سنائی غزنوی

مجدودبن آدم سنائی غزنوی

ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی درسال 473هجری قمری، در شهر غزنه واقع در افغانستان امروزی به‌دنیا آمدودرسال 545در همان شهر وفات یافت .حدیقةالحقیقه نام او را «ابوالمجدودبن آدم السنائی» نوشته‌است. این حاکی از آن است که نام‌های دیگری که بر روی او نهاده‌اند غلط است. در دیوان سنایی ابیاتی به چشم می‌خورد که در آن سنایی خود را «حسن» خوانده‌است. در این بیت سنایی می‌گوید:

حسن اندر حسن اندر حسنم   تو حسن خلق و حسن بنده حسن

این حکیم خردمند در طول زندگی  حالات  شخصیتی مختلف پیدا کرده‌است. درآغازراه  مداح سلطان وبرزگان بوده، پس از آن به وعظ وخطابه  و نقد اجتماعی روی آورده و دردوره آخر که به کمال رسیده است راه خود را یافته و عاشق و قلندر و عارف شده‌است. که تا آخر عمر گرفتار این حالات بوده یعنی “زاهدی عارف” است .  به همین علت  سنایی  شاعری است که  عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد ه است ولی صوفیان پیش از او نیز در اشعار خود مضامین عرفانی را بیان کرده‌اند که می‌توان به شاهنامه فردوسی واشعار منصور حلاج وابوسعید ابوالخیر ودیگران اشاره کرد. اما تصوف سنایی درون مایه زاهدانه دارد وچنانست که از سخنان قلندران و اهل ملامت نیز مایه می‌گیرد..اگر حدیقه سنائی را سر آغاز ورود عرفان به شعر پارسی بگیریم سیر تکامل آن با منطق الطیر عطار است که آنرا کاملتر میکند و مثنوی معنوی مولانا آنرا به کمال واوج طراوت خود میرساند .بعضی مذهب اورا اشعری میدانند بلحاظ آن که آغاز دیوان وحدیقه را با مدح خلفا شروع کرده اما شاید این بعلت آن باشد که وی بسیار تحت تاثیر غزالی بوده وازشیوه او پیروی کرده است

‘,گویندمردی خاک‌نشین و معاصر سنائی بودکه دراثر تنگدستی  روزها ته مانده ودردشراب را که کسی نمیخورده ازشراب خانه ها جمع میکرد وشبها در گلخن حمام (گلخن حمام موتورخانه امروزیست که در قدیم درآنجا با آتش زدن جوب ومدفوغ حیوانات وزباله آب خزانه حمام را گرم میکردند در نتیجه جای دود گرفته وکثیفی بوده ومحل اجتماع بی خانمانها نیز به شمارمی آمده  ) مینوشیدو مردم به همین دلیل  اورا لایخوار مینامیدند .گویند انقلاب خاطر سنائی در سیر و سلوک و پیمودن عوالم معنوی را موجب این مرد بوده‌است.که شرح آنرا آقای دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی چنین نقل فرموده اند “سبب توبهٔ سنائی آن بود که در زمستانی که سلطان محمود جهت تسخیر بعض از دیار کفر از غزنین بیرون رفته بود سنائی در مدح او قصیدتی در سلک نظم کشیده متوجه اردوی وی شد تا به عرضه درگاه رساند، در اثناء راه بدر گلخنی رسید که یکی از مجذوبان مشهور به لای خوار ساقی خود را می‌گفت قدحی پر کن به کوری محمود سبکتکین. ساقی گفت محمود پادشاهی است مسلمان و به امر جهاد مشغولی می‌نماید لای خوار گفت مردکی است ناخوشنود و آنچه در تحت حکم وی درآمده‌است ضبط نمی‌تواند کرد می‌رود که مملکت دیگر بگیرد و آن قدح را درکشید باز با او گفت قدحی دیگر پر کن بکوری سنائی شاعر. ساقی گفت سنائی مردی است شاعر فاضل مقید متقی لطیف طبع. لای‌خوار گفت اگر وی از لطف طبع بهره‌ور بودی به کاری اشتغال نمودی که وی را به کار آمدی، گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار نمی‌آید و نمی‌داند که او را برای چه کار آفریده‌اند. سنائی از شنیدن این سخن متحیرشده از شراب غفلت هشیار گشت و به سلوک مشغول شد؛ و بر خرد خرده دان ارباب فضل و عرفان پوشیده نماند که از مضمون این حکایت چنان به وضوح می‌پیوندد که اشتهار شیخ سنائی به نظم اشعار در زمان سلطنت محمود غزنوی بوده باشد و حال آنکه از کتاب حدیقه الحقیقه که در سلک منظومات حقیقت آیات آن جناب انتظام دارد چنان ظاهر می‌شود که شیخ سنائی معاصر بهرام‌شاه بوده و کتاب را بنام نامی آن پادشاه عالیجاه نظم نموده و سلطان محمود در سنه ۴۲۱ وفات یافته و نظم حدیقه چنان‌که هم از آن کتاب بتحقیق می‌انجامد در سنهٔ سبع و ثلاثین و خمسمائه (۵۳۷) به اتمام پیوسته و از ملاحظهٔ این دو تاریخ که متفق اهل خبر است نزد اولیا [ء فضل] صفت. وضوح می یابد که صحت حکایت مجذوب لای خوار بغایت [نا] مناسب است والعلم عنداﷲ .بهرجال سنائی پس از آن به بلخ رفت وبعد به سرخس سفر نموده وعازم هرات وسپس نیشابور شد ومجددا” مدتی دربلخ ماند ودر طول همه این سالها بافقر وتنگدستی زندگی میکرد وعزم سفر مکه کرد وپس از بازگشت ازحج دوباره به بلخ باز گشت  اما زیارت مکه کاملا اورا دگرگون کرده بود وآثار تخول ازدرون وانقلاب فکری مشهود بود دیگر دست از مدح دیگران کشیده به پرهیز کاری وزهد آمیخته باعرفان روی آورده بود بعد از مدتی از بلخ به سرخس برگشت وسالها در آنجازندگی کرد ومورد حرمت مردم بود ومثنوی سیرالعباد الی المعاد را نوشت . دراین زمان یکی از وزرا بنام درگزینی به سرخس آمد وازو خواست تا به درگاه سلاطین سلجوقی در آید اما سنائی نپذیرفت و از سرخس خارج شد وبه شهرهای مختلف خراسان سفر کرد وسر آخر به زادگاهش غزنه باز گشت و به مراحل سیر وسلوک عارفانه پرداخت وعزلت گزید ودر این زمان مثنوی حدیقه الحقیقه رانوشت که این مثنوی آغاز تحولاتی شگرف در ادبیات شدوبسیاری از مفاهیم ومضامین بلند اخلاقی وعرفانی درادبیات فارسی کلید خورد

این سخن تحفه ایست ربانی                          رمز اسرارهای روحانی

خاطر ناقصم چو کامل  شد                           به سخن های بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر   زاید                           هریک از یک شگرف تر زاید

شاهدانی به جهره همچوهلال                      درحجاب حروف زهره جمال

در مقامی که این سخن خوانند                    عقل وجان سحرمطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند                           قدسیان خرقه ها در اندازند

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی              نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم         همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری                           احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت                               تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی                           تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی                         بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی          بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی                      نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی                نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی                   همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی                همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد                            لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید                            مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                      ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر           خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                          انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود                 ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود            کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم            ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم       تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم            گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا              زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم

به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری                ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم

میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی                   لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی           ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

حافظ

لسان الغیب حافظ شیرازی

درحدود سال های ۷۲۶-۷۲۷ هجری قمری  خداوند شهر شیراز را بافتخار تولد کودکی بنام شمس الدین محمد مفتخر نمود که بعدها به خواجه حافظ شیرازی ملقب شد ولسان الغیب نامیده شد وبرای همشه ی تاریخ ،از تابناک ترین ستارگان ادبی ایران زمین باقی خواهد ماند . اودرسن بیست سالگی قران را با ۱۴روایت از حفظ میدانست وبهمین جهت به حافظ شهرت یافت واز جمله شاعرانی است که در ایام جوانی شهرت او حتی از مرزهای ایران نیز گذشت همان طور که خود میفرماید

         شکر شکن شوند همه طوطیان هند                  زین قند پارسی که به بنگاله میرود

زمان حیات حافظ عصر اختناق وکشمکشهای سیاسی وعصر فترت دوره ایلخانی مغولان  وتیمور لنگ بوده ،اما شهر شیراز دراین زمان به یمن هوشیاری اتابکان فارس از هرگونه گزندی مصون و پناهگاه هنرمندان واندیشمندان شده  است . بااین حال دوران سقوط ارزشهای معنوی وجنگهای داخلی بوده وعصر تزویر وریا  ودوران جنگهای داخلی ودر چنین شرایطی حافظ شعر خود را دستمایه ارتراق قرارنداده وباشعر به مبارزه با تزویر وریا رفته وباکنایه وتمسخر به اصلاح مردم زمانه وپندارهای آنان پرداخته  اشعارش نه صرفا عاشقانه است ونه صرفا عارفانه بلکه تلفیقی از این دونوع شعراست وبابی است در تلفیق فرهنگ ایران و اسلام وبارندی وهوشیاری سعی در اصلاح الگو های رفتاری زمان خود نموده است وبهمین دلیل اشعار او درهمه زمانها دلنشن مینماید سخنش کنایه آمیزاست وکلمات دربیان او مفهوم ومعنایی غیر از معنای واقعی خود دارد مثلا کلمه رند از يك سو «انسان كامل» است ازمنظر عرفان و از سوي ديگر رند به معناي شخص لاابالي يك لا قباي آسمان جل و گردنكش است وهمچنی کلماتی مثل قلندر وزاهد وشیخ در شعر حافظ در معنای حقیقی خود نیست بهر حال برای شناخت بیشتر این مقوله بایدبه تحصیل و جستجو دراین زمینه پرداخت که دراینجا مجال بررسی آین مبحث عمیق نیست واین اشارت مارا بس .

  گفتم ؛ غم تـو دارم ، گفتا ؛ غمت سرآیـد             

                       گفتم ؛  که ماه من شو ، گفتا ؛   اگر بـرآیـد

 گفتم  ؛ ز مهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز                   

                        گفتا ؛  ز خوبـرویان ایـن کار    کـمـتــر آیـد

  گفتم ؛ که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم                  

                        گفتا ؛ که شب‌رو ست او از راه  دیـگر آیـد

گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد                

                          گفتا ؛ اگر بـدانی هم اوت     رهـبـر آیــد

گفتم ؛ خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد                  

                       گفتا ؛ خنـک نـسـیمی کز کوی   دلبـر آیـد

گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت              

                      گفتا ؛    تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـده‌پـرور آیـد

گفتم ؛ دل رحیمت کـی عزم صلح دارد ؟                

                          گفتا ؛ مـگـوی بـا کس تـا وقت آن در آیـد

 گفتم ؛ زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟        

                 گفتا ؛ خمـوش حـافــظ کاین غصّه هم سر آیـد

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند                   

                              پنهان خورید باده که تعزیر  می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند                      

                            عیب جوان و سرزنش پیر     می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز                   

                            باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید                         

                             مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب                     

                              تا خود درون پرده چه تدبیر   می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز                     

                           این سالکان نگر که چه با پیر  می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید                

                           خوبان در این معامله تقصیر   می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست               

                          قومی دگر حواله به تقدیر     می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر                       

                           کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب        

                           چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو                  

                پرده غنچه می‌درد            خنده دلگشای  تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز         

               کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان                     

                    قال و مقال عالمی می‌کشم از برای     تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار           

                  گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای         تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند           

                   این همه نقش می‌زنم از جهت رضای      تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر                  

                  کاین سر پرهوس شود خاک در سرای      تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست              

                 جای دعاست شاه من بی تو مباد جای     تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن      

                      حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

   

واعظان کین جلوه بر محراب ومنبر میکنند         

                          چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشگلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس                   

                            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوئیا  با  ور نمیدارند روز داوری                                

                           کاین همه قلب و دغل درکارداورمیکنند

یارب این نو دولتان را برخرخودشان نشان               

                         کاین همه ناز از غلام ترک واستر میکنند

ای گدای  خانقه بر جه  که دردیر مغان                                                میدهند آبی که دلها را توانگر    میکنند

 حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد

                      زمره دیگر  به عشق ازغیب سر بر میکنند

 بر در میخانه عشق ای ملک  تسبیح   گوی

                          اندر آنجا طینت آدم مخمر       میکنند 

صبحدم از عرش  نی آمد خوشی عقل گفت          

                      قدسیان  گوئی که شعر حافظ اربرمیکنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند         

                           پنهان خورید باده که تعزیر  می‌کنند

            ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند                  

                        عیب جوان و سرزنش پیر     می‌کنند

      جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز              

                      باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

          گویند رمز عشق مگویید و مشنوید                    

                      مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

         ما از برون در شده مغرور صد فریب                 

                      تا خود درون پرده چه تدبیر   می‌کنند

           تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز                 

                    این سالکان نگر که چه با پیر  می‌کنند

          صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید             

                    خوبان در این معامله تقصیر   می‌کنند

             قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست            

                  قومی دگر حواله به تقدیر     می‌کنند

              فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر                

                    کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

             می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب      

                    چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

آرامگاه عارف بزرگ وشاعر شوریده حافظ درشهر شیراز

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مولوی

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی 

محمدابن محمدابن حسن ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به محمد مولوی فرزندسلطان العلما بهاءالدین ولد از اکابرعرفا وصوفیه درششم ربیع الاول سال 604هجری قمری در بلخ متولد شد ودرتاریخ 5جمادی الثانی 672 هجری قمری در شهر قونیه ترکیه امروز  وفات یافت .پدرمولانا موردغضب محمدخوارزمشاه بوده وبهمین دلیل ازبلخ کوچ کردتا به بغدادبرود ودربین راه درنیشابور باعطارملاقاتی که مولانانیز دررکاب پدر حضور اشت وعطارکتاب اسرارنامه را به او هدیه کرد وبه بهاءالدین ولدگفت “قدر این فرزند را بدان که روزی شعله در عالم خواهد فکند “. آوازه کوچ سلطان ولد به گوش حاکم قونیه رسید ،پیکی فرستاده اورا به قونیه دعوت کرد وبهاءالدین ولد پذیرفت ودر این شهر ساکن شده به تدریس وارشاد شاگردان ومردم همت گماشت وچون وفات یافت با اینکه چلال الدین هنوز 24سال بیشتنر نداشت مریدان پدرش گرد شمع وجود او حلقه زدندو گفتند

  1. شاه مابعدازین توخواهی بود       ازتو خواهیم جمله ما سود         البته اینطور نبوده که از روی اجبار چنین انتخابی کرده باشند بلکه جلال الدین مولوی جوهر وجودخویش را قبلا نشان داده بود  بطوریکه گویند در زمان حیات پدرش به دنبال پدرروان بود که ابن عربی ازمشایخ علمای دمشق این حال را بدید وگفت “سبحان الله که اقیانوسی ازپی یک دریاچه میرود”.بهر حال از زمان فوت پدر تا سال 642امر تدریس علوم دینی و خطابه ومنبر وارشاد خلق را به عهده داشت وآوازه او در سراسر جهان اسلام پیچیده بود تا روزی   با جلال و عظمت خاصی در میان شاگردان از مدرسه به خانه باز می‌‌گشت عابری ناشناس ازوپرسید: «صراف عالم معنی، محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش عابر بانگ برداشت: «پس چرا آن یک «سبحانک ما عرفناک» گفت و این یک «سبحانی ما اعظم شأنی» به زبان راند؟»

این سؤال که نشان ازمقام والای شمس و حکمت او داشت  تحول عجیبی در مولانا ایجاد کرد، او از سنگینی سؤال نعره‌ای زد و از حال رفت. بعد که به خود آمد آتش برخرمن دانسته هایش افتاد وچنان آتشفانی در روح مولانا بوجود آمد  که  مجلس درس وبحث ووعظ و خطابه را به کناری نهاد ومرید   شمس تبریزی شد و تا پایان عمر درزنجیر ارادت مراد خود باقی ماند وزیباترین دیوان شعر خود را بنام مرادش شمس تبریزی سرود .

مرده بدم زنده شدم           گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن           دولت پاینده شدم

مولوی از مشهورترین شاعران پارسی گوی ایران واز مقام والائی در ادبیات فارسی برخورداراست ومثنوی معنوی او شاهکاری در ادبیات فارسی وتقریباً ترجمه منظوم قرآن کریم است .  آثار دیگری چون مجالس سبعه و فیه مافیه ومجموعه مکتوبات  نیز ازاین عارف بزرگ بجامانده است وی القاب متعددی داشته از جمله جلال‌الدین محمد بلخی   ، ملای رومی ، محمد مولوی و مولانا جلال الدین نامیده می‌شده‌است. در اشعارش تخلص خود را «خاموش» اختیار کرده است .

شعري زيبا و بسيار پرمعنا از مولوي

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم                          

                                  که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟                                   

                                    به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا                 

                             یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم                        

                                  رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نی ام از عالم خاک                              

                             دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست                        

                              هوای سر کویش،   پر و بالی      بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟                        

                              کدامست سخن می نهد اندر     دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟                   

                                جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی                                

                                     یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد.                              

                               از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم                             

                                   آنکه آورد مرا،   باز برد در     وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم                         

                                 تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی                               

                              والله این قالب مردار، به هم در شکنم

ابیات آغازین  مثنوی

بشنو از نی چون حکایت میکند 

                                           ز جدائی ها  شکایت می کند

کز نیستا ن تا  مرا ببریده ا ند 

                                             ا زنفیرم مرد و زن نا لیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

                                             تا بگویم شرح درد   اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش   

                                             بازجوید روزگا ر وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم     

                                      جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من  

                                           از دورن من نجست اسرار من

سرمن از نا له ی من دور نیست 

                                          چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست             

                                   لیک کس را دید جا ن دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد              

                                        هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کا ندر نی فتاد    

                                 جوشش عشق است کا ندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید      

                                          پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ 

                               همچو نی دمساز و مشتا قی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند 

                                     قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست             

                                    مرزبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد   

                                     روزها با سوزها هم——–راه شد

روزها گر رفت گو:”رو باک نیست              

                          

                                 تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست”

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد 

                                      هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 

آرامگاه مولانا در قونیه  (کشور ترکیه )

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

سعدی

تصویر خیالی شیخ اجل سعدی شیرازی

ابومحمد مُصلِح(مشرف) بن عَبدُالله معروف  به    سعدی    شیرازی در ۶۰۶  هجری قمری درشیراز بدنیا آمد پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و    در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.وسپس سفر خودرا به حجاز وشام لبنان وروم آغاز کرد وکوله باری از تجربه آموخت ومعرفت اندوخت  وبعد از سالها درزمان حکومت اتابک ابو بکر بن سعد به ایران باز گشت وملقب به سعدی شد  وی  شاعر و نویسنده‌ی پارسی‌گوی ایرانی است. آوازه‌ی او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان  در بحر متقارب و نیز غزلیات  وی است   وی درسال های بین 691تا695بنا به روایات مختلف وفات یافته است . وافتخار ما بداشتن چنین شاعر توانائی همین بس که سخن او زینت بخش سردر سازمان ملل متحد است یعنی سخن او جهانی است

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در افرینش زیک گوهرند

یکی روبهی دید بی دست و پای                  فرو ماند در      لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟                 بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود   درویش شوریده رنگ                    که شیری   برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر    خورد                    بماند آنچه     روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاقی  فتاد                                  که روزی رسان     قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده       بیننده کرد                               شد و تکیه  بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور                    که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به       جیب                که بخشنده روزی فرستد ز    غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست        چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش                     ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای    دغل                              مینداز خود را  چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر                  چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است              گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

بچنگ آر و با دیگران   نوش کن                           نه بر فضله‌ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش                        که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان                           مخنث خورد  دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست    درویش پیر                      نه خود را بیگفن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است                    که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست                که دون همتانند بی   مغز و پوست

                                                 

یکی در بیابان سگی تشنه یافت             برون از رمق در  حیاتش نیافت

کله دلو کرد آن   پسندیده کیش       چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازو گشاد     سگ ناتوان را دمی            آب داد

خبر داد پیغمبر از          حال مرد        که داور گناهان از         او عفو کرد

الا گر جفا کردی      اندیشه کن            وفا پیش گیر و        کرم پیشه کن

یکی با سگی نیکویی  گم نکرد             کجا گم شود         خیر با نیکمرد؟

کرم کن چنان کت برآید   زدست            جهانبان در خیر      بر کس نبست

به قنطار زر بخش کردن   ز گنج              نباشد چو قیراطی       از دسترنج

برد هر کسی بار در   خورد زور                گران است پای       ملخ پیش مور

تو را نادیدن ما غم نباشد                   که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی         ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی        که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی                    که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد         که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری                      پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار             که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم            که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی         که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری                که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم             که هرگز مدعی محرم نباشد

آرامگاه باشکوه شیخ اجل سعدی شیرازی

امروز اول اردیبهشت سال 1397 روز بزرگداشت سعدی شیرازی

را گرامی میداریم

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”