احمد شاملو

احمد شاملو  با نام مستعار “الف .بامداد ویا الف . صبح” در 21آذر ماه سال 1304 متولد شد  . شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‏ اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال 1322 ودر سن 18سالگی به سبب فعالیت‏های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم زد. اما پس از رهائی از زندان با تلاشی پیگیر  و حضور در مجامع ادبی را در دستور کار وخط مشی زندگی خود قرارداد وتوانست  به عنوان شاعر ، نویسنده روزنامه نگار ،فرهنگ نویس ومترجم جایگاه رفیعی چه درپیش از انقلاب وچه پس از انقلاب ته دست آورد  ونوشته هایش به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده وچهره شاخصی ازو ترسیم نموده است  . وی از بنیان گذاران “کانون نویسندگان ایران “بوده است  شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی است که پس از اشنائی و ملاقات با نیما یوشیج وتحت تاثیر او به شعر نیمائی روی آورد ، اما به همین قناعت نکرد وبرای نخستین بار در شعر “تا شکوفه سرخ یک پیراهن”که در سال 1329 انتشار داد گونه ای از شعر را با عنوان “شعر سپید” معرفی نمود که مورد اقبال قرار گرفت و پیشرو سبک جدیدی شد  که وزن  را نیز رها کرده .احمد شاملو علاوه برسرودن شعر کارهای پژوهشی و ترجمه انجام میداد مجموعه “کتاب کوچه “او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است .   در سال 1347در سفارت آلمان بزرگترین شب شعر ایران به افتخار  احمد شاملو ترتیب داده شد . سر انجام احمد شاملو پس از سالها رنج وبیماری در تاریخ دوم مرداد ماه سال 1379بدرود حیات گفت .

تاشکوفه سرخ یک پیراهن

سنگ می‌کشم بر دوش،

سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
کار می‌کنم
کار
و از سنگِ الفاظ
بر می‌افرازم
استوار
دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید
از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان!

و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
در زندانِ قابش.

و ای بسا که
تصویری کودن
از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِشان
در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان
در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.

چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
برای جگرِشان
زندان
برای پیکرِشان
رشته
برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
«تصویرِ بی‌شباهت!
به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!

و من همچنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستدارِتان هستم. ــ

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌ی پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
بر گونه‌ی من

و سُرورِ من
بر لبخندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
در بغل

دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخوان
از عطشِ گرسنگی
مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش

دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِشان
شرمِشان

دوست‌داشتنِ کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل

دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
گروه‌گروه
انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند و
فرو
می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران‌اش:
ــ زنجیرِ الفاظ
زنجیرِ قوافی…

و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن
بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیر
کلمه‌ی وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
در زندانِ یک کینه
برقی
در دشنه‌ی یک انتقام
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

پریا

یکی بود

پریا يکي نبود

زير گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد
کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد…

« – پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« – پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ
عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« – شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » …
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو
پالون بزنن وارد ميدونش کنن

سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » …

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا …
***
« – پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري
زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، –
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما – هي هي هي !
عقب آتيش – لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي
کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن،
انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم –
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

« – دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم … »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

نمونه ای شاعرانه های احمد شاملو

دانوم . ..جادوی لبخند

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مردی که به راهی می‌شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای‌بست

عشقتان را به ما دهید

شما که عشقتان زندگی‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است

                         رتان!سنگ مزار احمد شاملو در امام زاده طاهر شهرستان کرج

م. احمقم شايد!

ز دن هاي رتا

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

سهراب سپهری

تصویر سهراب سپری

سهراب سپهري فرزند اسد الله سپهري در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه درشهرکاشان به دنيا آمدوپس ار تحمل يك دوره بيماري كه حدود دو سال طول كشيد، سرانجام در اول مرداد ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگي بدورد حيات گفت‌، روحش شاد.  خواستم در مورد زندگیش شرحی بنویسم دیدم او خودش بهترش را نوشته ومن توان مقابله بااوراندارم این شما واین معرفی سهراب سپهری به قلم خودش .

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست‌.

تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.

دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

سهراب سپهري

من مسلمانم‌.

قبله ام يك گل سرخ‌.

جانمازم چشمه‌، مهرم نور.

دشت سجاده من‌.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.

سنگ از پشت نمازم پيداست‌:

همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،

پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،

كعبه ام زير اقاقي هاست‌.

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود

شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.

پيشه ام نقاشي است‌:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي ، چه خيالي ، … مي دانم

پرده ام بي جان است‌.

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

شعر دیگری از او

آب را گل نكنيم‌:

در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌.

يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد.

يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم‌:

شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد

اندوه دلي‌.

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم‌:

روي زيبا دو برابر شده است‌.

چه گوارا اين آب‌!

چه زلال اين رود!

مردم بالادست‌، چه صفايي دارند!

چشمه هاشان جوشان‌، گاوهاشان شيرافشان باد!

من نديدم دهشان‌،

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست‌.

ماهتاب آن جا، مي كند روشن پهناي كلام‌.

بي گمان در ده بالادست‌، چينه ها كوتاه است‌.

مردمش مي دانند، كه شقاق چه گلي است‌.

بي گمان آن جا آبي‌، آبي است‌.

غنچه اي مي شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد!

مردمان سر رود، آب را مي فهمند.

گل نكردندش‌، ما نيز

آب را گل نكنيم‌.

او برای بعد از خودش هم سرودی دارد

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و اهسته بياييد

مباد كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من‌.

ندای آغاز :

كفش هايم كو،كفش هايم كو،

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.

مادرم در خواب است‌.

و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.

هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

– دختر بالغ همسايه –

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج

(مثلاً شاعره يي را ديدم

آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت‌.

و شبي از شب ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،

رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب

كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

 

 اینهم سنگ مزار آن مرد بزرگ

صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فریدون توللی

تصویر میانسالی فریدون توللی

فریدون توللی درسال ۱۲۹۸در شیراز به دنیا آمد. تحصیلات خودرا در این شهربه اتمام رسانید و وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشته باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ التحصیل گردیدوبکاردراین رشته  روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهً باستان شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و به انتشارمجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانهً دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد.فریدون توللی از همان اغاز کار شعر نو به سراغ نیما میرود . از خواندن <افسانه >الهام  میگیرد و راه خود را پیدا میکند وی در سال۱۳۱۹ با سرودن شعر پشیمانی وارد عرصه شعر نو میشود و در سال ۱۳۲۹ مجموعه رها را منتشر میسازد در حدود ده سال بعد با سرودن مجموعه نافه سخت به نیما و یارانش میتازد و آنان را یاوه سرا میگوید . بدین سان توللی پیوند خود را با نیما میگسلد و شیوه خود و گروهی که بدان گرایش دارد را نوپردازان راستین می خواند .قافیه را طرد نمیکند ، از سرودن اشعار بی وزن می پرهیزد ، رعایت قواعد فارسی را واجب میشمارد و نوپردازان راستین را به رعایت آن توصیه میکند . فریدون توللی را از جهت محتوای غنایی و عاشقانه شعرباید بنیانگذار شعر نو تغزلی خواند . تصویر در شعر وی اهمیت فراوان دارد و میتوان گفت که اشعارش  تا اندازه ای تصویری است . توللی زبانی توانا دارد و در ساختن تعبیر های شاعرانه و خلق ترکیبات و کاربرد الفاظ و موسیقی کلام در میان شاعران معاصرش کم نظیر است . سر انجام در نهم خرداد ۱۳۶۴در تهران درگذشته است ۰

شعر زیر یکی از زیباترین اشعار اوست که سبکی خاص از شعر نو است

بلم آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد
ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از این حال خرابم
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد

صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پس دستی نوازش بخش می گشت

تو که نوشم نئی نیشم چرایی
تو که یارم نئی پیشم چرایی
تو که مرهم نئی ریش دلم را
نمک پاش دل ریشم چرایی

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می راند
چراغی کورسو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند

نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
چه خوش بی مهربونی هر دو سربی
جوان نالید زیر لب به افسوس
که یک سر مهربونی، درد سر بی

 

معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان

ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان

دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت

بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت

نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان

شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش

این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان

یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت

که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان

خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد

کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

 

فریدون توللی در آرامگاه خانوادگیش در حافظیه شیراز

ودر کنار حضرت حافظ آرام گرفته است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

سیمین بهبهانی

زنده یاد  سیمین بهبهانی

بانو سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی درتاریخ  بیست وهشتم  تیر سال هزارو سیصد وشش  در شهر تهران متولد شد و بعد ها بعنوان  نویسنده و غزل‌سرای معاصرایرانی چهره ماندگاری در عرصه ادبیات ایران گردید.سیمین بهبهانی ازنواده ملاعلی رازی خلیلی از مشایخ بزرگ تشیع که عالمی جلیل القدر بوده وبرادر ایشان آیت الله  العظمی  میرزا حسین خلیلی تهرانی  از رهبران نهضت مشروطه است که بعداز مرحوم میرزای شیرازی پرچم نهضت مخالفت با دربار دردست ایشان بوده  .  پدرخانم سیمین خلیلی  عباس خلیلی که در نجف اشرف متولد شده (۱۲۷۲  – ۱۳۵۰ ) ودر تهران بدرود حیات گفته . ایشان شاعر ونویسنده بوده ومدیریت روزنامه اقدام را به عهده داشته  و به دو زبان فارسی و عربی مسلط بوده اند .لذاسیمین در یک محیط خانوادگی مذهبی وفرهنگی تولد ورشد یافت ودرنوزده سالگی با آقای حسن بهبهانی ازدواج کرد و به سیمین بهبهانی معروف گردید . استاد سیمین بهبهانی را برخی به دلیل سرودن شعر در اوزان خاص «نیمای غزل» لقب داده‌اند.
وی سرودن غزل را از نوجوانی آغاز کرد و موضوع اغلب غزل‌های او در این دوران وبه اقتضای سن مضامین عاشقانه و عواطف زنانه و انسانی بود. وی بعدها متاثر از سروده‌های نوپردازان مجموعه غزل رستاخیز رامنتشر کرد که دراین اثر مشخصا زبان شعر او به سمت موضوعات و معضلات اجتماعی گرایش پیدا کرده است  .
خانم سیمین بهبهانی  از سال ۱۳۳۰ به‌عنوان آموزگار آغاز به‌کار کرد. او در سال ۱۳۳۷ گرچه در رشته ادبیات قبول شده بود اما وارد دانشکده حقوق شد، در سال ۱۳۴۹ از حسن بهبهانی جدا شد و در همان سال با منوچهر کوشیار که در دوران دانشجویی با او آشنا شده‌بود، ازدواج کرد. بهبهانی سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد و از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰ تنها به تدریس اشتغال داشت و هرگز شغلی مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. او در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد.واین دورا ن زمان ظلائی شعر و موسیقی در ایران است چون سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری  اعضای این شورا  هستند .
آنچه از این بانوی بزرگوار ومعلم ارزنده برای ایران وایرانی باقیمانده  فهرست وار تقدیم میکنم امیدوارم از  مطالعه آنها لذت ببرید.

 «جای پا»(۱۳۳۵/۱۹۵۴)

«چلچراغ(۱۳۳۶/۱۹۵۵)»

«مرمر» (۱۳۴۱/۱۶۱)

«رستاخیز» (۱۳۵۲/۱۹۷۱)

«خطی از سرعت و از آتش»(۱۳۶۰/۱۹۸۰)

«دشت ارژن»(۱۳۶۲/۱۹۸۳)

«گزینه اشعار»(۱۳۶۷)

«درباره هنر و ادبیات»(۱۳۶۸)»

«آن مرد، مرد همراهم»(۱۳۶۹)

«کاغذین‌جامه»(۱۳۷۱/۱۹۹۲)

«کولی و نامه و عشق»(۱۳۷۳)

«عاشق‌تر از همیشه بخوان»(۱۳۷۳)

«شاعران امروز فرانسه»(۱۳۷۳)

ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۹۳۸۲-

«با قلب خود چه خریدم؟»(۱۳۷۵/۱۹۹۶)

«یک دریچه آزادی»(۱۳۷۴/۱۹۹۵)

«مجموعه اشعار» (۲۰۰۳)

«یکی مثلاً این‌که (۲۰۰۵)

«هرگز نخواب کوروش»

«شعر زمان ما» (1391)

«مجموعه اشعار سیمین بهبهانی»(1391) .

بسیاری از  شعرها و ترانه‌هاسرود که  آنها را خوانند گان نامداری دستمایه کار خود قرارداده اند  و همان شعرها به خاطره جمعی ملت رسیده است. شعرهایی با صدای خوانندگانی همچون استاد محمدرضا شجریان، استاد اکبر گلپایگانی، کورس سرهنگ‌زاده، همایون شجریان، صدیق تعریف و…

شمع وجود سيمين بهبهاني در سحرگاه سه‌شنبه ۲۸ مرداد  ۱۳۹۳ خاموش شد وداغی سنگین بر دل دوستدران شعر معاصر گذاشت .نامش همواره در تاریخ فرهنگ وهنر این سرزمین زنده  خواهد ماند.

یک غزل ناب از سیمین تقدیم میکنم

من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم           

                                        نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست                    

                                                    ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم                    

                                                  ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم                   

                                              اصولاً من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما             

                                        نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم                  

                                           من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی                

                                              اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست               

                                                 من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما                          

                                              ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو “کیوان” بر مدار خویش می گردم ولی گاهی      

                                        از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

غزلی دیگر از

یارب مرا یاری بده تا خوب آ زارش کنم       

                           هجرش دهم ، زجرش دهم ،خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین        

                                      صدشعله درجانش زنم ، صد فتنه درکارش کنم

درپیش چشمش ساغری گیرم ز دست  دلبری          

                                             از اشگ ازارش دهم ، ارغصه بیمارش کنم

بذری به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم              

                                           چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم  

گوید بیفزا مهر خود، گویم نکاهم مهر خود               

                                       گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای             

                                          رقصم بر بیکانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من      

                                         منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادو خود گریان کنم           

                                            با گونه گون سوگند ها ، باردگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر،  کوشم به آزاری دگر                      

                                                تا این دل دیوانه را راضی ز آ زارش کنم

 غزل دیگر

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟

 غزلی دیگر

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

 این شعر هم نشان از دوران معلمی استاد دارد

” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
 
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است … ”
در دهانم زبان چو آویزی
 
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
 
صوت ناسازام آنچنان که مگر
 
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
 
ساعتی داد آن سخن دادم
 
حق گقتار را ادا کردم
 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
 
ژاله را زان میان صدا کردم :
” ژاله از درس من چه فهمیدی ؟”
پاسخ من سکوت بود سکوت …
” د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟…”
خنده دختران و غرش من
 
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
 
لیک او بود غرق حیرت خویش
 
غافل از اوستاد و از یاران .
 
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
” بچه ها گوش ژاله سنگین است !”
دختری طعنه زد که :” نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است ”
باز هم خنده ها و همهمه ها
 
تند و پیگیر می رسید به گوش
 
زیر آتشفشان دیده من
 
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
 
آن دو میخ نگاه خیره او
 
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
 
رازی از روزگار تیره او
 
آنچه در آن نگاه می خواندم
 
قصه غصه بود و حرمان بود
 
ناله ای کرد و در سخن آمد
 
با صدایی که سخت لرزان بود :
” فعل مجهول ، فعل آن پدری است
 
که دلم را ز درد پر خون کرد
 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
 
مادرم را ز خانه بیرون کرد
 
شب دوش از گرسنگی تا صبح
 
خواهر شیر خوار من نالید
 
سوخت در تاب تب ، برادر من
 
تا سحر در کنار من نالید
 
در غم آن دو تن ، دو دیده من
 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
 
مادرم را دگر نمی دانم
 
که کجا رفت و حال او چون بود … ”
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
 
هق هق گریه بود و ناله او
 
شسته می شد به قطره های سرشک
 
چهره همچو برگ لاله او
 
ناله من به ناله اش آمیخت
 
که : ” غلط بود آنچه من گفتم
 


درس امروز ، قصه غم توست
 
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
 
که تو را بی گناه می سوزد
 
آن حریق هوس بود که در او
 
مادری بی پناه ، می سوزد … “

 

نظر به اینگه مقبره بانوی غزل ایران در بهشت رهرا وداخل آرامگاه خانوادگیست نتوانستم تصویر آنرا تهیه نمایم و

این تصویر از مراسم بد رقه پیکر ایشان است توسط مردم همیشه عاشق ما

امروز 28تیرماه 1395و89سال از تولد این ستاره درخشان ادب میگذرد

روحش شاد

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

ابوسعید ابوالخیر

  تصویر خیالی از شیخ ابو سعید ابوالخیر

ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم (۳۵۷-۴۴۰ق) معروف به شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم در اول محرم ۳۵۷هحری قمری در روستای میهنه از توابع ابیورد ازشهرهای کهن ایران باستان ودردامنه کوههای هزارمسجددیده به جهان گشود و در شب جمعه چهارم شعبان ۴۴۰ هجری قمری در زادگاهش دیده از جهان فرو بست. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در یک حادثهٔ مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از طی طریقت تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که دراثر حسن سلوک ودانش دشمنی ها بدوستی  بدل شد و مخالفان وی تسلیم  بزرگواری او  شدند. اشعار کم ولی دلنشینی از او بجای مانده وبسیاری از ادبا اورا بنیان گذار سبک رباعی میدانند وبراستی در این زمینه بسیار قوی دست بوده است  . برسر مزار آن بزرگوار بحث بسیار یست برخی اورا مدفون درزادگاهش میدانند که اکنون در ترکمنستان قرارگرفته ومقبره ای نیز در مهنه درحوالی شهرستان تربت حیدریه  بنام زادگاه او شهرت دارد .

وصل تو کجا و من مهجور کجا                         دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی                            پروانه کجا و آتش طور کجا

ازواقعه ای تورا خبر خواهم کرد              وآنرا بدوحرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو درخاک نهان خواهم شد            با مهر تو سر زخاک برخواهم کرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد                       احسان تورا شمار نتوانم  کرد

گر برسر من زبان شود هرموئی                       یک شکرتو از هزار نتوانم کرد

بازآ بازآ  هر آنچه هستی باز                              گرکافر وگبر وبت پرستی بازآ

این درگه ما ،درگه نومیدی نیست                      صدبار اگر توبه شکستی باز آ

تندیس شیخ ابو سعید ابوالخیر درشهرستان
تربت حیدریه

دنیا طلبان زحرص مستند همه                   موسی کش وفرعون پرستند همه

هر عهد که با خدای بستند همه                  ازدوستی حرص شکستند    همه  

آنرا که حلال زادگی عادت وخوست  عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان  مینکرد           از کوزه همان برون تراود که دروست

گفتم چشمم، گفت به راهش میدار             گفتم جگرم ، گفت پر آهش میدار

گفتم که دلم ،  گفت چه داری دردل           گفتم غم تو ، گفت نگاهش  میدار

یا رب مکن از لطف پریشان مارا             هر چند که هست جرم وعصیان مارا

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم              محتاج به غیر  خود    مگردان مارا

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی                وآن را  بنماز وطاعت    آباد کنی

 روزی دو هزار بنده      آزاد کنی                 به زان نبود که خاطری شادکنی

غمناکم وازکوی تو با غم نروم                  جزشاد وامیدوار  وخرم        نروم

ازدرگه همچوتوکریمی هرگز                      نومید کسی نرفت ومن هم نروم

 یا رب مکن ازلطف پریشان مارا            هر چند که هست  جرم وعصیان مارا

ذات تو غنی بوده و مامحتاجیم           محتاج به غیر خود مکردان         مارا

 آرامگاه در مهنه تربت حیدریه منسوب به ابو سعید ابوالخیر

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فرخی یزدی

 

محمد فرخی یزدی

میرزا محمد فرزند محمد ابراهیم سمسار در سال ۱۲۶۷ هجری شمسی درشهرستان  یزد متولد شد  . زبان فارسی و مقدمات زبان عربی را آموخت اما در شانزده سالگی بعلت درگیری با مدیر مدرسه وهجو اوبزبان شعراز مدرسه اخراج شد   . سپس به کارگری در نانوایی و پارچه بافی مشغول گردید .در اوائل نهضت  مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران فرخی به دموکراتها پیوست  و در شمار آزادی خواهان شهر یزد قرار گرفت وبا اشعار تند وتیز خود کاری کرد که حاکم یزد دستور داد با نخ وسوزن  دهانش را دوختند و بزندانش انداختند  اما او از زندان گریخت واز یزد به تهران آمد وچندی بعد در تهران روزنامه طوفان را انتشار داد  وشهرت او بیشتر شد تا جائی که از طرف مردم یزدبه  نمایندگی  مجلس شورای ملی انتخاب شد اما بعدا” مجبور به جلای وطن شد وبه خارج رفته  در المان به مبارزات خود با انتشار روزنامه ادامه دادو بهر حال با وساطت تیمور تاش وزیر دربار به ایران برمیگردد ودرسال ۱۳۱۶به زندان میافتد ودر زندان خود کشی میکند وشعر زیر را بدیوار مینویسد که ماموران متوجه شده از مرگ نجات  مییابد

هیچ دانی از چه خود را خوب تربین می کنم 

                                              بهر میدان قیامت رخش را زین می کنم

می روم امشب به استقبال مرگ و مرد وار              

                                               تا سحر با زندگانی جنگ خونین میکنم

نامه حقگوی طوفان را به آزادی مدام                 

                                           منتشر بی زحمت توقیف و توهین می کنم

می روم در مجلس روحانیون آخرت                     

                                            و اندر آنجا بی کلک طرح قوانین می کنم

 

سرانجام درسال ۱۳۱۸در زندان توسط عوامل امینیتی با  آمپول هوا به زندگی او خاتمه داده شد ودر محلی نامعلوم دفن گردید 

 

یکی از اشعار اورا در مدح آزادی میاورم

 

قسم به عزت و   قدر ومقام آزادی        که روح بخش جهان است ،  نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آنکس      که داشت از دل وجا ن ، احترام آزادی

چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ        به مسلکی که ندارد مرام آرادی

هزار بار بود به زصبج استبداد                     برای دسته پا بسته شام آزادی

به روزگار قیامت بپا شود آنروز                   کنند رنجبران چون قیام آزادی

 اگر خدای بمن فرصتی دهد    روزی             کشم ز مرتجعین انتقام آزادی  

 

 هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
آنروز که د یگر ز حیاتش نفسی نیست
با بودن مجلس بود آزادی ما محو
چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
گر موجد گندم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست

 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم           

                                      ماه اگر حلقه به در کوفت … جوابش کردم

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟             

                                     گرچه عمری به خطا دوست خطا بش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم                             

                                               آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع                             

                                               آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرهاد                

                                          خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد                            

                                                بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود                       

                                       آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم

 

آرامگاه این شاعر لب دوخته  مشخص نیست

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

میرزا صادق تفرشی

 

میرزا صادق تفرشی

سالها پش وقتی جوان بودم کتابی بدستم رسید با نام  از پاریز تا پاریس نوشته استاد فرزانه جناب آقای دکتر باستانی پاریزی که درآن فصلی درمورد زیارت عتبات عالیات داشت و شعر زیر را درآنجا آورده بود که بسیار دلنشین است  فورا آنرا بخاطر سپردم  اما معلوم نشد که شاعر آن کیست ودر طول این سالها نیز من نتوانستم راجع به شاعر این ابیات مطلبی پیدا کنم الا اینکه میرزا صادق نامی بوده از اهالی تفرش و در زمان نادر شاه افشار میزیسته بهر حال برای او طلب مغفرت مینمایم

                                                      

نادره پیری زعرب هوشمند              گفت به عبدالملک از راه پند

زیر همین قبه واین بارگاه              روی همین مسند واین جایگاه

برسپری چون سپر آسمان         تازه سری بود و از آن خون چکان

سرکه هزارش سر وافسر فدا         بود سر پور رسول           خدا

دیدم ودیدم که زابن زیاد               دیده چها د ید که چشمم مباد

از پس چندی سر آن خیره سر           بد بر مختار به      روی سپر

باز چو مصعب سر و سر دارشد        دستخوش او سر مختار شد

این سر مصعب بود ای نابکار            تاچه کند باسرتو       روزگار

گویند وقتی عبدالملک مروان این سخن را شنید از مسند فرود آمد و دستور داد آن  کاخ را ویران کنند .

اما ناامید نشدم وبه تحقیق در مورد این شاعر ادامه دادم تا به این مطالب دست یافتم که نام پدرش سید فضل الله بوده ودر حوالی سال 1180قمری میزیسته محل تولدش احتمالا تفرش بوده وبه حکیم وادیب وشاعر  اشتهار داشته است ودر شعر به “هجری” تخلص مینموده تحصیلات مقدماتی را نزد دائی خود طی کرده وبرای تکمیل تحصیلات به قم واصفهان رفته ومعقول ومنقول وادب وعرفان را در حوزه نزد بزرگان زمان فرا گرفته وبه مدارج بالائی رسیده که آوازه اش بگوش نادر شاه افشار رمیرسد ورضا قلی میرزا را برای تعلیم وتربیت به ایشان می سپارد . اما میرزا صادق پس از مدتی با اجازه از شاه به خراسان رفته سپس به زادگاهش درحوالی تفرش باز گشته وکنج عزلت گزیده است

دنبلی در  نگارستان مینویسد که وی  “فاضل کامل” بود ودر مشهد میزیست ودر همانجا در گذشت . ازوی دومثنوی باقیمانده است که یکی در صد ونود یک بیت ودر ذکر داستان شکار مامون وامام جواد علیه السلام است . ونوشته دیگری در مثنوی وغزل ازو به یادگار مانده . هاتف اصفهانی نیز ازو تجلیل کرده که به  ذیلا  دو بیت از اشعارش را در  باره میرزا صادق نقل میکنم .

فخرزمان میرزا صادق نیکو سرشت

                                             معدن عز وشرف ، منبع جود وسخا

آنکه رسد روز وشب از کف فیاض او

                               جود به هر بی نصیب ، فیض به هر بینوا

وباز هم هاتف اصفهانی در جای دیگر اور مدح گفته است

میرزا صادق که پیش قامتش     سروباشد چون نهال کوتهی

دیوان اشعار میرزا صادق را شخصی به نام میرزا زین الدین معلم نخجوانی درسال 1256قمری به خط شکسته نستعلیق خطاطی نموده واین نسخه دست نویس منحصر به فرد بعد ها توسط شخصی به نام  حسین آقا ملک به کتابخانه ومرکز اسناد مجلس شورای اسلامی وقف شده وشنیده ام که کتابخانه دیجیتال وفن آوری دانشگاه آنرا دیجیتالی نموده است .

بجای مزار میرزا صادق  تفرشی

امید وارم اکر دوستی مطالب بیشتری در مورد این مرد بزرگوار دارد مرا نیز آگاه سازد

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

اسدی طوسی

تصویری خیالی از اسدی طوسی

ابو نصر علی بن احمد بن منصور اسدی در طوس متولد شد.وی بعد از فردوسی بزرک ترین حماسه سرای ملی ایران است که کتابی بنام گرشاسب نامه در نه هزار بیت و به سبک شاهنا مه فردوسی سروده است که نشان میدهد  دارای طبعی قوی در شاعری  وبسیار باریک بین وژرف نگر بوده وداستان مربوط به پهلوانی بنام گرشاسب است که نیای رستم در شاهنامه فردوسی میباشد . ومجسمه ای که امروز در میدان حر دیده میشود تندیس  گرشاسب است در حال کشتن اژدها یعنی کشتن مظهر پلیدی و پلشتیها. بلوغ فکری این شاعر سخن سنج مصادف بوده است با شورشهای خراسان وروی  کار آمدن سلحوقیان و بعلت همین ناامنی ها اسدی به آذربایجان شتافته ودر آن دیار زیسته ودرسال ۴۶۵قمری دار فانی را وداع گفته است وی در زمان حیات  با قطران تبریزی همزمان بوده است و در انتخاب کلمات خوش آهنگ وترکیبات مانوس در بحر متقارب دستی چیره داشته  .ا یشان علاوه بر شاعری در طبابت نیز متبحربوده  وکتابی خطی ازو مانده بنام    الابنیه فی حقایق الادویه  علاوه بر این کتابی در سبک وسیاق فرهنگ لغات  بنام فرس لغت نگاشته و همچنین کتابی بنام چهارمناظره ازو مانده که در نوع خود درادبیات فارسی بی بدیل است . میگویند روزی با جمعی ازشعرا درحضورسلطان محمود غزنوی بودند . محمود سئوال کرد آیا بین شما کسی هست که هنگام بالا رفتن من از پله ها شعری بسراید که در یک مصراع آن مرا به خشم آورد و در مصراع بعد خوشحالم کندشعرا همگی سکوت کردند اما اسدی طوسی پذیرفت وهنگام بالارفتن سلطان از پله ها شعر زیر را سرود و انعام بسیار از محمود دریافت نمود .

خواهم اندر تو کنم ای بت پاکیزه خصال

                            نظر از منظر خوبی شب وروز ومه وسال

خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب

                              بوسه هابرکف پای تو ولیکن     به خیال

غرق شد تا به ته ، القصه که نتوان بکشید

                              تیر مژگان که زدی  بر دل ریشم فی الحال

وه که بر پشت تو افتادن وجنبش چه خوشست

                                   کاکل مشک فشان      در اثر باد شمال

عاشقانت  همه کردند چرا ما نکنیم

                                 بر سر کوچه تماشای قد وقامت وخال

یاد داری که تورا  شب به سحر میکردم

                                  صد دعا  از دل مجروح  پریشان احوال

مادرت کان کرم بود بداد از پس وپیش

                                   به فقیران لب نان وبه یتیمان رزومال

بکشم از تو و با دامن خود پاک کنم

                                   موزه از پای توای سرو خرامان احوال

طوسی خسته اگر در تو نهد منع مکن

                              نام معشوقی وعاشق كشی وحسن و دلال

 ضمنا چند بیتی از گرشاسب نامه را بخوانید که خالی از لطف نیست

که فردوسی توسی پاک مغز             بدادست داد سخن های نغز

به شهنامه گیتی بیاراستست          بدان نامه نام نکو خواستست

تو همشهری او را و هم پیشه ای     هم اندر سخن چابک اندیشه ای

بدان همره از نامۀ باستان                 به شعر آر خرّم یکی داستان

بسا نامداران که بردند رنج                  نهانی نهادند هر جای گنج

سرانجام رفتند و بگذاشتند           نه زیشان کسی بهره برداشتند

تو زین داستان گنجی اندر جهان          بمانی که هرگز نگردد نهان

همش هرکسی یابد از آدمی                  هم از برگرفتن نگیرد کمی

بُوی مانده فرزند ایدر بجای                 که همواره نام تو ماند بپای

ز دانش یکی باغ  خرم نهی                 که از میوه هرگز نگردد تهی

جهان جاودانه نماند به کس       بهین چیز از و نیک نامست و بس

کنون کان یاقوت دانش بکن                 ز دریای اندیشه دُر دَر فکن

خرد آتش تیز و دل بوته ساز              سخن زرِّ کن پاک بر هم گداز

پس این زر و این گوهران بار کن         در این گنج یکباره انبار کن

زکس یاد این گنج بر دل میار                   جز از شاه ارّانی شهریار

مجوی اندرین کار جز کام اوی             منه مُهر بر وی بجز نام اوی

که تا جایگه یافتی نخجوان         بدین شاه شد بخت پیرت جوان

اینجا مقبره الشعرای تبریراست  جائی که بسیاری از بزرگان آسمان شعر وادب فارسی درآن آرام گرفته اند

اسدی طوسی نیز در این آرامگاه مدفون است

تندیس اسدی طوسی در مقبره الشعرا

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فریدون مشیری

فریدون مشیری

فریدون مشیری در سی ام شهریور۱۳۰۵درتهران به دنیا آمد تحصیلات ابتدایی را در تهران انجام دادوچون پدرش به مشهد منتقل شد اونیز به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و تحصیلات دبیرستان را در دارالفنون ودبیرستان ادیب به پایان رساند. به گفتهٔ خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم.دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.». سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست وتلگراف مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت.بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد.سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سال‌ها با مجلهٔ سخن همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه ای از دوتن از بزرگان علم وادب محمد حسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله مهدی اخوان ثالث ونادر نادر پوروشعرای دیگری به همین سبک شعر می‌گفتند . اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم هم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم.در . معروفترین واثر گذارترین شعرش که در سال ۱۳۳۹منتشر شدشعر کوچه بود واین شعر از زیباترین و عاشقانه ترین شعرهای نو زبان فارسی است.با توجه به علاقه ای که وی به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعه ای از ۱۰۰ ماجرا منسوب به ابوسعید ابوالخیر را باعنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» و با مقدمه ای به قلم دکتر نور بخش  در اوایل دهه ۱۳۴۰ منتشر نمود. وی در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی در  تهران درگذشت.مزارایشان در بهشت زهرا ودر قطعه هنرمندان واقع شده است.

دفترهای شعر۱۳۳۴ تشنه طوفان  ۱۳۳۵ گناه دریا  ۱۳۳۷ نا یافته  ۱۳۴۰ ابر ۱۳۴۵ ابرو کوچه  ۱۳۴۷ بهار را باور کن ۱۳۴۷ پرواز تا خورشید  ۱۳۵۶ از خاموشی    ۱۳۴۹ برگزیده شعرها ۱۳۶۴ گزینه اشعار۱۳۶۵ مروارید مهر  ۱۳۶۷ آه باران  ۱۳۶۹ سه دفتر  ۱۳۷۱ از دیار آشتی  ۱۳۷۲ با پنج سخن سرا

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو مهتاشبی باز از آن كوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو   درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرجهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

یادم آید تو به من گفتی :از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی بازاز آن كوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

شعر زیبای دیگری از مشیری

قهر مکن ای فرشته روی دلارا 

ناز مکن ای بنفشه موی فریبا

بر دل من گر روا بود سخن سخت

از تو پسندیده نیست ای گل رعنا

شاخه خشکی به خارزار وجودیم

تا چه کند شعله های خشم تو با ما 

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین

چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

ناز ترا میکشم به دیده منت

سر به رهت مینهم به عجز و تمنا

از تو به یک حرف ناروا نکشم دست

وز سر راه تو دلربا نکشم پا

عاشق زیباییم اسیر محبت

هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا 

از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

تنها تنها به عشق روی تو تنها

بوی بهار است و روز عشق و جوانی

وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا

خنده گل راببین به چهره گلزار

آتش می را ببین به دامن مینا

ساقی من جام من شراب من امروز

نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا

آه چه زیباست از تو جام گرفتن

وزلب گرم تو بوسه های گوارا

لب به لب جام و سر به سینه ساقی

از تو شنیدن ترانه های دل انگیز

با تو نشستن بهار را به تماشا

فردا فردا مگو که من نفروشم

عشرت امروز را به حسرت فردا

بس کن ز بی وفایی بس کن 

بازآ بازآ به مهربانی بازآ

شاید با این سروده های دلاویز

باردگر در دل تو گرم کنم جا

باشد کز یک نوازش تو دل من

گردد امروز چون شکوفه شکوفا

 

 

اجرای شعر گرگ توسط فریدون مشیری

 

آرامگاه شادروان فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”