میرزاده عشقی

سید محمد رضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی

میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ  ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی درهمدان متولد  شد. سالهای کودکی را در مکتب‌خانه‌های محلی و از سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ جهانی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت. عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.  «اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات اواز ویرانه‌های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.  در سال ۱297 ه. ش. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال 1400 ه. ش. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود. عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با مسمط نوشت. در واقع این اثر با ثمرش، تاریخچه تز انقلاب مشروطیت و دوره‌ای که شاعر می‌زیست می‌باشد. عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبه وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصاً روزنامه «قرن بیستم» را با قطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.در آخرین کابینه حسن پیرنیا، مشیرالدوله از طرف وزارت کشور به ریاست شهرداری اصفهان انتخاب گردید ولی نپذیرفت. در آغاز زمزمه جمهوریت، عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را با قطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت وبر اثر مخالفت، روزنامه اش توقیف شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر روز ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳ خورشیدی، در تهران هدف گلوله قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.  مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.

از اشعار معروف عشقی می‌توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت شعر زیر یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است.

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید                    به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

به حقیقت در عدل ار در این بام و در است                  به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید

آن‌که بگرفته از او تا کمر ایران         را گه                       به مکافات الی تا           کمرش باید رید

پدر ملت ایران      اگر این بی    پدر است                     بر چنین ملت       و روح پدرش باید رید

این حرارت که به خود      احمد آذر   دارد                   تا که خاموش شود بر     شررش باید رید

شفق سرخ نوشت     آصف کرمانی     مرد                         غفرالله    کنون بر اثرش        باید رید

آن دهستانی       بی مدرک تحمیلی لر                           از توک پاش الی  مغز سرش     باید رید

گر ندارد ضرر و نفع             مشیرالدوله                        بهر این ملک به نفع و ضررش   باید رید

هرگناهی کادمی  عمدا بعالم میکند                               احتیاجست آنکه اسبابش فراهم میکند

ورنه  کی عمدا  گناه اولاد آدم میکند                              یا که از بهر خطا خود را مصمم  میکند

احتیاجست آنکه زو طبع بشر رم میکند                           شادی یکساله را یک روزه ماتم میکند

احتیاج است آن که قدر آدمی کم میکند                              در بر نامرد پشت مرد را خم میکند

ای که شیران راکنی روبه مزاج

احتیاج  ای احتیاج

از اداره رانده مرد بخت برگردیده ای                        سقف خانه از فشار برف و گل خوابیده ئی

زن درآن از هول جان خود   جنین زائیده ئی             نعش ده ساله پسر  دردست سرما دیده ئی

از پدر دور وزنان ناخوردهام بشنیده   ئی                      رفت دزدی خانه  یک مملکت دزذیده ئی

شد ز راه بام بالا   با تن لرزیده ئی                             اوفتاد از بام و شد نعش زهم پاشیده ئی !

 کیست جز تو قاتل این لا علاج ؟

احتیاج ای احتیاج !

بی بضاعت دختری   علامه عهد جدید                               داشت بر وصل جوان سرو بالائی امید

لیک چون بیجاره    زر درکیسه اش بد ناپیدی                     عاقبت هیزم فروش پیر سر تا پا پلید

کز ذغال کنده دایم دم زدی  وزچوب بید                               از  میان دکه  کیسه کیسه   زر کشید

مادرش را دید و دختر را به زور زر  خرید                        احتیاح آمیخت یا موی سیه ریش سپید

از توشد این نامناسب ازدواج !

احتیاج   ای احتیاج !

مردکی پیر و پلید و احمق ومعلول و لنگ                       هیچ نافهمیده  و ناموخته غیر از جفنگ

روی تختی با زنی زیبای در قصری قشنگ                  آرمیده چون که دارد سکه     سنگ زرد رنگ

من جوان شا عر معروف از جین  تافرنگ                          دائما” باید میان کوچه های پست تنگ !

صبح بر دارم قدم تا شام بردارم شلنگ           چون ندارم سنگ سکه    نیست باد این سکه سنگ !

مرده باد آنکس که داد آن را رواج !

احتیاج  ای احتیاج !

البته هر شعری برای زمان خودش دارای مفاهیمی است که ممکن در اثر کذشت زمان بعلت تغییرات آن مفاهیم غریب به نظر بیاید  مثلا” در بند دوم که اشاره به خوابیدن سقف خانه از فشار برف و گل میشود  مربوط به زمانهای پیش است که سقف خانه  ها را کاه گل میکردند یا مثلا دربند سوم که صحبت از ثروت ذغال فروش میشود جون در زمان میرزاده ذغال وسیله گرمائی و سوخت بوده ومن خود در کودکیم شاهد بودم که هیزم شکن ها و ذغال فروشها در همدان چه بازار پر رونقی داشتند

برسنگ مزار این شاعر آزادیخواه این شعر اورا حک کرده اند

خاكـم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم       خاک وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم

آوخ ، كلاه نيست وطن ، گــر كه از سرم                   برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كـــنم

مـرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من         نــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم

مــــن آن نيـم كــه يكسره تدبير مملكت                      تسليـم هـــــــرزه گــــرد قضا و قدر كنــم

زير و زبر اگــــر نكنــي خــاك خصم را                  وي چــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم

جـايي‌ست آروزي من ، ار من به آن رسم             از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم

هـــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي                من نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم

من‌ آن نيم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک             وین كاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من          اي آن كه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود       مهرت نـــه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشق تــو در وجـودم و مهر تو در دلم                    بــا شير اندرون شد و با جان به در كنم

آرامگاه میرزاده عشقی در ابن بابویه

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

ملک الشعرای بهار

مرحوم محمد تقی خان ملک الشعرای بهار

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامستان  ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی  دیوان اشعاراو وکتاب  سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی تنظیم شده و تاریخ احزاب سیاسی همچنین  تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص و تاریخ بلعمی را نیز می‌توان نام برد.

:

ای دیو سپید پای در بند!                         ای گنبد گیتی! ای دماوند!

از سیم به سر یکی کله خود                  ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بشر نبیندت روی                           بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران                           وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان                           با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون            سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت          آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری                      از گردش قرنها پس افکند

ای مشت زمین! بر آسمان شو                  بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری                ای کوه! نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده‌ی زمینی                        از درد ورم نموده یک چند

شو منفجر ای دل زمانه !                    وآن آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین، سخن همی گوی  افسرده مباش، خوش همی خند

ای مادر سر سپید! بشنو                        این پند سیاه بخت فرزند

بگرای چو اژدهای گرزه                   بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی‌مماثل                               معجونی ساز بی‌همانند

از آتش آه خلق مظلوم                            وز شعله‌ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری                     بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز                      بادافره کفر کافری چند

ز آن گونه که بر مدینه‌ی عاد                  صرصر شرر عدم پراکند

مرغ سحر ناله سر كن؛ داغ مرا تازه تر كن

زآه شرر بار اين قفس را؛ برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ؛ نغمه آزادي نوع بشر سرا

واز نفسي عرصه اين خاك توده را پر شرر كن

طلم ظالم، جور صياد؛ آشيانم داده بر باد

اي خدا- اي فلك- اي طبيعت

شام تاريك ما را سحر كن

نو بهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اي آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اي تازه گل ازين

بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران مختصر كن.

بند دوم:

عمر حقيقت به سر شد؛ عهد و وفا بي سپر شد

ناله عاشق- ناز معشوق؛ هر دو دروغ و بي اثر شد

راستي و مهر و محبت فسانه شد؛ قول و شرافت همگي از ميانه شد

از پي دزدي، وطن و دين بهانه شد؛ ديده تر شد

طلم مالك، جور ارباب؛ زارع از غم گشته بي تاب

اي خدا- اي فلك- اي طبيعت ساغر اغنيا پر مي ناب

اي دل تنگ، ناله سر كن

از قوي دستان حذر كن

از مساوات صرف نظر كن

ساقي گلچهره بده آب آتشين

پرده دلكش بزن اي يار دلنشين

ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين

كاز غم توسینه من پرزخون جگر شد

یک شعر انقلابی درقالب مستزاد

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست

کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست

کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس

اخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست

کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی‌گناه

ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟

کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان                                   حضرت ستار خان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست

کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ

فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست

کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید

نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست

کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب

جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست

کار ایران با خداست

 

ای خطهٔ ایران مهین‌، ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز

آشفته کنارت چو دل پر حزن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای

بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من

ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز

افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من

از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کاز من

تا بر نشود ناله نبینی بدن من

دردا و دریغاکه چنان گشتی بی‌برک

کاز بافتهء خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو

آوخ که نگریاند کس را سخن من

وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق

کز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی‌گویم با محنت بسیار

دردا و دریغا وطن من‌، وطن من

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

ایرج میرزا

ایرج میرزا 

ایرج میرزا فرزند صدرالشعراغلامحسین میرزا نوه ایرج پسر فتحعلیشاه قاجاربوددرسال۱۲۵۱ خورشیدی در تبریزبدنیا آمد و درمدرسه دارالفنون تبریز به تحصیل پرداخت ومقدمات عربی و فرانسه رانیز آموخت وبعداز فراقت از تحصیل معاون مدرسه مظفری تبریز شد ودر ضمن شعر هم میگفت وماهنامه ورقه (نخستین نشریه دانشجوئی)رانیز منتشر میکرد وبعد از تغییر مشاغل مختلف بالاخره بعد از انقلاب مشروطه معاون استانداری  اصفهان شد و ی در ۲۲ اسفند 1304خورشیدی بعلت سکته قلبی درشهر تهران   درگذشت ودرآرامستان ظهیر الدوله  تجریش بخاک سپرده شد وی درزمان حیات  به «جلال‌الممالک» و «فخرالشعرا»معروفیت داشت  و  از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصرمشروطیت  و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود.          ایرج میرزا درقالبهای  گوناگون شعر سروده و ارزشمندترین اشعارش مضامین انتقادی، اجتماعی، احساسی و تربیتی دارند. شعر ایرج ساده و روان و گاهی دربرگیرنده واژگان و گفتارهای عامیانه‌است و اشعار او از جمله اشعار اثر گذار بر شعر دوره مشروطیت بود.

            دادمعشوقه به عاشق پیغام                    که کند مادر تو با من    جنگ

هر کجا بیندم از   دور کند                          چهره پرچین و جبین پر اژنگ

با نگاه غضب الوده     زند                          بر دل نازک من تیر    خدنگ

از در خانه مرا طرد    کند                    همچو سنگ از دهن  قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است               شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یکرنگ تو را                   تا نسازی دل او از خون     رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی              باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری                دل برون اری از ان سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش بازاری               تا برد ز اینه ی قلبم           زنگ

عاشق بی خرد       نا هنجار              نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد                            مست از باده و دیوانه زبنگ

رفت و زدمادر و افکند به خاک                   سینه بدرید و دل اورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود                     دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین                        واندکی رنجه شد اورا ارنگ

ان دل گرم که جان داشت هنوز                  اوفتاد از کف ان بی فرهنگ

از زمین باز چو بر خاست نمود                        پی برداشتن دل اهنگ

دید کز ان دل اغشته به خون                    اید اهسته برون این اهنگ:

“اه دست پسرم یافت خراش                 وای پای پسرم خورد به سنگ”

ابليس شبي رفت به بالينجواني                               آراسته با شكل مهيبي سر و بررا

گفتا كه: «منم مرگ واگر خواهي زنهار                   بايد بگزيني تو يكي زين سهخطر را

يا آن پدر پيرخودت را بكشي زار                        يا بشكني از خواهر خودسينه و سر را

يا خود زمي ناب كشي يك دو سه ساغر                      تا آن كه بپوشم زهلاك تو نظررا

لرزيدازين بيم جوان بر خود و جا داشت                 كز مرگ فتدلرزه به تن ضيغم نررا

گفتا: «پدر و خواهرمن هر دو عزيزند                        هرگز نكنم ترك ادب اين دونفر را

ليكن چون به ميدفع شر از خويش توان كرد    مي نوشم و با ويبكنم چاره ي شررا» 

جامي دو بنوشيد وچو شد خيره ز مستي        م خواهر خود را زد و همكشت پدر را  

اي كاش شودخشك بن تاك خداوند                   زين مايه ي شر حفظ كندنوع بشر را

 گویند مر ا چو  زاد مادر                                  پستان بدهن گرفتن آموخت  

شبها بر گاهواره  من                                      یبدار نشست و خفتن آموخت

 یک حرف و دو حرف بر زبانم                                الفاظ نهاد  و گفتن آموخت    

لبخند نهاد بر لب من                                      بر غنچه گل شکفتن آموخت  

دستم بگرفت و پا به پا برد                                تا شیوه راه رفتن آموخت

پس هستی من زهستی اوست              تا هستم وهست دارمش دوست

آرامگاه ایرج میرزا درآرامستان ظهیرالدوله تجریش که مدفن بسیاری از اهل فرهنگ وادبست 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث  (م . امید ) 

دردهم  اسفند ماه سال  ۱۳۰۷در شهرستان مشهد دیده به جهان گشود. طبعی حساس ومانند دریائی متلاطم داشت که امواج قدرتمند آن به ساحل اندیشه های تشنه میکوبید وحرکتی نو وپور شور بوجود میاورد وخصوصا آشنائی او با نیما یوشیج ( علی اسفندیاری ) وسبک شعر نونیما تحولی درروح او که درون مایه سبک خراسانی داشت ایجاد کرد   که توانشت  همه احساس درون خوداز مهر به وطن گرفته تابیان معنای عدالت  را درقالب واژه ها ریخته یا به سبک وشیوه شعر کلاسیک ویا به سبک وشیوه شعر نو براحتی بدیگران القا کند . این چشمه زلال معرفت وشعور علاوه بر آن دستی در موسیقی داشت و تاررا به چیره دستی  مینواخت .همه اهل قلم اورا استادی مسلم در هردو شیوه شعر ایرانی میدانند ، اشعار او ودرک هنریش از جهان بینی خاص وبینش تازه ای حکایت میکند که راهنمای بسیاری از کسانی شد که زمان حیات اورا درک کرده اند وهمچنین درنسلهای بعد از او نیز اثر گذاراست او  تخلص م.امید را برای خو برگزیدوبه شهرت رسید و بالاخره در 4شهریور ماه سال ۱۳۶۹در تهران بدرود حیات گفت و درشهر توس ودرکنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد .

   

   این سردیس زیبا اخیرا بر بالای آرامگاهش نصب شده است

*تصویر توسط اینجانب گرفته شده 1سفند 1396*

**لحظه ی دیدار **

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

لحظه ی دیدار نزدیک است

    این شعر دل انگیزرا  با صدای شاعر (شادروان اخوان ثالث )بشنوید

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی …

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نخواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

 

 هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی‌خواهی

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

 

آرامگاه زنده یاد مهدی اخوان ثالث در داخل حیاط آرامگاه فردوسی بزرک

*تصویر توسط اینجانب  گرفته شده اسفند 1396*

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

عراقی

 

 

فخرالدین عراقی

 

فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهی ایرانی، بنا به تحقیق استاد سعید نفیسی در اوایل قرن هفتم هجری در ده کمیجان  در اطراف همدان به دنیا آمد. و ازکودکی به تحصیل علوم و فنون و کسب دانش خصوصا حفظ قرآن کریم وقرائت با صوت خوش شهره خاص و عام شد سپس  برای ادامه تحصیل به همدان رفت. ودرسن هفده سالگی  با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد . پس از فوت شیخ بهاءالدین عراقی جانشین اوشد وبه شیخ فخرالدین ملقب شد .  بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی پس سالها اقامت درروم به شام رفت و درسال ۶۸۶یا ۶۸۸ هجری قمری درحدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او می‌توان علاوه بردیوان اشعار به مثنوی عشاق‌نامه و کتاب لمعات اشاره کرد.

 

 نخستین باده کا ندر جام کردند               ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را                       شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جا نان جام در داد                        شراب عاشقا نش نام کردند
ز بهر صید دل‌های جهانی                             کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود                   بهم کرد ند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفت                           ز بس دل‌ها که بی‌آرام کرد ند
چو گوی حسن در میدان فگند  ند             به یک جولان دو عا لم رام کردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم                         مهیا پسته و بادام کردند
از آن لب، کز درصد آفرین است                      نصیب بی‌دلان دشنام کردند
به مجلس نیک و بد را جای دادند               به جامی کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند              به دل ز ا برو دو صد پیغام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند                     به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم                       سر زلفین خود را دام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند                           جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش                     عراقی را چرا بد نام کردند؟

 

زدو دیده خون فشانم زغمت شب جدائی                          

                                           چه کنم ؟که هست اینها گل باغ آشنائی

همه شب نهاده ا م سر چوسگان بر آستانت                         

                                              که رقیب در نیاید        به بهانه  گدائی

مژه ها و چشم شوخش  به نظر چنان نماید                         

                                             که میان سنبلستان چرد آهوی  ختائی

در گلستان چشمم زچه رو همیشه بازاست ؟                   

                                          به امید آنکه شاید تو به چشم من  درآئی

زفراق چون ننالم من دلشکسته چون نی؟                           

                                           که بسوخت بند بندم  زحرارت    جدائی

سر برگ گل ندارم زجه رو روم به گلشن  ؟                         

                                          که شنیده ام زگلها همه بوی بی وفائی

به کدام مذهب است این ؟به کدام ملت اسن این ؟          

                                       که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرائی  

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند                          

                                      که تو در برون چه کردی  که درون خانه آئی

به قمار خانه رفتم  همه پاکباز دیدم                                

                                        چو به  صومعه رسیدم  همه زاهد وریائی

در دیر میزدم من  که ندا زدر درآمد                                  

                                       که درآ   درآ     عراقی که توهم ازآن مائی

 

 

  متاسفانه تصویریدرباره محل دفن فحرالدینعراقی در دمشق نیافتم

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فاضل نظری

 

تصویر آقای دکتر فاضل نظری

 

  بطور حتم یکی از برجسته ترین چهره های ادبی بعد از انقلاب که خصوصا در میان نسل جوان کشور جایگاه رفیعی دارد آقای فاضل نظری هستند .استادفاضل نظری درسال 1358درشهرستان خمین چشم به جهان هستی گشود وتحصیلات ابتدائی ومتوسطه را در زادگاه خود وشهرستان خوانسار به پایان رسانید ودر سال 1376 جهت تحصیل در رشته معارف اسلامی ومدیریت راهی دانشگاه امام صادق (ع )گردیدوپس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی موفق شد دوره دکتری  مدیریت تولید وعملیات در دانشگاه شهید بهشتی را به کارنامه خود اضافه نماید .این مرد خود ساخته درضمن تحصیل از نشر افکار ادبی خود نیز غافل نبوده وبا کمال قدرت توانسته پست های حساسی در حوزه هنری را  نیز مدیریت نماید مثلا سه دوره دبیر جشنواره بین المللی فیلم صد بوده وهمچنین بعنوان دبیر علمی جشنواره بین المللی شعر فجرنیزدرخشیده  است . همچنین درشورای علمی گروه ادبیات انقلاب اسلامی عضویت دارد وغضو فرهنگستان زبان وادبیات فارسی میباشند  تاکنون چندین مجموعه شعری از جانب ایشان   انتشار یافته است مجموعه شعر “اقلیت  “, مجموعه شعر “گریه های امپراطور  “و مجموعه “آن ها “که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است , و به “سه گانه ” معروف شده  مجموعه “صد”مجموعه دیگری از آثار ایشان است . هر یک از این مجموعه ها بدلیل حسن استقبال  چندین مرتبه تجدید چاپ شده اند وبعضی نیز به سایر کشورهای فارس زبان وارد شده . اقای فاضل نظری مدرس در  در دانشگاه هستند وهمزمان عضو شورای عالی شعر مرکز موسیقی و سرود نیز می باشد ومشاغل فرهنگی دیگری را هم مدیریت مینمایند ودرحال حاضر مدیریت کانون پرورش کودکان ونوجوانان کشور نیز به ایشان سپرده شده است .برای این مرد بزرگ عمر طولانی آرزو دارم وامیدوارم عنایات خداوندی شامل حال ایشان باشد تا همچنان در راه اعتلای ادبیات کشور گامهای موثری بردارند . مطلب را کوتاه ومختصر نموده و فقط اشاره میکنم که افتخارات کسب شده توسط ایشان زیاذ است ودرحوصله این مختصر نمی گنجد . 

 اشعار فاضل نظری

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند     

                            تا کاجِ جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار 

                              تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند 

                               این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

                           شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

                         از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

                        گاهی بهانه‌ای‌ست که قربانی‌ات کنند   

پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم

                           مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن

                           تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

                            یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

                       و با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

                              پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم

 

راز ایـــن داغ نـــه در سجـــده ی طولانـی ماست

                        بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شـادمـــانیم کـــــه در سنگــــدلی چـــون دیــــوار

                          بـــاز هــــم پنجـــره ای در دل سیمانی ماست…

پر شـــد آیینه از گـــل چینی           آه از ایــن جلوه های تزیینی

سکــه ی زندگــی دو رو دارد           گاه غمگین و گـاه غمگینــی

شاخه های همیشه بالایی             ریشه های همیشه پایینی

عاقبت مـــیهمان یک نفریم              مــرگ با طعم تلخ شیرینی

گـــــرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کــن کـــــه دیگر تاب نیست

بیــن مـــاهی های اقیانـــوس و ماهـــی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!…

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند

زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند

مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب

وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند

سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟…

.همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست

مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست

دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش

از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست

کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

عمری بسیار طولانی توام باسلامتی وعزت برای استاد فاضل نظری آرزو دارم  ایشان یکی از ذخایر غنی وپربار ادبیات کشور هستند .

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

قیصر امین پور

 

تصویر استاد قیصر امین پور

قیصر امین پوردرسال 1338در شهرستان «گتوند». در شمال خوزستان به دنیا آمد .دوران ابتدایی را در محل تولد خود وتحصیلات متوسطه را درشهرستان دزفول به اتمام رسانید ودر سال 1357در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته  شد و  در بدو ورود به تهران وآغاز تحصیلات دانشگاهی جذب حوزه هنری گردید  اماچون به دنبال گمشده ای در درون خود بود با تغییر شته تحصیلی خود به رشته علوم اجتماعی ونهایتا جذب به دررشته ادبیات  فارسی شد احساس آرامش درونی نمود .وی  علاوه بر تحصیل در ادبیات فارسی به نشر اشعارش پرداخت و درسال 1366 به همرا ه بعضی ازدوستانش که نویسنده وشاعر بودند نشریه سروش نوجوان را منتشر کرد وخود سر دبیر این نشریه گردید امین پور درسال 1376با دفاع از رساله خود تحت عنوان ” سنت و نو آورى در شعر معاصر» زیر نظر دکتر محمد رضا شفیغی کد کنی  موفق به اخذ مدرك دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران شد. وبه تدریس در دانشگاه الزهرا مشغول شد وعلاوه بر آن عنوان دبیر بخش فصلنامه هنر و همچنین مسئولیت دفتر شعر جوان را نیز پذیرفت .آثار قیصر امین پور در محافل و جشنواره هاى ادبى همواره مطرح بوده و هستند. چنانكه او درسال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را از جایزه ویژه نیما یوشیج دریافت كند و دو كتابش با نام هاى «ظهر روز دهم» و «به قولى پرستو» در همان سالهاى نشریعنى در سال هاى 1365 و 1375 جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوان را از آن خود كرد.قیصر امین پور همچنین جایزه تندیس ماه طلایى را كه به برگزیدگان شعر كودك و نوجوان 20 ساله اخیر تقدیم شده است را از آن خود کرد .درباره كتاب معروف او «سنت و نو آورى در شعر معاصر» نظرات گوناگونی ابراز شده اما در حقیقت بخش هاى مغفول تاریخ ادبیات مورد توجه قرار گرفته است؛ خواندن آن خالی ازلطف نیست .قیصر امین پور و اشعارش هر چه كه باشند، نمونه كامل زبان نسل دوم انقلاب است. نسلى كه از آرمان گرایى رفته رفته به واقع گرایى رسیده  و شاید به همین خاطر باشد كه اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته . وی تا پایان عمرکوتاهش در دانشگاه الزهرا وتهران تدریس میکرد وافتخار عضویت در فرهنگستان  زبان و ادب فارسى رادرکارنامه خود دارد .وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بوداما حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعرعزیز در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

شادروان قیصر امین پور هم بروزن و سیاق قدیم شعر میسرود وهم شعرنو میگفت

یکی از اشعار زیبای او در باره عاشورا تقدیم میگردد

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

 نوای نی، نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

 قلم، تصویر جانگاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

 خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

 دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

 چه رفت آن روز در اندیشه ی نی

که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

 سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

 پر از عشق نیستان سینه ی او

غم غربت، غم دیرینه ی او

 غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

 دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

 سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

 ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

 سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

 گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

 چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

 اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش میکشاند

 سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

 شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

 ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

زنده یاد قیصر امین پور غزل زیر را برای دخترش  سروده است

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

 

یكى از اشعاردلنشین نیمائی دکتر امین پور

سراپا اگر زرد وپژمرده ایم

والى دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

دلى سربلند و سرى سربه زیر

از این دست  عمری به سر برده ایم

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، گاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

   تنها تو می مانی ، ما می رویم از یا

آرامگاه قیصر امین پور درزادگاهش شهرستان گتوند ازشهرهای خوزستان سرفراز

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

نیما یوشیج

علی  اسفندیاری

معروف به نیما یوشیج بنیان گذار شعر نو درایران

علی اسفندیاری درتاریخ بیست ویکم آبان ماه سال 1274در دهکده یوش از توابع شهرستان نور در استان مازندران متولد شد و درتاریخ بیست ویکم دیماه سال1338خورشیدی در شمیران واقع درشهر تهران بدرودحیات گفت و پیکر آن مرد بزرگ را به زادگاهش منتقل و در حیاط منزلش بخاک سپردند . وی در زمان حیاتش طرحی نو و قالبی جدید برای شعر تعریف نمود که ساختاری متمایز ودیگرگونه با شعر کهن فارسی  داشت  وتمام ساختارهای شعر کهن را به چالش کشیده  ومجموعه اشعاری بنام افسانه منتشر کرد که به مانیفست شعر نو شهرت یافته ونام شعر نو را خود بر اشعارش نهاد  بعدها سبک او مورد تقلید بسیاری از سخنسرایان معاصر قرار گرفت وبه سبک نیمائی  شهرت یافت . این عمل او به تعبیر اهل هنر یک انقلاب ادبی محسوب میشود بعضی درتمجید اوایشانرا هم پایه شاعران سمبولیست جهان محسوب میکنندوبعضی از اهل قلم وسخنسرایان هم زمان باایشان نیز به سبک  ایشان تاخته اندوآنرا سنت شکنی محسوب نموده اند.

به هر حال امروز شعر نیماپی طرفداران بسیاری دارد وشعرای بزرکی نیز براین سبک وسیاق اشعاری سروده اند که مورد استقبال جامعه خصوصا نسل جوان قرارگرفته است .البته علی اسفندیاری بعدها به نیما معروف شد و چون در یوش متولد شده اورا نیما یوشیج لفب دادند و پدر شعر نو خواندند مجموعه شعری هم به زبان مازنی سروده که به ؛ < روجا >  معروفست

تصویری بسیار زیبا از علی اسفندیاری  ( نیما یوشیج ) در دهکده زیبای یوش محل تولدش

نمونه هاپی از اشعار نیما

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را…

 

 

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدای نیم زنده ز دور

هم عنان گشته هم زبان هستم

جاده اما از همه کس خالیست

ریخته برسر آوار آوار

نه این منم مانده به زندان

شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم

آرامگاه  نیما یوشیج در منزلش واقع در دهکده یوش

ناگفته نماند که پس از مرگش در امامزاده عبدالله تهران دفن شد وبعدها بخاطر وصیتش  جنازه اوبه یوش منتقل گردیدودرحیات خانه اش

دفن شد

روحش قرین آرامش باد

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

دکتر حمیدی

دکتر حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی  در سال ۱۲۹۳ در شهرشیراز دیده به جهان هستی گشود . پدرش سید محمدحسن ثقةالاسلام از بازرگانان معروف شیراز و مادرش “بانو ” از زنان دانشمند و تربیت‌شده و اصیل بود که خود شاعری سخن‌سنج به شمار می‌رفت.بیش از دو سال و نیم نداشت که پدرش درگذشت و تربیت او به مادرش محول شد. تحصیلات ابتدایی  و دوره متوسطه را در شیراز به پایان رسانید و در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیلات به تهران آمد واز دانشگاه تهران در رشته زبان وادبیات فارسی  موفق به اخذ دکترا شد .پس از اخذ  دکتری در دانشکده الهیات  به تدریس مشغول شد.حمیدی سالها در دانشگاه تهران به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود.او در سال ۱۳۶۵ در سن 72سالگی درتهران وفات کرد و در حافظیه شیراز درحیاط کناری خواجه حافظ  به خاک سپرده شد.دهه اول حیات شاعرانه حمیدی در عوالم عاطفی و رویاهای ایام جوانی گذشت بنابراین موضوع شعرش عموماْ عشق و غزل بود. در سه مجموعه پرشور و عاطفی وی یعنی “شکوفه ها”، “پس از یک سال “و” اشک معشوق ” تمایل روشنی به سبک خراسانی  نشان داده است. اولین مجموعه شعرش را در سال ۱۳۲۱ با عنوان «از یاد رفته» منتشر کرد که تماماً در قالب غزل بود. حمیدی شاعری بود که در جبهه مخالف نیما یوشیج و نوگرایان ایستاد و در پایان سال ۱۳۲۱ دومین دفتر شعرش را به نام «عصیان» به دست چاپ سپرد. حمیدی در سال ۱۳۲۴ قصیده «مصاحبه با نیما پیشوای نوپردازان» را منتشر کرده ودر جبهه شعرای کلاسیک و مخالفان نیما یوشیج در صف اول قرار گرفت . او بعد از شهریور ۱۳۲۰ با قصاید حماسی‏وار پیرامون شرایط نابسامان سیاسی و اجتماعی ایران و در حمله به اشغالگران بیگانه و جدایی‌خواهان آذربایجان، مورد توجه خاص و عام واقع شد و به او لقب «شاعر ملی» داده بودند.پس از سال ۱۳۲۴ تدریجاْ گرایشی به مضامین اجتماعی و وطنی و تاریخی پیدا کرد. از دفترهای شعر این دوره از کار و شاعری حمیدی، مجموعه سالهای سیاه بیشتر حاوی اشعار وطنی، سیاسی و انتقادی و طلسم شکسته شامل اشعار وی است که در شیوه‌های نو و سرانجام “زمزمه بهشت ”  مراحل برتری از پختگی شعر وی را نشان می‌دهد و او را از استادان شعر در روزگار خود معرفی می‌کند. .حمیدی علاوه بر مجموعه‌های شعرش در زمینه‌های دیگر ادبی نیز صاحب تالیفاتی بود. مهمترین کتاب او مجموعه سه جلدی ” دریای گوهر “  است که حاوی منتخبی از آثار نویسندگان، مترجمان و شاعران معاصر اوست . دو کتاب دیگر او، عروض حمیدی  و “فنون شعر وکالبد های پولادین آن “ گویای آشنایی وی به مباحث فنی ادبی است. از نوشته‌های منثور حمیدی مجموعه‌های “سبکسری های قلم “و ” عشق دربدر “در سه جلد و” شاعر در آسمان وفرشتگان در زمین “ به چاپ رسیده است.

یکی از غزلیات دلنشین دکتر حمیدی   بنام مرگ قو

 

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                            فریبنده زاد و فریبا بمیرد

             شب مرگ ، تنها نشیند به موجی                   رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

             در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب          که خود در میان غزل ها بمیرد

              گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                            کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

              شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد                        که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد

               من این نکته گیرم که باور نکردم                 ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

             چو روزی ز آغوش دریا بر آمد                         شبی هم در آغوش دریا بمیرد

             تو دریای من بودی آغوش وا کن               که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 آرامگاه دکتر مهدی حمیدی در حافظیه شیراز

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

باباطاهر عریان

بابا طاهر عریان

زندگی عارف شوریده وبزرگ ایران معروف به بابا طاهر عریان متاسفانه در هاله ای از ابهام است وآنچه که از وی میدانیم براساس نوشته ها ی مستند ومبتنی بر واقعیت قطعی نیست ودرباره خاندان ، سال تولد ، سال وفات ، طریق کسب دانش وچگونگی  رسیدن او به درجه عالی کمال معنوی اطلاع چندانی در دست نیست وبیشتر اطلاعات افواهی وبیان یک سری داستانهایی است که بیشتر تخیلی به نظر میرسد تا اینکه جنبه واقعی داشته و بتوان به آنها  استناد نمود  اما بطور قطع بابا طاهر عارفی است که مراحل ومدارج عرفان را طی کرده وبسر منزل مقصود رسیده که این حاصل ساده زیستی وعدم توجه به دنیا بوده واین کلمه بابا نیز لقبی بوده که در آن زمان به پیران وارسته  طریقت میداده اند وظاهرا اسم او طاهر بوده وبهمین دلیل به بابا طاهر ملقب شده وکلمه عریان هم بخاطر بریدن از مظاهر دنیوی وبی خانمانی او بوده است که خود گفته

       موآن رندم که نامم بی قلندر                       نه خون دارم نه مون دارم نه لنگر

چو روز آیو بگردم گرد گیتی                       چو شو آیو  به خشتی وانهم سر

وی در شهر همدان میزیسته که خود به این معنا اشاره دارد ومیفرماید

مو آن باز سفیدم  همدانی                           لانه در کوه دارم  سایبانی

ببال خود پرم کوهان به کوهان                   به چنگ خود کرم نخجیر بانی

اگر این دوبیتی از بابا طاهر باشد مسئله   گیتفیاه خوار بودن او و مسایل بعداز آن منو فرضیه است غلط . استاد رشید یاسمی تولد اورا سال 390یا 391 دانسته  و دکتر رضا زاده شفق ودکتر ذبیح الله صفا و عبدالحسین زرین کوب نیز هریک دیدگاه جداگانه ای دارند که بنده فکر میکنم نظر استاد رشید یاسمی درست است ودر سال 447که  طغرل سلجوقی به همدان رسیده بابا طاهر 57 سال از سن شریفش میگذشته است به هر حال آنچه مهم است  این که باباطاهر قلندریست که  در اثر خودسازی وتزکیه نفس به حدبالایی از کرامات رسیده که مورد مقبولیت وطرف توجه ورجوع مردم زمان خود واقع شده است بطوریکه که در قدیمترین تاریخ یعنی راحه الصدورراوندی آمده  در هنگام ورود طغرل‌شاه سلجوقی به همدان، باباطاهر در قید حیات بوده و ملاقاتی میان وی و امیر سلجوقی روی داده است. این دیدار تأثیر شگرفی بر طغرل برجای می‌گذارد که شرح آن چنین آمده است: «شنیدم که چون سلطان طغرل‌بیگ به همدان آمد، از اولیا سه پیر بودند: باباطاهر، باباجعفر و شیخ همشا که در کوهکی بر همدان که آن را خضر خوانند، ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد. کوکبه لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ش ابونصرالکندری پیش ایشان آمد. باباطاهر پاره پوشی  بود. او را گفت: با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمایی، بابا گفت: آن کن که خدا می فرماید: ان الله یأمر بالعدل والاحسان. سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش بگرفت و گفت: پذیرفتی؟ سلطان گفت آری.» و اگر چنین باشد چون طغرل درتاریخ 429به سلطنت رسیده وتا 455حکومت کرده تاریخ  وفات 418سال که قاطعانه از طرف آقای پور جوادی عنوان شده نمیتواند سند باشد . بهر حال تعداد مقالات ونظریات در مورد باباطاهر شاید بیش از هزار باشد که اگر مجموع نظریات را بخوانیم وتجزیه وتحلیل کنیم و نظرات وتعابیر وقصه پردازیها را از آن حذف کنیم ، مانده به بیش از این مقاله  نمی رسد به هر حال  اشتهار او به خاطر دوبیتی هایی است که سروده است ویعدا دوبیتی هائی منصوب به اوبرآن افزوده شده . نوع شعر هم  عرض کردم دوبیتی که از نظر وزن با رباعی فرق دارد .  مقبره  باباطاهر در گذشته چندین‌بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بود. در دوران حکومت رضاشاه  پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. در جریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم‌اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود. احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ خورشیدی با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت همدان انجام شده است   . این بنای تاریخی طی شمار ۱۷۸۰ مورخه 1376/2/21به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است. هم اکنون در اطراف بنای باشکوه جدید فضای سبز وسیعی احداث شده ‌است که در حدود 60سال قبل قبرستان همدان و به اهل قبور شهرت داشت . در اطراف مقبره باباطاهر تعدادی از بزرگان و ادیبان آرمیده‌اند که عبارت‌اند از: «محمد ابن عبدالعزیز» از ادبای قرن سوم هجری، «ابولفتح اسعد» از فقهای قرن ششم، «میرزا علی نقی کوثر» از دانشمندان سده سیزدهم و «مفتون همدانی» از شعرای قرن چهاردهم. ضمنا در شهر خرم‌آباد نیز بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که معلوم نیست این بابا طاهر همان بابا طاهر باشد یا فرد دیگریست .

اکنون تعدادی از دوبیتی های معروف بابا طاهر یا منصوب به او تقدیم میگردد

مکن کاری که بر پا سنگت آید     (آیو)            جهان با این فراخی تنگت آید(  آیو)

چوو فردا نامه‌خوانان نامه خوانند               تو را ازنامه خواندن ننگت آید  ( آیو )

مصراع آخربه این شکل هم گفته شده(تو نامه خود بخوانی ننگت آید )

 

بگورستان گذر کردم کم و بیش                   بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی‌کفن ماند               نه دولتمند برد از یک کفن بیش

فلک برهم زدی آخر اساسم                              زدی بر خمره نیلی لباسم

اگر داری برات از قصد جانم                         بکن آخر از این دنیا لباسم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون               از او پرسم که این چونست و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت                      یکی را  قرص جو آلوده در خون

آرامگاه بابا طاهر عریان در همدان

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”