عارف قزوینی

 

عارف قزوینی شاعر انقلابی

 

ابوالقاسم عارف” فرزند “ملا هادی وکیل” است و در1262هجری شمسی در شهر قزوین متولد شده است. ،  عارف صرف و نحو عربی و فارسی و علوم متداوله را در قزوین فرا گرفته و در ادبیات ممارست کرده و نزد سه معلم خوش خط، تحصیل خط نمود؛ به طوری که شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می نوشت و علاوه بر اینها به فراگرفتن علم موسیقی پرداخته و در این فن مهارتی تام پیدا می نماید و بعدها از این راه به خدمات ملی قیام کرده، اشتهاری تمام به هم می رساند. چون عارف دارای “حنجره داوودی” بوده و آواز بسیار خوشی داشته است، پدرش (ملا هادی وکیل) او را وادار ساخت در پای منبر یکی از وعاظ قزوین به نوحه خوانی بپردازد و روی این اصل جشنی ترتیب داد و عارف را معمم ساخته و بدین ترتیب او را در زمره روضه خوان های قزوین وارد کرد. وی درمنبر به خواندن اشعار انقلابی خود  مبادرت می کرد، ولی پس از مرگ پدر، عمامه را برداشته و ترک روضه خوانی کرده و مکلا گردید. عارف در 17 سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا می نماید، ولی پدر دختر او را برای دامادی خود مناسب ندانسته و رضایت به ازدواج نمی دهد. اقدامات و تلاش های عارف هم نتیجه ای نمی بخشد، لذا عارف در خفا دختر را به عقد خود در می آورد، پدر دختر بعد از مطلع شدن از اینکه عارف، دختر را عقد کرده است در صدد ایذاء دختر خود برآمده و خود و کسانش از هر طرف عارف را تهدید کرده و اصرار می نمایند که او را طلاق دهد، عارف هم ناچار از قزوین فراری شده مدت یکسال در رشت توقف می نماید و سپس به قزوین مراجعت نموده و به تهران می رود. بالاخره پس از یکسال اقامت در تهران به قزوین آمده و با وجود عشق و علاقه ای که بین دختر و عارف حکمفرما بوده است به علت ناراضی بودن دختر، عارف او را طلاق داده و دیگر تا آخر عمر تاهل اختیار نمی نماید.وی درسال 1312هجری شمسی در همدان درکذشت ودر جوا رآرامگاه ابن سینا به خاک سپرده شد

هنگام می وفصل گل و گشت چمن شد

در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

البته این اشعار خصوصا غزل زیر نقش تعیین کننده در بیداری مردم در زمان مبارزات مردمی برای به لرزه در آوردن پایه های استبداد قاجاریه داشته

پیام دوشَم از پیر ِ می فروش آمد                                 بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد

هزار پرده ز ِ ایران دَریده استبداد                                هزار شُکر که مشروطه پرده پوش آمد

ز ِ خاک پاک ِ شهیدان ِ راه ِ آزادی                      ببین که خون سیاوَش چه سان به جوش آمد

هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد                          سِکَندر از پی تخریب داریوش آمد

برای فتح جوانان جنگجو ، جامی                                     زدیم باده و فریاد ِ نوش نوش آمد

وطن فروشی ارث است ، این عَجب نبُوَد                          چرا کَز اول آدم ، وطن فروش آمد

کَسی که رو به سفارت پی ِ امیدی رفت                        دهید مژده که لال و کَر و خموش آمد

صدای ناله ی عارف به گوش هر که رسید       چو دف به سر زد و چون چنگ در خُروش آمد

آرامگاه عارف قزوینی در حیاط آرامگاه ابن سینا  بطرزی                            آبرومندانه وزیر شیشه قراردارد – عکس از محمدنفیسی

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال )

 

ﺮﺣﻮم شادروان حسینی برغانی (ﻧﺴﻴﻢ ﺷﻤﺎﻝ)

                                                                                                

اشرف الدین حسینی متولد 1287قمری معروف به نسیم شمال از اهالی برغان ازتوابع  شهرستان ساوجبلاغ ووابسته به خاندان برزگ علمای برغان میباشد.پدرش شیخ میرزا عبدالله شهیدی  برغانی امام جمعه قزوین وفرزند شیخ محمد تقی برغانی مشهور به شهید ثالث است . اشرف الدین در محضر علمای بزرگ به تحصیل علوم ومقدمات صرف ونحو پرداخت ودر سال1262شمسی یعنی قریب به 121سال قبل وهمزمان با کشمکشهای سیاسی دوران قاجار واوایل نهضت مشروطیت به  عتبات عالیات جهت تکمیل تحصیلات هجرت نمود و . در حدود سال 1272ق به قزوین بازگشت  و در زنجان ساکن شد. عرفان، حکمت و ریاضیات را نزد میرزا ابراهیم مسگرزنجانی آموخت بعد به تبریز رفته و   وبعداز چندسال   به قزوین مراجعت کرد و در مدرسه صالحیه مشغول تعلیم و تعلم شد. در این مدرسه با افکار آزادی خواهان آشنا شد. در ست 120سال قبل  برای بار دوم عازم کربلا شد و به حوزه درس استاد خود میرزا علی برغانی پیوست. با سابقه ذهنی که داشت مبارزات سیاسی خود را در کربلا فعالانه آغاز کرد. سپس به ایران بازگشت و در رشت به شغل کتابت مشغول شد و روزنامه «نسیم شمال» را ازسال 1282 شمسی تا انحلال مشروطه اول به طور غیر مرتب انتشار داد. وی در گیرودارکشاکش میان مشروطه خواهان و محمدعلی شاه قاجار و اطرافیانش در اشعاری که می سرود و در روزنامه اش چاپ می کرد از زشتکاری های شاه و اطرافیانس به شدت انتقاد می کرد.با فتح تهران و غلبه آزادی خواهان به تهران آمد و با کمک مادی و معنوی محمد ولی خان سپهسالار  انتشار «نسیم شمال» را ادامه داد. از آنجا که روزنامه جنبه فکاهی داشت بیشتر مورد توجه مردم قرار گرفت و او شهرت زیادی را کسب کرد. در شعرزبان محاوره را برگزید و ضمن فکاهی بودن، جنبه طنزآمیز و انتقادی داشت. در حقیقت اشرف الدین در نظم فارسی راهی گشود که تا قبل از او کمتر کسی به آن توجه داشت .   اشعار وی بیش از بیست هزار بیت است که خود او شماری از آنها را در دفتری که «باغ بهشت» نام دارد، جداگانه منتشر کرده است. از دیگر آثارش: «دیوان اشعار؛ کتاب مختصری در حکمت که در رشت به چاپ رسیده است؛ عزیز و غزال؛ ارفع نامه؛ نهضت بانوان؛ تاریخ سلاطین ایران، به نظم کشید که در تهران چاپ شده است؛ بشارت ظهور.» نیز یکی دیگر از آثار اوست .  ذیلا” بعضی از اشعار اونقل میگردد .

دست مزن! چشم، ببستم دو دست                   راه مرو ! چشم ، دو پایم شکست   

 حرف مزن ! قطع نمودم سخن                          نطق مکن ! چشم ، ببستم دهن

 هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن                   خواهش نا فهمی انسان مکن

  لال شوم ، کور شوم ، کر شوم                         لیک محال است که من خر شوم

در انتقاد از اوضاع ایران چنین می‌گوید :

 نه درس به کار آید،  نه علم ریاضی                         نه قاعده مشق ونه مستقبل وماضی

 نه هندسه ورسم ومساحات اراضی                   خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

                                  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز     

   صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است     درمدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است    

   خودرا به حقیقت برسانی همه هیچ است      جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است    

                                  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز 

 ﺯﺑﺎﻥ ﻭﻗﻠم اﻳﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﺷﺠﺎﻉ  ﭼﻮﻥ ﺷﻤﺸﻴﺮﻱ ﺑﺮاﻥ  ﺩﺭﺩﻭﺭاﻥ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ  ﻤﺮﺩم ﺑﺎ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻓﺎﺳﺪ ﻗﺎﺟﺎﺭ و ﭘﺲ ﺁﻥ ﺩﺭﻋﺼﺮ ﺭﺿﺎ ﺧﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ. ﻟﺤﻆﻪ اﻱ اﺯ ﺣﺮﻛﺖ,ﺑﺎﺯ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ اﻭراﺑﻪ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻛﺸانید و لی ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﺖ ﻭﺗﻼﺵ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺪﺭﺱ ﻭﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻠﻚ اﻟﺸﻌﺮاﻱ. ﺑﻬﺎﺭ ﺁﺯاﺩ ﺷﺪ ﻭﺑﻌﺪاﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ درفقروتنگدستی ﺩﺭاﺳﻔﻨﺪﻣﺎﻩ ﺳﺎﻝ 1312 ﺑﺪﺭﻭﺩ ﺣﻴﺎت  ﮔﻔﺖ,ﻭﺩﺭاﺑﻦ ﺑﺎﺑﻮﻳﻪ. ﺑه ﺧﺎﻙ ﺳﭙﺮﺩه ﺷﺪ. ﺭﻭﺣﺶ ﺷﺎﺩ ﻭﻳﺎﺩﺵ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎﺩ.

                                 ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم

                                 افسوس که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم 


ما باک نداریم ز دشنام و ملاﻣت                                     ﻣﺎ ﻣﻴﻞ نداریم به آثارسلامت

گر باده نباشد سر وافور سلامت                                    از نام گذشتیم همه مایل ﻧﻨگیم

                        اﻓﺴﻮﺱ که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم 

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم                         لاغر ز فراق وُکلا همچو هلالیم 

یک‌روز همه قنبر ویک‌روز بلالیم                            شب فکر شرابیم،سحر ما لب بنگیم 

                        افسوس که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم

اسباب ترقی  همه گردید مهیا                                        پرواز نمودند جوانان به ثریا

 گردید روان کشتی علم ازتک دریا                          ما غرق به دریای جهالت چو نهنگیم 

                      افسوس که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم 

یارب ز چه گردید چنین حال مسلمان                          بهر چه گذشتند ز اسلام و ز قرآن 

خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن                            ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم

                     افسوس که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم

از زهد وتقدس زده صد طعنه به سلمان                     داریم جمیعاً هوس حوری و غلمان 

نه گبر و نه ترسا، نه یهود و نه مسلمان                   نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم

                     افسوس که چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم

 

    شادروان حسینی گیلانی در ابن بابویه مدفون است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

میرزاده عشقی

سید محمد رضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی

میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ  ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی درهمدان متولد  شد. سالهای کودکی را در مکتب‌خانه‌های محلی و از سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ جهانی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت. عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.  «اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات اواز ویرانه‌های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.  در سال ۱297 ه. ش. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال 1400 ه. ش. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود. عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با مسمط نوشت. در واقع این اثر با ثمرش، تاریخچه تز انقلاب مشروطیت و دوره‌ای که شاعر می‌زیست می‌باشد. عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبه وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصاً روزنامه «قرن بیستم» را با قطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.در آخرین کابینه حسن پیرنیا، مشیرالدوله از طرف وزارت کشور به ریاست شهرداری اصفهان انتخاب گردید ولی نپذیرفت. در آغاز زمزمه جمهوریت، عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را با قطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت وبر اثر مخالفت، روزنامه اش توقیف شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر روز ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳ خورشیدی، در تهران هدف گلوله قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.  مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.

از اشعار معروف عشقی می‌توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت شعر زیر یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است.

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید                    به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

به حقیقت در عدل ار در این بام و در است                  به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید

آن‌که بگرفته از او تا کمر ایران         را گه                       به مکافات الی تا           کمرش باید رید

پدر ملت ایران      اگر این بی    پدر است                     بر چنین ملت       و روح پدرش باید رید

این حرارت که به خود      احمد آذر   دارد                   تا که خاموش شود بر     شررش باید رید

شفق سرخ نوشت     آصف کرمانی     مرد                         غفرالله    کنون بر اثرش        باید رید

آن دهستانی       بی مدرک تحمیلی لر                           از توک پاش الی  مغز سرش     باید رید

گر ندارد ضرر و نفع             مشیرالدوله                        بهر این ملک به نفع و ضررش   باید رید

هرگناهی کادمی  عمدا بعالم میکند                               احتیاجست آنکه اسبابش فراهم میکند

ورنه  کی عمدا  گناه اولاد آدم میکند                              یا که از بهر خطا خود را مصمم  میکند

احتیاجست آنکه زو طبع بشر رم میکند                           شادی یکساله را یک روزه ماتم میکند

احتیاج است آن که قدر آدمی کم میکند                              در بر نامرد پشت مرد را خم میکند

ای که شیران راکنی روبه مزاج

احتیاج  ای احتیاج

از اداره رانده مرد بخت برگردیده ای                        سقف خانه از فشار برف و گل خوابیده ئی

زن درآن از هول جان خود   جنین زائیده ئی             نعش ده ساله پسر  دردست سرما دیده ئی

از پدر دور وزنان ناخوردهام بشنیده   ئی                      رفت دزدی خانه  یک مملکت دزذیده ئی

شد ز راه بام بالا   با تن لرزیده ئی                             اوفتاد از بام و شد نعش زهم پاشیده ئی !

 کیست جز تو قاتل این لا علاج ؟

احتیاج ای احتیاج !

بی بضاعت دختری   علامه عهد جدید                               داشت بر وصل جوان سرو بالائی امید

لیک چون بیجاره    زر درکیسه اش بد ناپیدی                     عاقبت هیزم فروش پیر سر تا پا پلید

کز ذغال کنده دایم دم زدی  وزچوب بید                               از  میان دکه  کیسه کیسه   زر کشید

مادرش را دید و دختر را به زور زر  خرید                        احتیاح آمیخت یا موی سیه ریش سپید

از توشد این نامناسب ازدواج !

احتیاج   ای احتیاج !

مردکی پیر و پلید و احمق ومعلول و لنگ                       هیچ نافهمیده  و ناموخته غیر از جفنگ

روی تختی با زنی زیبای در قصری قشنگ                  آرمیده چون که دارد سکه     سنگ زرد رنگ

من جوان شا عر معروف از جین  تافرنگ                          دائما” باید میان کوچه های پست تنگ !

صبح بر دارم قدم تا شام بردارم شلنگ           چون ندارم سنگ سکه    نیست باد این سکه سنگ !

مرده باد آنکس که داد آن را رواج !

احتیاج  ای احتیاج !

البته هر شعری برای زمان خودش دارای مفاهیمی است که ممکن در اثر کذشت زمان بعلت تغییرات آن مفاهیم غریب به نظر بیاید  مثلا” در بند دوم که اشاره به خوابیدن سقف خانه از فشار برف و گل میشود  مربوط به زمانهای پیش است که سقف خانه  ها را کاه گل میکردند یا مثلا دربند سوم که صحبت از ثروت ذغال فروش میشود جون در زمان میرزاده ذغال وسیله گرمائی و سوخت بوده ومن خود در کودکیم شاهد بودم که هیزم شکن ها و ذغال فروشها در همدان چه بازار پر رونقی داشتند

برسنگ مزار این شاعر آزادیخواه این شعر اورا حک کرده اند

خاكـم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم       خاک وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم

آوخ ، كلاه نيست وطن ، گــر كه از سرم                   برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كـــنم

مـرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من         نــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم

مــــن آن نيـم كــه يكسره تدبير مملكت                      تسليـم هـــــــرزه گــــرد قضا و قدر كنــم

زير و زبر اگــــر نكنــي خــاك خصم را                  وي چــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم

جـايي‌ست آروزي من ، ار من به آن رسم             از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم

هـــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي                من نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم

من‌ آن نيم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک             وین كاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من          اي آن كه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود       مهرت نـــه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشق تــو در وجـودم و مهر تو در دلم                    بــا شير اندرون شد و با جان به در كنم

آرامگاه میرزاده عشقی در ابن بابویه

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”