ابوالقاسم حالت

استاد ابوالقاسم حالت

یکی از فعالان عرصه ادبیات دوران معاصر شادروان ابوالقاسم حالت بودند که  در زمینه شعر و ترجمه دست داشت ومحققی صاحب نام وتوانا بود ،ضمنا”در زمینه طنز و بحرطویل نویسی نیز ید طولائی داشت وبا بزرگترین روز نامه طنز صد سال اخیر یعنی  روزنامه توفیق همکاری تنگا تنگ داشته و با اسامی مستعار هدهدمیرزا یا خروس لاری ،شوخ فاضل مآب وابوالعینک مطالبی را  به چاپ میرساند . البته این تنها هنر این مرد بزرگ نبود ،بلکه به زبانهای عربی ،انگلیسی ، فرانسه مسلط بوده و درزمینه ترجمه نیز دستی توانا داشته اند . حتی  بعلت داشتن زمینه در علاقه به مسائل دینی ومذهبی در این باب نیز فعال بوده وبخصوص  ترجمه ای از فرمایشات وکلمات قصار حضرت علی بن ابی طالب را نیز در مجله آئین اسلام منتشر میکرد . این مرد چند وجهی در زمینه موسیقی و شعر در قالب کهنﻭﺷﻌﺮﻧﻮ نیز فعالیتی داشته خصوصا ” دیوانش مشتمل بر قطعات ادبی مثنوی ، قصائد وغزلیات ورباعیات  میباشد . البته آنچه در این مجال مورد نظرماست طبع این شاعر درزمینه سرودن اﻧﻮاﻉ شعر_است به هر حال این استاد مسلم ادبیات درسال 1298در شهر تهران به دنیا آمدند وبا تمام وجود در عرصه های مختلف هنر درخشیدند  .حتی بعد از انقلاب اسلامی نیز علیرغم کهولت سن در مجله فکاهی گل آقا همکاری مینمود و حتی اولین سرود ملی جمهوری اسلامی ایران را نیز ایشان ساختند وبلاخره پس از عمری تلاش وکوشش درراه اعتلای فرهنگ وهنر ایرانی وخصوصا ” درزمینه شعر درسوم آبان سال 1371بعد از 73سال ممارست درکار در اثر سکته قلبی درگذشت ودر مقبره الشعرای بهشت زهرا (س) بخاک سپرده شد . روحش شاد

آه آه از دل من  

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من  

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش 

چه کنم با دل خویش؟ 

چه دل مسکینی؟ 

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی  

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش   

چه کنم با دل خویش؟  

در دلم هست هوس 

که رسد در همه احوال به درد همه کس 

چه امیری متمول چه فقیری درویش  

   چه کنم با دل خویش؟ 

طفل عریانی دید 

چشم گریانی و احوال پریشانی دید 

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش   

چه کنم با دل خویش؟ 

دیده گردید فقیر 

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر 

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو 

زارم از دست عدو 

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

گر در افتم با مار 

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار 

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

دارد این دل اصرار 

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار 

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش 

چه کنم با دل خویش؟ 

از برای همه کس 

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس 

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش 

چه کنم با دل خویش؟     

ای مادر عزيز که جانم فدای تو                                           قربان مهربانی و لطف و صفای تو 

هرگز نشد محبت ياران و دوستان                                             همپايه محبت و مهر و وفای تو

مهرت برون نمی روداز سينه ام که هست                            اين سينه خانه تو و اين دل سرای تو 

آن گوهر يگانه دريای خلقتی                                                   کاندر جهان کسی نشناسد بهای تو 

مدح تو واجب است ولی کیست آن کسی                                کاید برون ز عهده  مدح و ثنای تو 

هر بهره ای که برده ام از حسن تربیت                                   باشد ز فیض کوشش بی منتهای تو 

ای مادر عزیز که جان داده ای مرا                              سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو 

گر جان خویش هم زبرایت فدا کنم                                      کاری بزرگ نیست ﻛﻪ ﺑﺎﺷﺪسزای تو 

تنها همان توئی که چو برخیزی از میان                                   هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو 

گر بود اختیار جهانی به دست من                                          می ریختم تمام جهان را به پای تو 

گفتم ندهم دل ، رخ زیبای تو نگذاشت                                گفتم نکنم ناله ، جفا های تو نگذاشت 

گفتم نکشم حسرت آن پیکر زیبا                                           خود جاذبه پیکر زیبای تو نگذاشت 

گفتم به هوای تو چو پروانه نسوزم                                     آن  شمع رخ انجمن آرای تو نگذاشت 

اینسان که بناگاه نگاهت خجلم کرد                                چشمی به من از بهر تماشای تو نگذاشت 

یک عمر بلا روزی من بود که یکروز                                   بی درد و بلایم قد و بالای تو نگذاشت 

ایزد که ترا داد رخی همچو رخ ماه                                         گوئی اثر مهر بسیمای تو نگذاشت 

یک اهل دل ایشوخ ندیدم که ترا دید                           وز سر نگذشت آخر و در پای تو نگذاشت 

کن مرحمتی زآن لب جانبخش که حسرت                      جان در تن این عاشق شیدای تو نگذشت 

“حالت “پی دل رفتی و دیدی که در آخر                           جز ننگ ز بهرت دل رسوای تو نگذاشت 

  نمونه ی شعر طنز

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن                                  آورددوصدگونه ره آوردبه خانه

اشیاءگرانقیمت واجناس نفیسی                                       کز حسن و ظرافت همه رابود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر                                           تاادکلن و حوله وآیینه و شانه

از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل                                       تاجامه ی مردانه وملبوس زنانه

در جعبهء محکم همه را بسته و چیده                                              تالطمه نبینندزآفات زمانه

دیدم کهبرآن جعبهنوشته است ظریفی                                مقصودتوییکعبه وبتخانه بهانه ” 

حالت در سوم آبان ۱۳۷۱ در تهران درگذشت و در گورستان بهشت زهرا، در مقبره‌ای که مخصوص ادبا و مشاهیر است  حجره شماره 963، در کنار قبر مجتبی مینوی و مهرداد اوستا به خاک سپرده شد.

 

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

محمود اکرامی فر

دکتر محمود اکرامی فر

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان  ۱۳۹۳  هجری شمسی است ومرتب به یادم میاید که او گفته است(ﻳﺎعلی گفتیم وعشق آغاز شد) امامتاسفانه نه اورادیده ام ونه او اهل ﺗﺰﻭیر وریا بوده تادر همه جا حاضر شده و خود نمائی کند، تا در مورد گذشته اش چیزی بدانیم فقط دروبلاگش چند خطی درمورد خود نوشته است .و این که نمیشود مردان وزنان بزرگ فقط به خودشان تعلق ندارند بلکه متعلق به جامعه بشری هستند ودکتر اکرامی فرنیز از این قاعده مستثنی نیست . طبیعی است که کلامی دلنشین دارد وقلمی هم ، اوخود را چنین معرفی میکند . سال ۱۳۳۸ را با گریه آغازیدم و زندگی را بازی کردم.
.از ۱۳۵۹ با دریا آشنا شدم وپسرانم را عاشقانه زیستم . زندگی ام در مسیر گردبادهای هراسان چونان دفتری چهل برگ ورق خورده است . زیبایی زندگی ام را آب با خود برد تا جلگه های پایین دست حاصلخیز شوند.
باران که می بارد ،تازه یادم می آید که چترم را بر نداشته ام، می دوم تا ته باران وخیسی ام را می خندم.باران که می باردآسمان از پرنده تهی می شود، باران که ….
برخی از دوستان می گویند اسم و بلاکت طولانیست. می گویم چه اشکال دارد .من این مصراع شعرم را که در کتاب” …دریاتشنه است “من آمده است را به بقیه اشعارم نمی دهم وافتخارم این است که آن را سروده ام چرا که ورد زبان خاص و عام است .وقتی دیگران از آن لذت می برند چرا من از آوردن آن خودداری کنم . ومن که میخواهم وبلاگ خود را به این شعر دلنشین در مورد مولا علی آراسته کنم به رسم معهود باید مجملا” درمورد   شاعر آن مطالبی بیاورم که از قلم خود ایشان آوردم .

…. از بیابان بوی گندم مانده است

عشق روی دست مردم ما نده است

آسمان بازیچه ی طوفان ماست 

ابر نعش آه سرگردان ماست….

باز هم یک روز طوفان می شود

هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر

باده ها می نوشم از جوشن کبیر

                                                 آب زمزم در دل صحرا خوش است

باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش . می گویم که مولایم علیست 

آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود

مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت

پیش چشمم آسمان آتش گرفت…….

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

                                      بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد-

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

                                                                          عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

 

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

                                                                         کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی

                                    کوفه یعنی مرد آری مرد نیست

یا اگر هم هست صاحب درد نیست

                                                                              عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند

ابن ملجم های پی در پی شدند……..

از سکوت و گریه سرشارم علی

تا همیشه دوستت دارم علی

شعری دیگر از دکتر اکرامی فر

بانو
رود ها
ایستاده اند.

گیسوانت
که خوابگاه پرندگان مهاجر است
همچنان زلال می وزد.
بانو
کدام گرد باد هراس
در چشمهای تو بیتوته کرده است
که ندیدنت را می بارم.

بانو
آسمان سهم پرندگانی ست
که نام تو را
شاباش می کنند.
و دف ها به یاد تو
فریاد می شوند .

راستی بانو
بدون تو
شبانه روز چند سال است؟

باز می‌گردم به کار خویشتن

گریه نوش و شرمسار خویشتن

باز می‌گردم ببینم عشق چیست

شیعه‌تر، شوریده‌تر درعشق کیست؟

ناگهان، هر واژه‌ای تب می‌کند

یادی از اندوه زینب می‌کند

یال خون آلود اسبی بی سوار

می‌وزد بر خاک‌های سوگوار

می‌زند بر سینه، می‌پوشد سیاه

خاک گودال بلند قتلگاه

از نگاه، پیر و غیرتمند من

قطره قطره می‌چکد لبخند من

چشمه چشمه، اشک و ماتم می‌شود

کربلا در کربلا، غم می‌شود

می‌شود پر از سکوتی ارجمند

می‌سرایم با زبانی سربلند

ای حسین ‌ای ماه قربانی شده

صبح سکرانگیز توفانی شده

ای تمام شهر، در سوگت سیاه

آب‌های نهر، در سوگت سیاه

ای سر خورشید روی دامنت

شعله شعله زخم در پیراهنت

ای درختان پیش رویت سر به زیر

هفت اقیانوس در چشمت اسیر

جز تو کس فریاد بیداری نشد

تشنۀ از خویشتن جاری نشد

غصه‌ها، پشت مرا خم می‌کنند

گریه‌ها، عمر مرا کم می‌کنند

آه از آن ساعت که در آن دشت پیر

ذوالجناحی بود زینی سر به زیر

آفتاب از صدر زین افتاد بود

آسمان روی زمین افتاده بود

هیچ کس خورشید را یاری نکرد

هیچ کس از گل طرفداری نکرد

جملۀ سرها گریبانی شدند

دشمن آن نوح توفانی شدند

آسمان در آسمان، بارانی‌ام

گردبادم، در خودم زندانی‌ام

سر نهاده شعله، رودی دامنم

آتشی گل کرده در پیراهنم

آتشی سر در گریبان خودم

ساکن شام غریبان خودم

آسمان بر دوش صحرا می‌رود

آفتابی رو به دریا می‌رود

آه،‌ ای دریا در آغوشش بگیر

موج توفان زاد، بر دوشش بگیر

چون که‌ این  دریای توفان پیرهن

هفت وادی زخم سرکش در بدن

می‌رود تا عشق را معنا کند

می‌رود تا خویش را پیدا کند

آسمان گریان و صحرا تشنه است

در میان دجله، دریا تشنه است

دست در شط برد و دریا مست شد

آسمان تا بی نهایت دست شد

با دل خونین، لب خندان… که دید؟

تشنه مشک آب بر دندان که دید؟

سلامت وشاد کامی استاد آروزی ماست

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فروغ فرخزاد

تصویری از فروغ فرخزاد

فروغ ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی  و مادری کاشانی تبار  به دنیا آمد.فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعرنیمائی  کار خود را آغاز کرد. در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی  با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه  می‌رفت. وی در این دوره زبان های ایتالیائی ، فرانسوی  و آلمانی را  آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را عوض  کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری  در او فراهم نمود. . و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم “خانه سیاه است “ را در آسایشگاه جذامیان بابا باغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه‌است» برنده جایزه نخست جشنواره آویر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط ا نتشارات مروارید  منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان ، ایتالیا و فرانسه   سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره  سینمای مولف در پرواز شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی  ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر  را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” را منتشر نمود.آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه “تولدی دیگر “ است.  ..فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس قلهک در تهران  جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه 26بهمن  با حضور نویسندگان و همکارانش در “گورستان ضهیرالدوله ” در شمیران  دفن شد . اومیگفت  آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است… من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ “الله ”

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ….

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ …..

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

من پله های یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ میشود، بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام …

آرامگاه فروغ فرخزاد در گورستان ظهیر الدوله  تجریش “شمران”

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

معینی کرمانشاهی

 

استاد رحیم معینی کرمانشاهی

رحیم معینی کرمانشاهی در  پانزدهم بهمن ماه سال هزار وسیصد وچهار در خانواده ای اصیل در کرمانشاه  بدنیا آمد . پدرش کریم معینی، ملقب به “سالارمعظم” مردی با هوش ودلاور بود و به واسطۀ رفاقتی که با نصرت الدّوله فیروز داشت، چندی از طرف وی به حکومت فارس منصوب شد و پس از فوت نصرت الدّوله برای همیشه از کارهای سیاسی کناره گیری کرده وگوشۀ انزوا را برگزید. نیای معینی حسین خان معین الرّعایا مردی لایق و با سواد و مردم دار بود و از نظر بخشش و کمکی که به مردم می کرد مورد توجه و احترام اجتماعی بود و نسبت به ائمۀ اطهار سلا الله علیهم اخلاص فراوان داشت و حسینیه‌ای در کرمانشاه بنا کرد که اکنون هم به نام او مشهور است و در نهضت مشروطه و استبداد به دست مردی ناشناس به تحریک عده‌ای از مالکین کشته شد. استاد معینی کرمانشاهی از کودکی به نقاشی پرداخت ولی با مخالفت والدین آنرا رها کرد تا شهریور هزار وسیصد وبیست و هم زمان با اشغال نظامی ایران و سقوط پهلوی اول ،فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود و  با نوشتن مقاله های تند و صریح مخالفت  خود را آشکار ساخت از جمله کارهای بزرگ او   انتشار روزنامه انقلابی سلحشوران غرب بود که در پی ان گرفتار زندان و تبعید شد .بعد از مدتی به تهران باز گشت ، شیوه ای نوین در پیش گرفت و این بار زبان غزل  وسیله نشان دادن خشم و اعتراضش نسبت به اوضاع اجتماعی گردید . حاصل فعالیت های ادبی او کتاب فطرت و مجموعه ای از اشعار است به نام ای شمع ها بسوزید . استاد معینی کرمانشاهی اول”عشقی” و بعد از مدتی “شوقی” و سپس “امید” و بالأخره “معینی” را برای تخلص برگزید.در مقدمه دیوان خود او  شاعر درد مند و متعهد را چنین توصیف میکند :

« زحمت کشیدگان همیشه در آتش رنج دیگران می سوزند و شاعر واقعی نمونه ی زنده ای از این سوز و ساز است . دردهای روحی و سخنان غم آلود یک شاعر برجسته نمیتواند انفرادی و شخصی باشد . او در سایه ی سعادت اجتماعی ، سعادت فردی خود را می جوید . همیشه در اختلافات شدید طبقاتی و ظلم های فاحشی که ناشی از این تلاطم اجتماعی بوده است . هنرمندان و شعرای برجسته در ملت های آلوده به این مفاسد ظهور کرده و آیینه ی شفاف تصویر نمای زمان خویش بوده اند »

استاد معینی  از سال ۱۳۴۱مجددا”به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد ه که از جمله تابلو حضرت مسیح (ع) با کار سیاه قلم است و در ضمن کارهای نقاشی به نظم شعر می پردازد . داستان اختر و منوچهر را در چهار تابلو به رشتۀ نظم کشید و در آن حقایقی از اجتماع زمان را مجسم کرد. معینی کرمانشاهی  شاعری توانا و خوش ذوق وبا طبعی لطیف است .او ضمن سرودن شعر چندی به تصنیف سازی پرداخت و تصانیف او که توسط خوانندگان رادیو خوانده می شد از شهرت به سزایی برخوردار گردید. وحالا دربهمن ماه امسال به مناسبت هشتادونهمین سال تولد استاد رحیم معینی کرمانشاهی اینجانب شرح مختصری از زندگی ایشان را تقدیم نمودم  تاهمیشه خاطره این شاعر ، نویسنده ،و نقاش در خاطره ها بماند .

عجب صبری  خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان 
 یک لحظه اول ،
که اول ظلمرا میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروییکدیگر ،ویرانه میکردم 

عجبصبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ،چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر منجای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه یرنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم .

عجبصبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کفزاهد نمایان ،
سبحه ی، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمعسوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانهمیکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ،ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ،بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای اوبودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش،بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانهمیکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، 

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای اوچو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر زیبای دیگری از استاد :

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی              ناله ای میشکند پشت سپاهیگاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد              سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود             به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق        آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع             رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب               بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی              دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم               در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی 

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی             جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم              بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

یکی از ترانه های بسیار معروف که سروده این شاعر بزرگواراست :

ساغرم شکست ایساقی

رفته ام ز دست ایساقی  

در میان توفان برموج غم نشسته منم
در زورقشکسته منم ای ناخدای عالم

تا نــام من رقمزده شد
یکباره مهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم 

تو تشنه کاممکشتی
در سرابناکامیها
ای بلای نافرجامیها
نبرده لب بر جامی
میکشم به دوش از حسرت 

بار مستی و بد نامیها

ساغرم شکست ایساقی
رفته ام زدست ای ساقی

حکایت از کهکنم 

شکایت از چهکنم
که خود به دست خود آتش 

بر دل خون شده ی نگران زدهام 

بر موج غم نشستهمنم
در زورقشکسته منم
ای ناخدایعالم

با کمال تاسف استاد رحیم معینی کرمانشاهی ساعت پنج بعد از ظهر روز شنبه بیست وششم آبان ماه سال هزار وسیصد ونود چهار در اثر ایست قلبی در بیمارستان جم تهران قالب خاکی را رها و به لقا حق شتافت یاد و خاطره اش را گرامی میداریم

میگوید چون به سر مزار من آمدید

شعر از (برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان )را زمزمه کنید

برده داران زمانه چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خو خریدم خویش را

پیکر ایشان در آرامستان بهشت سکینه کرج به خاک سپرده شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد نفیسی  |  نظر بدهید

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

طبیب اصفهانی

تصویری از مرحوم طبیب اصفهانی نیافتم اما این  اثر هنری بحدی زیبا ودلچسب بود که باکسب اجازه از هنرمند طراح از آن برای حسن مطلع استفاده کردم امیدوارم برمن ببخشایند ، اما معتقدم هنر هر هنر مند متعلق به تمام جهان است  ،بهرحال درصورت  عدم رضایت ایشان  آنرا  حذف خواهم کرد

میرزا عبدالباقی معروف به طبیب اصفهانی یکی از شاعران قرن دوازدهم  ایران است  که به سال 1127 ه.ق برابر با 1094ه .ش در اصفهان دیده به جهان گشود . وی در زمره شاعران ناشناخته ایرانی محسوب می شود که به شغل طبابت اشتعال  داشته ودردربار نادرشاه افشار طبیب شاه بود ه وچون  نادرشاه برای یکپارچگی ونجات ایران تلاش میکرده فرصت چندانی برای مجالس شعر وشاعری نداشته و به میرزا عبدالباقی فقط به چشم طبیب مینگریسته و چون اجدادش جملگی وتا هفت پشت طبیب و حکیم باشی های پادشاهان صفوی بوده اند،  لذا نسبشان به حکیم سلمان جهرمی  طبیب و حکیم باشی شاه عباس اول صفوی می رسد بهمین جهت خاندان طبیب اصفهانی ، یکی از خاندان های اصیل و نجیب ایران بشمار می آمده ، بطوریکه تاریخ گواهی می دهد  ازاوایل قرن 11 هجری قمری ، یکی از سلاطین فاتح و مشهور ایران ، شاه عباس اول ، حکیم سلمان  جهرمی را با کمال  احترام به اصفهان (پایتخت) دعوت می کند و به او عنوان «حکیم باشی» را می دهد . بدین ترتیب فرزندان این سلسله با تخلّص «اصفهانی» تا پایان عمر نادرشاه و چندی هم در دربار کریم خان زند (یعنی حدود 170 سال) وظیفه مهم حکیم باشی را در ایران عهده دار بودند .

  تاریخ تولد طبیب سال 1127 در دارالسلطنه اصفهان بوده  وآقای کیوان سمیعی  در پژوهش خود به کتاب «ریاض الشعرای» لکزی داغستانی (متخلص به «واله») استناد می کند . زیرا واله پس از حمله محمود افغان به اصفهان (1135)  به هندوستان رفته و سال ها بعد ، زمانی که طبیب اصفهانی همراه با نادرشاه افشار به دهلی رفت واله او را ملاقات کرد و تاریخ تولد طبیب را از خود او پرسید . به همین خاطر تاریخ 1127 هـ.ق ، که واله داغستانی آن را در «ریاض الشعراء» تاریخ تولد طبیب اصفهانی می داند ، از نظر محققّان آثار طبیب ، معتبرترین قول است .

پدر طبیب اصفهانی ،حکیم باشی دربار دو شاه صفوی (شاه سلیمان و سلطان حسین) بود . محمود افغان پس از تسخیر اصفهان ، سیصد تن از مقامات کشوری و لشکری ایران را در سال 1136 به قتل رساند که پدرطبیب  یکی از آنها بود . بدین ترتیب ، طبیب در سن نه سالگی از پدر یتیم ماند و چنان که از یک بیت وی بر می آید ، مادرش را نیز در اوان کودکی یا نوجوانی از دست داده است :

منم که روز ازل از من آسمان وزمین          محبت پدری ، مهر مادری برداشت

 وی دراوان زندگی رنج های فراوانی دید . شاید همین انس با درد و از نزدیک لمس کردن سختی های زندگی بود که بعد ها طبیب اصفهانی در دربار شاهان آوازه دار و جهانگشا نیز فریفته مادیات نشد و مدام انیس و مونس دردمندان بود . طبیب اصفهانی با آن حالات روحانی و طینت عالی که داشت خود را حتی در مرکز قدرت و خانه عیش و طرب هم ، تنها می دید و گاه چنان مأیوس و غمگین می شد که فریاد می زد :

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست          می گریم وچون شمع امیدی به کسم   نیست
چیند همه کس دامن گل زین چمن ومن     چون غنچه به جز چیدن دامان ، هوسم نیست

ازتحصیلات طبیب اصفهانی هم به مانند سایر گوشه های زندگی طبیب اطلاع دقیقی در دست نیست ، اما یک چیز مسلم است که در علم طب ، تحصیلات را به درجه کمال رسانده است . با توجه به این که در آن زمان ، علم طب مانند سایر علوم حکومت ، اساساً به زبان عربی تألیف و تدریس می شد ، طبیعی است که طبیب اصفهانی هم ، زبان عربی و صرف و نحو را در سطح بسیار بالا فرا گرفته بود . و چون حکیم باشی دربار بود ( و «حکیم باشی» به جز طبابت شاه وظیفه ندیمی و مستشاری در اداره ی امور دولتی و عزل و نصب بعضی از درباریان را نیز بر عهده داشت ) ، از سیاست و علوم مدیریت نیز با خبر بود و از آن جا که اشعار شیوایی هم سروده است ، پس به فنون وابسته به شعر و ادبیات نیز تسلط کافی داشته طبیب اصفهانی بیشتر به شغل طبابت شهرت داشت و هم نشینی طبیب با نادرشاه بیشتر به خاطر طبابتش بوده تا شاعری . خود طبیب اصفهانی هم علاوه بر آن که در همه غزلیاتش تخلّص «طبیب» را به کار می برد ، گه گاهی به صورت مستقل به شغل طبابتش اشاره می کند .

از طبیبی خسته ، گر احوال پرسندت بگو         دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

و نیز گفته است :

آیین وفا کار طبیب است که باشد                او را غم یاران و کسی را غم او نیست

در تمامی (یا اکثر) لشکرکشی ها، نادرشاه وی را به عنوان حکیم باشی همراه برده اما مسلماً طبیب اصفهانی به نجف اشرف نیر سفر کرده و به زیارت مرقد مطهر امیر المؤمنین علی (ع) مشرّف شده است که این موضوع از مضمون قصیده ای که در نعت آن حضرت (ع) سروده است ، بر می آید :

درگهت را که هست غیرت طور            اینک اینک رسیدم از ره دور

شکر ایزد که گشت چشم و دلم             خود از این فیض ، رشک چشمه نور

طبیب اصفهانی نه تنها  شاعر مدیحه گو نبوده و اکثر تذکره نویسان به این ویژگی طبیب اشاره کرده اند . می توان گفت اگر حکیم باشی بودنش در دربار ، شغل میراثی نبود ، شاید اصلاً به قصر نادر و یا هر شاه دیگری پا نمی گذاشت و آن جا هم که بود (در دربار) ، علی رغم امکانات زیاد جهت مدح و ثنای شاه و کسب مال و ثروت و مقام و مرتبه ، حتی یک شعر در مدح نادر شاه ندارد ، برعکس از بی عدالتی هایی که بر اثر جنگ های دائمی  نسبت به مردم می شد و شاه و فرمانروایانش به آن بی توجه بودند ، شکوه می کرد و می گفت :

در دیاری که مَلِک خود ستم آغاز کند          داد خواهان به که نالند زبی دادگران ؟

چو باشد مایل بی داد شاهی                چه خیزد از فغان دادخواهی ؟

طبیب پس از مرگ نادرشاه مدت کوتاهی هم حکیم باشی کریم خان زند بوده ، سپس به زادگاهش برمی گردد و کلانتری اصفهان را اختیار می کند . ضمناً خود همین نکته (کلانتری) دلیل گویا ایست بر محبوبیت طبیب اصفهانی نزد مردم . زیرا در زمان صفویه تا قاجاریه ، کلانتران بر خلاف حکّام بلاد (که از جانب پادشاه منصوب می شدند) توسط مردم از میان معتمدین شهر انتخاب می شدند و گاهی هم این منصب وراثتی می شد .اما ، طبیب اصفهانی  رو به شعر و عرفان آورد . و منصب کلانتری اصفهان را به برادر کهترش میرزا عبدالوهاب واگذار کرد و چند سال آخر عمر را در تنهایی و یا هم نشینی با اهل فضل و ادب سپری نمود . جالب است بدانیم در زمانی که اختلاف و حتی درگیری میان برادران و یا پدر و فرزند به خاطر کسب قدرت و نفوذ ، یک کار عادی شده بود طبیب اصفهانی ، کاملاً اختیاری و با همّت بلند و غنای طبع ، منصبِ کلانتری را به برادرانش سپرد . در این باره همه محقّقان اتّفاق نظر دارند و نیز این موضوع (یعنی اختیاراً واگذار شدن کلانتری از سوی طبیب) از شعرهای خود طبیب اصفهانی نیز به خوبی برداشت می شود :

در پیش ما که بی سرو سامان عالمیم             دردسری به منت افسر نمی رسد

نگاهی به سرگذشت طبیب اصفهانی نشان می دهد که ابیات فوق فقط یک شعار و یا آرمان نبوده بلکه دیدگاه ، رفتار و کردار واقعی طبیب را بیان می کند .  طبیب اصفهانی چند سال باقی مانده از عمر خویش را در هم نشینی با مشتاق علی شاه  ، شاعر آوازه دار هم شهری خود وچندتن از فضلای زمان ، مانند عاشق اصفهانی ، لطف علی آذر ، سید محمد شعله و دیگران سپری کرد . طبیب اصفهانی در یک غزل خود با چنین بیتی به سید علی مشتاق  عرض ارادت می کند :

رسد این طرفه غزل کاش به  مشتاق طبیب        وای بر آن سخنی کو به سخندان نرسد

طبیب اصفهانی در  سال ها ی آخرعمر با تشویق سید علی مشتاق  دیوان خود را مرتب کرد و چون گنج ارزشمندی برای آیندگان به یادگار گذاشت .
درباره ازدواج طبیب اصفهانی و فرزندان وی هیچ اطلاعی در دست نیست . دانشمند ایرانی ، مجتبی برزآبادی فراهانی در مقدمه دیوان طبیب از نشاط اصفهانی  (1244-1175) به عنوان نواده طبیب یاد می کند و می نویسد : « از جمله شخصیت های مهم این خاندان  نشاط اصفهانی  است که نواده طبیب است . »

غمت در نهانخانه دل نشیند                 به نازی كه لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم                  كه از گریه ام ناقه در گل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآرم          چه سازم به خاری كه در دل نشیند ؟

پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم               غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی      ز بامی كه برخاست ، مشكل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی       كه در این چمن پای در گل نشیند

بنازم به بزم محبت كه آن جا                  گدا یی به شاهی مقابل   نشیند

        طبیب ، از طلب در دو گیتی میاسا         كسی چون میان دو منزل ، نشیند ؟

برگیر مهر از آن که به کام دل تو نیست               برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست

تا چند گویی ام که به خوبان مبند دل                   ناصح تو را چه کار،دل من دل تو نیست

دادی نوید وصلم و خرسند نیستم                          با یکدیگر یکی،چو زبان و دل تو نیست

ره در دلش که سخت تر از سنگ خاره است         ای دیده غیر گریه ی بی حاصل تو نیست

گفتی که نیست جای کسی را به محفلم               غیر از طبیب جای که در محفل تو نیست

تخت فولاد اصفهان ، آرامگاه طبیب اصفهانی

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

شیخ بهائی

 

 علامه شیخ بهایی

 

محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل.عامل بود بهاء للدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار شدوچون به قزوین رسید  و آن شهر را مرکزدانشمندان شیعه یافت در آنجا رحل اقامت افکند و به تربیت فرزندش همت گماشت وبزودی بهاءالدین خود به یکی از اساتید بزرگ شیعه معروفیت وشهرت بهم رسانید این دانشمند بزرگ که منشا اثرات علمی بزرگی بوده است درسال 1030یا 1031هجری پس از 87سال عمر پربرکت در شهر اصفهان دعوت حق را لبیک گفت  و در حیاط صحن مطهر حضرت رضا درمشهدمقدس  به خاک سپرده شد او در طول عمر پربرکت خود شاگردانی چون ملا صدرای شیرازی را تربیت نمود ودرحدود 80اثر در زمینه های مختلف علمی بیادگار گذاشته که در ادبیات از دیوان غزلیات ورباعیات ، جامع عباسی، کشکول ، بحرالحساب ،حلوا وشیر وشکر رامیتوان نام برد آثار علمی او نیز بسیار است که در حوصله این مقال نیست .

تا کی به تمنای وصال تو یگانه                                       اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد که سر آید غم هجران تو یا نه                               ای تیر غمت را دل عشاق        نشانه

جمعی به تو مشغول وتو غایب زمیانه

رفتم بدر صو معه عابد و زاهد                                      دیدم همه را پیش رخت راکع وساجد

در میکده رهبا نم ودر صومعه عابد                                گه معتکف دیرم وگه ساکن مسجد

یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار                              زاهد سوی مسجد شدو من جانب خمار

من یار طلب کردم واو جلوه گه یار                               حاجی به ره کعبه ومن طالب     دیدار

او خانه همی جوید ومن صاحب خانه

هردر که زدم صاحب آن خانه توئی تو                        هرچا که روم پرتو کاشانه توئی  تو

درمیکده ودیر که جانانه توئی تو                              مقصود من از کعبه وبتخانه توئی تو

مقصود توئی کعبه وبتخانه بهانه

بلبل به جمن زان گل رخسار نشان دید                     پر وانه درآتش شد واسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر وجوان دید                   یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید                            دیوانه برون ار همه آئین تو      جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید                          هرکس به زبانی صفت حمد تو   گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست                     هرچند که عاصی است زخیل کرم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست                      تقصیر   (خیالی)     به امید کرم توست

یعنی که گنه را به ازین نیست بهانه

 همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن                 همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن                   دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن                   ز ملاهی و مناهی همه    احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن                  ز وجود بی نیازش طلب     نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد                  که به روی ناامیدی در بسته   بازکردن

 آرامگاه علامه بزرگوار شیخ بهائی طراح ومعمار آستان ملک پاسبان  رضوی

در جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام در (صحن آزادی )

تنها مقبره ایست که بطرز باشکوهی 2پله از زمین بلند تراست

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

عماد خراسانی

 

تصویر  استاد عماد خراسانی

عمادالدین حسنی برقعی، معروف به عماد خراسانی درسال 1300درشهر توس متولد شداو از خاندان سادات و نسبش به احمد بن موسی مبرقع وامام محمد تقی جواد الائمه میرسد ونام اصلیش عمادالدین حسن برقعی بود  عماد در ۳ سالگی مادرش را از دست داد و در ۶ سالگی پدرش را و از آن پس تحت سرپرستی پدربزرگ و مادر بزرگ رشد کرد. عماد از ۹ سالگی با تشویق دایی خود، شعرخوانی و سرودن شعر را آغاز کرد. او در جوانی با تخلص «شاهین» یا «شاخص» شعر می‌گفت و سپس بنا به توصیه مرحوم فریدون مشیری  . تخلص عماد خراسانی را برگزید عماد یک بار ازدواج کرد اما همسرش هشت ماه بعد درگذشت. او از سال ۱۳۳۱ به تهران رفت. عماد خراسانی فرزندی نداشت و تا آخر عمر تنها زندگی کرد.شاعری بود غزل سرا و قصیده سرا واز دوستان نزدیک و صمیمی مهدی اخوان ثالث بشمار میرفت شعرای معاصرش متفق القول هستند که وی یکی از چهره های درخشان غزل معاصر ایران میباشد. غزل عماد حدیث نفس است واوشعر خود را باچنان قدرت ومهارتی آراسته که مخاطب را به درون شعر میکشاند وی پس از یک دورۀ بیماری در صبح روز شنبه 28بهمن ماه 1382 در سن ۸۲ سالگی در تهران درگذشت و پیکرش به مشهد برده شد و پس از طواف در حرم مطهر حضرت رضا (ع) به توس منتقل ودر مقبره الشعرای  توس در کنار مقبره فردوسی دفن شد

غزلی از آن شاعر بزرگ

دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم                 ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم  اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي       ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جها نم
دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من                         دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان                            تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا                    عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم
نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني               پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم
گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني                  نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم
كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست              آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟

اینهم شاخه گلی دیگر از استاد عماد

 

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر                    باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم                        شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم          من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد                    گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید                                   جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر
نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز                       بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن                        نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز                             اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش                         آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن                می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست                         گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر
می‌ فروشان همه دانند عمادا که بود                          عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

            

آرامگاه استاد عماد خراسانی در مقبره الشعرای خراسان درشهرتوس

ودر جوار آرامگاه حکیم فردوسی توسی

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

بوعلی سینا

حکیم ابوعلی سینا فیلسوف وحکیم وحقوقدان وشاعر بزرگ ایران 

 

 ابوعلی  حسین بن عبدالله بن سینا مشهوربه ابن سینا درسال ۳۵۹هجری شمسی  روستای افشانه نزدیک بخارا متولد شد. زبان مادری اش فارسی و پدرش از صاحب منصبان در حکومت سامانی بودو  وی را به مدرسه بخارا فرستاد در آنجا به خوبی تحصیل کند. پدر و برادر ابن سینا مجذوب تبلیغات اسماعیلیه شده بودند، اما ابن سینا از آن دو تبعیت نکرد. وی حافظه و هوشی خارق العاده داشت. به طوری که در ۱۴ سالگی از معلمان خود پیشی گرفت.  او علم منطق را به استادش ناتیلی آموخت. او کسی را نداشت که از وی علوم طبیعی یا داروسازی را فرا بگیرد و پزشکان مشهور از دستورالعملهای او تبعیت می‌کردند. البته وی در فراگیری علم ماوراءالطبیعه ارسطو دچار مشکل شد که تنها به کمک تفسیر فارابی توانست آن را بفهمد. او امیر خراسان را از یک بیماری سخت نجات داد. امیر خراسان در ازای این کار اجازه داد که ابن سینا از کتابخانه باشکوه مخصوص شاهزادگان سامانی استفاده کند. در سن ۱۸ سالگی، ابن سینا بر تمام علومی که بعدها شناخته شدند، تسلط یافت. پیشرفتهای بعدی وی، مرهون استدلالهای شخصی وی بود.وی ۴۵۰ جلد کتاب در رشته های مختلف علوم نوشته که شرح بیشتر در این مختصر نمی گنجد وبالاخره دردوم تیر ماه سال   ۴۱۸در همدان وفات یافته است . ممکن است دیدن نام حجت الحق ابوعلی سینا در میان شعرا برای بعضی از دوستداران فرهنگ وادب پارسی به گونه ای تعجب بر انگیز باشد لیکن اینطور نیست بلکه ایشان فیلسوفی است که علاوه بر طب و نجوم وسایر علوم زمان خود اشعار دلنشینی هم سروده  است

تابلوبسیارزیبا با مداد کنته داخل موزه کنار آرامگاه 

به گردون ابرش از رحمت بر آمد از دل ذریا             که دریا شد از آن صحراکه صحرا شد از آن دریا

زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژده یوسف          زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا

 علی   عالی  اعلاء    ولی  والی       والا                      وصی  سید بطحا ُ      به حکمش جمله مافیها

قوام جسم را جوهر زمانی روح را   رهبر                      کلام نیک پیغمبر        ولی ایزد               دانا

حدیثی خاطرم آمد که میفرمود پیغمبر                        به اصحابش  شب معراج سر لیله  « الاسرا «

به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت              هزاران مسجدی اندر درون     مسجد الا قصا 

به محرابی هزاران طاق   هر طاق   محرابی               به هر محراب صد منبر به هر منبر علی  پیدا

ز پیغمبر چوبشنیدند اصحاب این سخن گفتند            که دیشب با علی بودیم  جمله جمع در یکجا

تبسم کرد سلمان این سخن گفتا به پیغمبر               به غیر از خود ندیدم هیچکس را نزد آن  مولا

اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر                      نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها

که نا گه جبرئیل اآمد سلام آورد بر احمد                     که ای مسند نشین بارگاه قرب           اوادنا 

اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما                     ولیکن ازهمه بگذشت  با ما بود         در بالا

عوام  به مردی بزرگ چون ابن سینا که چنین اشعار دل پذیزی  در مدح مولا  فرموده  تهمت کفر زدند 

چون بگوش ابن سینا رسید  چنین فرمود

 کفر چو منی گزاف و آسان نبود                  محکمتر از ایمان من     ایمان نبود

در دهر  جومن یکی و آنهم کافر ؟               پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 در سر در ب ورودی آرامگاه (در ب پشت ساختمان ) این ابیات را نوشته اند که سروده خود اوست

از قعر گل سیاه تا       اوج زحل            کردم همه مشگلات گیتی را حل

بیرون جستم زبند هر مکر وحیل             هر بند گشوده شد مگر بند احل

 

آرامگاه شیخ الرئیس ابوعلی سینا در شهر همدان  ( زادگاه من که به آن افتخار میکنم )

سنگ مزار شریف حجت الحق ابوعلی سینا 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”