روی دامنت

شعله شعله زخم در پیراهنت

ای درختان پیش رویت سر به زیر

هفت اقیانوس در چشمت اسیر

جز تو کس فریاد بیداری نشد

تشنۀ از خویشتن جاری نشد

غصه‌ها، پشت مرا خم می‌کنند

گریه‌ها، عمر مرا کم می‌کنند

آه از آن ساعت که در آن دشت پیر

ذوالجناحی بود زینی سر به زیر

آفتاب از صدر زین افتاد بود

آسمان روی زمین افتاده بود

هیچ کس خورشید را یاری نکرد

هیچ کس از گل طرفداری نکرد

جملۀ سرها گریبانی شدند

دشمن آن نوح توفانی شدند

آسمان در آسمان، بارانی‌ام

گردبادم، در خودم زندانی‌ام

سر نهاده شعله، رودی دامنم

آتشی گل کرده در پیراهنم

آتشی سر در گریبان خودم

ساکن شام غریبان خودم

آسمان بر دوش صحرا می‌رود

آفتابی رو به دریا می‌رود

آه،‌ ای دریا در آغوشش بگیر

موج توفان زاد، بر دوشش بگیر

چون که‌ این  دریای توفان پیرهن

هفت وادی زخم سرکش در بدن

می‌رود تا عشق را معنا کند

می‌رود تا خویش را پیدا کند

آسمان گریان و صحرا تشنه است

در میان دجله، دریا تشنه است

دست در شط برد و دریا مست شد

آسمان تا بی نهایت دست شد

با دل خونین، لب خندان… که دید؟

تشنه مشک آب بر دندان که دید؟

سلامت وشاد کامی استاد آروزی ماست

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”