حمید سبزواری

حمیدسبزواری  معروف به پدر شعر انقلاب

نامش حسین آقا ممتحنی بود و  از سیزده سالگی  شعر میگفت وحمید تخلص میکرد ،بعدها به حمید سبزواری شهرت یافت تا آنجا که بعد از انقلاب اسلامی شعر او را شناسنامه زمانبندی انقلاب دانستند زیرا کمتر حادثه یا رویدادی بعد از انقلاب روی داده است که انعکاس آن در شعر او نیامده باشد.اودرسال ۱۳۰۴ درشهر سبزوار متولد شد .پدرش ،«‌عبد الوهاب، پیشه‌ور ساده‌ای بود که قریحه شعری هم داشت. ، قبل از مدرسه، قرآن را در خانه و نزد مادرش آموخته‌بود. او بعداً به مدرسهٔ شیخ حسن داورزنی رفت. نوجوانی وجوانی سبزواری در دوران حکومت رضا شاه پهلوی گذشت و تحولات این دوره ازتاریخ وجنگ بین المللی بر روحیه وی تأثیر گذاشتند. . در آن سنین نوجوانی از روی کنجکاوی به احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف سر می‌زد تا با آرا و نظرات آن‌ها آشنا شو، کتابفروشی  به نام خسروی شعرهای حمید را چاپ کرد و فروخت. حمید می‌خواست این کار را در تهران نیز انجام بدهد لیکن در آن زمان موفق به این کار نشد..وی در ۱۳۳۱ ازدواج کرد و یک سال بعد از ازدواج، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای حمید گرفتاری‌هایی به وجود آورد و او تحت تعقیب قرار گرفت. سبزواری مدتی متواری بود و مدت زمانی را در اسفراین مخفی شد.لیکن بعدا خود را به شهربانی سبزوار معرفی کرد و 4 سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق طی کرد تا سرانجام تبرئه شد. ابتدا به شغل معلمی مشغول شد، سپس کارمند بانک بازرگانی در تهران شد اما همچنان به سرودن شعر ممارست مینمود   .ضمنا در رشته ادبیات تحصیل کرده و سال‌ها سابقه تدریس در همین رشته را در کارنامه دارد.سبزواری دارای مدال درجه یک هنر در رشته ادبیات است و اولین شاعریاست  که کتاب شعرش با عنوان(سرود درد) در سال 1375 کتاب سال شناخته شد. اوبا اشعار انقلابی خود که بیشتر به شکل سرودهای انقلابی پخش میشد طوفان به پا میکرد و هر سرودش پتک کوبنده ای بود که پایه های  رژیم سلطنتی را به لرزه می انداخت وشور انقلابی در جامعه ایران برمی انگیخت سردوهائی چون(خمینی ای امام ،خمینی ای امام )  ویا  ( آمریکا آمریکا  مرگ به نیرنگ تو ) یا (این صبح آزادیست کزخاوران خیزد )ویا سرود (ازصلابت  ملت و ارتش و سپاه ما )ویا بر (خیزید  برخیزید  برخیزید ) وده ها سرود وترانه دیگربهمین دلیل خود را بازنشسته کرد تا تمام توان خود را برای فعالیت‌های فرهنگی هنری صرف کند و صدا وسیمااوراجذب کرد  و از آن زمان در شورای شعر مشغول به کار شد.اوجوایز زیر را درکارنامه خود ثبت نمود

  • نشان درجه یک فرهنگ و هنر (۱۳۷۱)
  • چهره ماندگار دوره سوم (۱۳۸۲)
  • نشان افتخار جهادگر عرصه فرهنگ و هنر (۱۳۹۳)

بالاخره درتاریخ  ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ در (تهران )درگذشت . وپیکر او به زادگاهش سبزوار منتقل گردید

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم

دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

 

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم

بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند

پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند

منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است

چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است

کیست امشب حلقه بر در می‌زند

میهمانی، آشنایی، محرمی؟

یا که ره گم کرده‌ای آزرده جان

تا بیاساید ز رنج ره دمی؟

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

هرزه مستی، رانده از میخانه‌ای

در پی میخانه اینجا آمده

تا بگیرد باز هم پیمانه‌ای

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

رسته از زنجیرها دیوانه‌ای‌ست

با جهان دردمندان آشنا

وز جهان عاقلان بیگانه ای‌ست؟

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

سائلی با صد تمنا آمده؟

یا که محرومی ز محرومان شهر

رانده از هر سو به اینجا آمده

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

آه شیطان است بازی می‌کند

تا بترساند مرا این نیمه شب

در پس در صحنه‌سازی می‌کند

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

باد ولگرد است می‌کوبد به در

می‌برد هر شب مرا از دیده خواب

می‌زند هر دم به این ویرانه سر

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

هیچکس را من ندارم انتظار؟

پیک غم پیغام مرگ آورده است

تا چه می‌خواهد ز جان بی قرار

برآیید برآیید به وحدت بگرایید

که از شاخ وفایید که از اصل ولایید

شما امت خاصید، شما اسوه ناسید

شما اُس اساسید، شما باب رجایید

اگر رمز هبوط است، شما سر فرودید

اگر راز عروج است، شما مرغ هوایید

اگر کشتی نوح است، شما عرشه نشینید

اگر ورطه نیل است، شما دست و عصایید

اگر آتش شرک است، شما برد و سلامید

اگر مروه عشق است، شما عین صفایید

اگر مصر جمال است، در آن خطه عزیزید

اگر ملک جلال است، امیرالامرایید

نه پرویز تبارید که پرویز شکارید

نه شبدیز سوارید، که بر بال همایید

گر از ترک و طرازید ور از قدس و حجازید

شما محرم رازید، که در بزم خدایید

کجا خانه علم است به حکمت در علمید

کجا پهنه رزم است، شما مرد غزایید

اگر دُرد به جام است، صبوحی زده گامید

وگر زهر به کام است، شما کامروایید

چه از تیر و چه از تیغ، شما روی نتابید

که در جوشن عشقید که از کرب و بلایید

شما صبح نویدید، شما پیک امیدید

شما شعر «حمید» ید شما روح فزایید

ز کثرت نهراسید، به وحدت بگرایید

که آئینه توحید، شمایید شمایید

 

آرامگاه حسین آقا ممتحنی مشهور به حمید سبزواری در شهرستان سبزوار

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

حسین منزوی

حسین منزوی در اول مهر ماه سال ۱۳۲۵ در شهر ستان زنجان به دنیا آمد. پدر و مادرش معلم روستاهای زنجان بودند. بهمین دلیل وی در فضای ساده وآرام روستاهای نیک‌پی، کرگز و پیرسقا یا پیرزاغه در دامن خانواده ای  فرهنگی پرورش یافت
در سال ۱۳۳۲ وارد دبستان فردوسی زنجان شد وشش سال بعداز  دبستان صائب تبریزی تحصیلات ابتدا.ی را تمام کرد ودردبیرستان های پهلوی (دکتر علی شریعتی کنونی) دوسال و  در دبیرستان صدر جهان (محمد منتظری کنونی) نیزچهارسال درس خواندودیپلم خود را دریافت نمود .
از همان کودکی یعنی دوران دبستان اولین نشانه های روحیه شاعرانه رابروز داد  در آن زمان رسم بود که بعد از پایان سال تحصیلی، دانش آموزان جشنی برگزار کنند و آن سال اجرای دو نمایش، بخشی از این جشن بود. منزوی در هر دوی آنها (که متن شان را پدرش نوشته بود) بازی می‌کرد. یکی از نمایش ها، شعری در قالب مثنوی بود و در مدح دبستان. وسط یکی از تمرین‌ها منزوی این بیت به ذهنش خطور کرد وبداهه سرایی کرد به این شرح (دبستان پَرورَد سرباز جنگی/ دبستان پَرورَد توپ و تفنگی) پدرش هم خوشش آمد  و آن بیت را به نمایشنامه  اضافه کرد
بعد از این بیت کودکانه، شعر در منزوی پنهان ماند تا ۱۶،۱۵ سالگی که عاشقی و دوری از معشوق دوباره آتش  سرودن شعر را دراوشعله ور میکند  . این بیداری شاعرانه را  رسول مقصودی.معلمش کشف میکند وآنرا ارج مینهد . زمانی که منزوی نخستین قدم‌های خود را در شعر برمی‌داشت، رسول مقصودی چندین قدم پیش‌تر از او بود و همین امر باعث شد منزوی با گام‌های بلندتری در این مسیر پیش برود. خود منزوی میگوید «رسول اصلاً مثل یک آدم مسئول، با شعر من برخورد می‌کرد؛ یعنی مثلاً اگرمن را دو روز نمی دید، می رسیدم، اول می گفت شعر تازه بخون ببینم چی نوشتی؛ خیلی جدی؛ اصلاً بازخواست می کرد».واورا به انجمن ادبی شهر زنجان کشانید که تا زمان ورود به دانشگاه، منزوی عضو ثابت جلسه‌های انجمن ادبی زنجان بود؛ انجمنی که هر هفته با حضور جمعی از بزرگان حوزه شعر و ادب زنجان برگزار می شد و به گفته منزوی یکی از انگیزه‌های اصلی اش برای شعر سرودن بود.
 در سال 1346 وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. منزوی یکی از دلایل گرایش خود به شعر را نام دوتن از شاعران (که اتفاقاً نام دبستان های دوران تحصیلش هم بوده) می‌دانست؛ زیرا سرانجام کارش را به کلاس های درس دانشکده ادبیات در تهران کشاند، اما این رشته را رها کرد و به جامعه‌شناسی رو آورد، اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد.
منزوی که تخلص رها را اختیار کرده بود اولین دفتر شعرش را در سال ۱۳۵۰، با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رساند و با همان مجموعه برنده جایزه فروغ فرخزاد شد که از معتبرترین جوایز ادبی آن دوره بود  و به عنوان بهترین شاعر جوان این دوره معرفی گردید . در همین زمان بود که وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه «ادب امروز»، به سرپرستی زنده یاد نادر نادرپور، فعالیتش را آغاز کرد.و در  برنامه یک شعر یک شاعر را تهیه وکارگردانی کرد. چندی بعد، مسئولیت برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی متعددی را برعهده گرفت که برنامه های «کتاب روز»، «یک شعر و یک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آیینه و ترازو» و «آیینه آدینه» از آن جمله‌اند.در همین دوران منزوی بسیاری از ترانه‌ها و تصنیف‌هایش را ساخت و تعدادی از آنها مورد توجه قرار خوانندگان مطرح آن روز قرار گرفت.وی مدتی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.حسین منزوی هرگز کار دولتی نداشت و تنها با انتشار شعرهایش گذران عمر کرد. وی در شعر سپید نیز دستی داشت، موسیقی را خوب می شناخت و صدا و خط خوبی نیز داشت.حسین منزوی در تاریخ 16اردیبهشت سال 1383 پس از مدتها رنج از بیماری قلبی در بیمارستان شهید رجایی تهران درگذشت.و پیکر پاکش در آرامستان مزار پائین زنجان به خاک سپرده شد

برخی از آثار حسین منزوی:

با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲

  • این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار)
  • از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷
  • با سیاوش از آتش
  • از ترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶
  • از کهربا و کافور
  • با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲
  • به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید)
  • این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک
  • از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها
  • حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹
  • مجموعه اشعار حسین منزوی، انتشارات آفرینتش و نگاه، 1388
  • حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار»

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما

کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم.

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست 

                                   آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

                                             یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

                                      آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

                                   از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما                                  

                                    چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

                                      امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

                                    دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند                                      

                               بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

                                  دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

                              كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

                                 برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

                           نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

                               كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

                             به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

“دلم گرفته برايت” زبان ساده‌ي عشق است

                              سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت

 

آرامستان مزار پائین شهرستان زنجان

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

رهی معیری

تصویری از شادروان محمد حسین معیری (رهی)

۰محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی از اهل ادب و هنر چشم به جهان هستی گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانهٔ سلطنتی اشتغال داشت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. وی در سالهای آخر عمر در برنامهٔ گلهای رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از آن جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگربار در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر وی بود. رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام                                                  خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق                                     همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام                                                چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش                                          از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام                                                      وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد                                                            این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز                                                           آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی                                                           عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم   

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد                           

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

 لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب                     

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک                       

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند                   

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود                           

رفتم و از ماتم خود عالمی را سو ختم

آرامگاه رهی معیری در آرامستان ظهیرالدوله  شمیران

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

فروغی بسطامی

 

میرزا عباس فرزند آقا موسی بسطامی  در سال ۱۲۱۳هجری قمری حین سفر والدینش به عتبات عالیات برای زیارت ، در شهر کربلا به دنیا آمد . خانواده اش پس از مراجعت به ایران  در شهرساری اقامت گزیدند  و بعد از مدتی راهی تهران شد ند ودرزمان فتحعلیشاه قاجار فروغی به موطن اجدادی خود بسطام رفت وبهمین دلیل به بسطامی شهرت یافت از آنجا نیز به کرمان سفر نمود  و با توصیه عمویش که خزانه دار فتحغلیشاه قاجار بود بخدمت شجاع السلطنه درآمد و بنا بدرخواست او بجای تخلص مسکین تخلص خود را تغییر داد وبه نام دختر شجاع السلطنه  که فروغ الدوله نامیده میشد  فروغی را انتخاب کرد و بدینوسیله معروف به میرزا عباس فروغی بسطامی گرد ید . از فروغی قصایدی در مدح شاهان نخستین سلسله منفورقاجار و غزلیاتی بسیاربرجسته و دل انگیز باقی مانده است . بهر حال این شاعر توانا در ۲۵محرم ۱۲۷۴درسن 61سالگی در شهر تهران درگذشت ومتاسفانه معلوم نیست که کجا مدفون گردید ه . بسیار خوشحال میشوم اگر کسی نشانی از محل دفن اودارد مرا نیز مطلع گرداند . ذیلا ” دوغزل از این شاعر گرانقدر را تقدیم دوستداران ادبیات میکنم .

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟            كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟

غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور           پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی كه من                   با صد هزار دیده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد           تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین                         تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دیر بگذری                 تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم               خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من             چندین هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند             یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را

زیبا شود به كارگِه عشق كار من                   هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را

باخیل غمزه  گر به وثاقم گذر کنی                    میر سپاه شاه صف آرا کنم تورا

جم دستگاه ناصر دین شاه تاجور                 کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

شعرت زنام شاه فروغی شرف گرفت                زیبد که تاج تارک شعرا کنم تورا

مردان خدا         پرده ي پندار دريدند              یعني همه جا       غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند همان دست گرفتند          هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات      سرشتند            یک سلسله را      بهر ملاقات گزيدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند        یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعي به در پير خرابات         خرابند              قومي      به بر شيخ مناجات مريدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد            يک قوم دويدند و     به مقصد نرسيدند
فرياد که         در رهگذر آدم خاکي             بس دانه فشاندند و   بسي دام تنيدند
همت طلب از  باطن پيران سحرخيز             زيرا که يکي را        ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي                کز حق ببريدند       و به باطل گرويدند
چون خلق در آيند به بازار حقيقت                 ترسم نفروشند      متاعي که خريدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است               کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک سير    فروغي                از دامگه خاک          بر افلاک پريدند

مزاراین شاعر توانای ایران مشخص نیست  وگمان میرود که در آرامگاه بایزید بسطامی باشد

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

خیام نیشابوری

 

غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری متولد ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ در شهر نیشابور  که خیامی  و خیامی النّیسابوری هم نامیده شده‌است، ، فیلسوف ، عارف ، حکیم  ، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی‌سرای ایرانی است  که  هم زمان با دورهٔ حکومت سلجوقیان میزیسته   است. ولیکن اشتهارش بیشتر به خاطر رباعیات  خیام است که بیان کننده فلسفه خاصی است ولذا به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده،  علت اشتهارش به خیام اینست که پدرش به شغل خیمه دوزی اشتغال داشته است .خیام خصوصا ریاضی دانی برجسته  میباشد . وی با  فراگیری علوم و دانش زمان خود  در فلسفه، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشته وتوانسته  سلطان سنجر را که در زمان کودکی به مرض آبله گرفتار شده  معالجه کند.خیام به دو زبان فارسی و عربی نیز شعر می سرود و در علوم مختلف کتابهای با ارزشی نوشته است.گرچه  بیشتر شهرت و آوازه ی او به خاطر جایگاه ادبی و رباعیاتش می باشد که به چندین زبان زنده ی دنیا ترجمه شده و در اروپا شهرت فراوانی به دست آورده است اما مقام علمیش بحدی است که مجسمه او در سازمان ملل متحد نصب شده است .وی در حدود سال ۴۴۹ هجری قمری  کتابی به زبان عربی در مورد معادله های درجه سوم نوشت و نام آن را «رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله» گذاشت، و  آن را به  خواجه نظام الملک طوسی تقدیم نمود. وی در زمان ملک شاه سلجوقی به سرپرستی رصد خانه اصفهان منصوب شد وزیج ملکشاهی یا همان سالنامه راآماده کرد و طرح سر و سامان دادن به گاه شمار را تنظیم کرد. وی گاه شمار جلالی یا همان تقویم جلالی را که به نام جلال الدین ملک شاه معروف است دسته بندی کردوی برای این کار مدار گردش کره ی زمین به دور خورشید را تا ۱۶ رقم اعشار محاسبه کرد. کار او در ۲۵ فروردین سال ۴۵۸ هجری شمسی به اتمام رسید.، اما پس از مرگ ملک شاه این گاه شماری به کار گرفته نشد.در این زمان عمر خیام به عنوان ستاره شناس در دربار مشغول خدمت بود، اگرچه خودش به ستاره شناسی اعتقاد زیادی نداشت، توانست مهم ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خود را به نام «رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس» راتالیف کند و در آن به شرح خطوط موازی و نظریه ی نسبت ها پرداخت. پس از مرگ ملک شاه و کشته شدن نظام الملک وزیر دربار، خیام مورد بی مهری های زیادی قرار گرفت، به گونه ای که کمک مالی به رصدخانه زیج قطع شد. پس از سال ۴۷۹ هجری قمری، خیام تصمیم گرفت اصفهان را ترک کند و به مرو که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود برود. خیام پس از آن کتاب های «میزان الحکم» و «قسطاس المستقیم» را  تالیف کرد. و کتاب «مشکلات الحساب» را نیز احتمالا در همین سال ها به رشته ی تحریر در آورده است. خیام نخستین کسی است که به تحقیق منظم علمی در معادله های درجه اول، دوم و سوم پرداخته و آن ها را به صورت علمی  طبقه بندی نموده است. کتاب وی در مورد علم جبر که شامل این تحقیقات است، نشان دهنده ی فکر منظم علمی او می باشد و یکی از برجسته ترین آثار قرون وسطایی در این علم می باشد.حکیم عمر خیام در دوران زندگی خود به واکاوی ریاضی موسیقی نیز همت گماشته و در کتاب «القول علی اجناس التی بالاربعاء» مسئله ی تقسیم یک چهارم را به سه فاصله ی مربوط به مایه های بی نیم پرده، با نیم پرده ی بالارونده و یک چهارم پرده توضیح می دهد.که نشان میدهد دستی چیره در موسیقی داشته .تعداد رباعیات خیام ۵۷ تا می باشد که به کمک آن ها می توان تا حد زیادی به زبان شاعری و روش فلسفی او پی برد. زبان خیام نیشابوری در شعر بسیار ساده، طبیعی و بی آلایش است و در شاعری پیرو کسی نیست . مشخص است که هدف این حکیم بزرگوار از سرودن این رباعیات شاعری نبوده است بلکه بیشتر به خاطر داشتن ذوق شاعری بینش های فلسفی خود را در قالب شعر بیان می کرده است.رباعیات خیام به چند دسته ی کلی تقسیم می شود که شامل راز آفرینش، از ازل نوشته، درد زندگی، گردش دوران، دم را دریابیم، ذرات گردنده و هرچه بادا باد می باشد.جالب است بدانید که یکی از حفره های ماه به افتخار این حکیم عالی قدر به نام عمر خیام نام گذاری شده است. و سیارک ۳۰۹۵ در سال ۱۹۸۰ به نام وی نامگذاری شد.یک هتل در تونس به نام عمر خیام است، و شراب هایی در کشور فرانسه و مصر تولید می شود که خیام نام دارد.در سال ۱۹۵۶ فیلم آمریکایی عمر خیام ساخته شد. همچنین فیلم میراث دار: افسانه عمر خیام، فیلم آمریکایی دیگری است که در سال ۲۰۰۵ ساخته شد.خیام شخصیت اصلی رمان سمرقند اثر امین معلوف می باشد. وی همچنین یکی از موضوعات بحث میان دو تن از شخصیت های رمان «گرگ دریا» اثر جک لندن نیز می باشد.

بیوگرافی خیام نیشابوری,بیوگرافی خیام نیشابوری شاعر,زندگی نامه شاعر خیام نیشابوری

کتاب ها و آثار حکیم عمر خیام

رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله – به زبان عربی

رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس

میزان الحکمه

قسطاس المستقیم

رساله مسائل الحساب

القول علی اجناس آلتی بالاربعاء

رساله کَون و تکلیف

درگذشتهٔ ۱۲ آذر ۵۱۰ در نیشابور

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماهرخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش

اين قافله عمر عجـب ميگذرد

درياب دمي کـه با طرب ميگذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را که شب ميگذرد

افسوس كه نامه جواني طي شد

و آن تازه بهار زندگاني دي شد

وآن مرغطرب كه نام او بود شباب

فرياد ندانم كي آمدوكي شد

یک عمر به کودکی به استاد شدیم

یک عمر زاستادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خ

ا کي غم آن خورم که دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پرکن قدح باده که معلومم نيست

کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 

 

سنگ قبر و مزار بسیار زیبای احداث شده بر مزارش در شهر نیشابور یکی از بدیع ترین آثار ایران است که گویای عظمت وشان این بزرگمرد دانشمند وشاعر گرانقدر است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

یغمای جندقی

نقاشی از چهره مرحوم یغما جندقی

میرزا رحیم  (ابوالحسن )یغما درسال ۱۱۹۶ه ج  در دهکده خوروبیابانک از روستاهای شهرستان جندق درشمال استان اصفهان  به دنیا آمد. چون جندق شهری کویری است پرورش شتر  یکی از مشاغل رایج بوده وهست. بهمین جهت میرزا رحیم جندقی در هفت سالگی در بیرون ده شترمی‌چراند و معاش خانواده خود را تأمین می کرد، یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان سرودن اولین اشعار خود را با تخلص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به شورش کرد  و در جنگ با سردار اعزامی از تهران شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان ودامغان  برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق به علت سعایت بدخواهان مورد غضب سردار ذوالفقار خان واقع و پس از چوب وفلک مفصل تمام دارائی هایش ضبط وچند ماهی نیز به سیاهچال افتاد .  یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به ابوالحسن یغما تغییر داد و جامه درویشی پوشید و پس از مدتی  سیر و سیاحت از طریق یزد عازم تهران شدو مورد توجه حاج میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه  قرار گرفت و در دربار قاجار جایگاهی یافت  و به  حکومت کاشان  منصوب شد وپس از چندی  به هرات هجرت کرد و در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در16ربیع الثانی  سال ۱۲۷۶ قمری در خور وبیابانک زادگاهش بدرود حیات گفت ودربقعه  امامزاده داوود واقع در خور وبیانک به خاک سپرده شد .   یغما شاعری وارسته بود که هیچگاه به مدح شاه و درباریان نپرداخت از وی غزل‌های زیبایی به یادگار مانده که در زمره بهترین غزل‌های دوران قاجاربه شمار می‌رود وی  از جمله شعرای این دوره بود که در صدد پالایش زبان فارسی از لغات بیگانه برآمد و لذا در اکثر اشعار خود از لغات اصیل پارسی استفاده می کرد.از تازی نویسی بیزار بود  از این شاعر اشعاری در قالب‌های مختلف شعری اعم از غزل قصیده و ترجیع بند وهجویات  به یادگار مانده است که بخصوص هجویات او انعکاسی از واکنش طبیعی وانتقادی یغما نسبت به سیاست های ظالمانه حکومت وقت و اوضاع  نابسامان اجتماعی جامعه خود است.  یغما همچنین اشعار مذهبی خصوصا” مرثیه   در وصف واقعه جانسوز کربلا سروده که در مراسم نوجه خوانی وسینه زنی دهه عاشورا مورد استفاده مداحان اهل بیت قرار میگیرد  انجمن‏ آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین‏ نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر مزار یغما نهادندتا  یادمانی باشد برای  نسل های بعدی و مدفنش ناشناخته نماند .

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من

آنچه البته به جائی نرسد فریاد است

ما خراب  غم وخمخانه زمی آباد است                   ناصح ازباده سخن کن که نصیحت باد است

خیز واز شعله می آتش نمرود افروز                          خاصه اکنون که گلستان ُ  ارم شداد  است

سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد                      وای بر خانه پرهیز    که بی بنیاد      است

با زلال خضرم   از می روشن   چه نیاز                         چشمه آب سیاهی که دراین بغداد  است

به جز از تاک که شد محترم از حرمت می                  زادگان را همه فخر از شرف اجداد   است

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من                              آنچه البته به جائی   نرسد فریاد   است

گفته ای نیست گرفتار  مرا            آزادی                    نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد  است

چشم زاهد به شناسائی سر  رخ وزلف                        دیدن روز وشب اعمی         مادر زاد است

گفتمش خسرو شیرین که ای  دل بنمود                      انکه در عهد من این کوه کند  فرهاد است

هر که یغما شنود ناله    گرمم   گوید                            آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد    است

 مرثیه ای در باب جضرت علی اکبر (ع) از یغمادرقالب مستزاد

 

می رسد خشکْ لب از شطّ فرات، اکبر من               نوجوان اکبر من

سَیلانی بکن ای چشمه چشم تر من!                          نوجوان اکبر من

کسوَت عمر تو، تا این خم فیروزه نُمون               لعلی آورده به خون

گیتی از نیل عزا ساخت سیه معجر من                    نوجوان اکبر من

تا زشست ستم خصم خدنگ افکن تو                     شد مشبک تن تو

بیخت پرویزن غم خاک عزا بر سر من                   نو جوان اکبر من

کرد تا لطمه باغ اجل ای نخل جوا ن                       باغ عمر تو خزان  

ریخت از شاخ طراوت همه برگ وبر من                  نوجوان اکبر من

دولت سوگ توام ای شه اقیم  بها                         خسروی کرد عطا

سینه طبل است وعلم آه والم لشگر من                 نوجوان اکبر من

چرخ کز داغ غمت سوخت بر آتش چو خسم       تا به دامانت رسم

کاش بر باد دهد توده خاکستر من                         نو جوان اکبر من

تا تهی جام بقایت زمدار مه ومهر                          دور مینای سپهر

ساخت لبریز زخوناب جگر ساغر من                    نو جوان اکبر من

تا مه روی تو ای بدر عرب شمس عراق              خورد آسیب محاق

تیره شد روز پدر گشت سیه اختر من                    نو جوان اکبر من

تا ابد داغ تو ای زاده آزاده نهاد                             نتوان برد ز یاد

از ازل کاش نمی زاد مرا، مادر من                         نوجوان اکبر من

تا مهِ روی تو ای بَدر عرب! شمس عراق!           خورد آسیب محاق

تیره شد روز پدر، گشت سیه اختر من                   نوجوان اکبر من

گر به شاخ ارم ای باز همایون فر وفال              تا کشودی پروبال

ریخت در دام حوادث همه بال وپر من                نوجوان اکبر من

گر برین باطله (یغما)! کَرَمِ شبه رسول                  نکشد خطّ قبول

خاک بر فرق من و کلک من و دفتر من                   نوجوان اکبرمن

آرامگاه مرحوم یغمای جندقی در خور وبیابانک

درکنار صحن امام زاده داوود (ع)

 

 

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مهرداد اوستا

 

شادروان مهرداداوستا

تصویر برداشت از مجله اینتر نتی ستاره

حمیدرضا رحمانی معروف به مهرداد اوستا  در بیستم بهمن  ماه 1308هجری شمسی  در شهرستان بروجرد متولد شد ودر تاریخ  سه شنبه هفدهم اردیبهشت سال 1370  هنگام عشقبازی با شعری که برای تصحیح در اختیارش گذارده بودند ، در تالار وحدت تهران ایست قلبی کرد ودرسن 62سالگی جان به جان آفرین تقدیم وجامعه ادبی کشور را داغدارنمود .تحصیلات ابتدائی را در بروجرد شروع کرد اما در سال 1320یعنی سال شروع جنگ بین الملل دوم در معیت خانواده به تهران کوچ کردند و حمید رضا  بقیه تحصیلات خود را دردبیرستان های شبانه این شهر به پایان رسانده ودرسال 1327دررشته معقول ومنقول دانشگاه تهران پذیرفته شد وسپس تحصیلات فوق لیسانس خودرادررشته فلسفه به پایان رساند .ویاز همان سال ورودش به دانشگاه تهران  به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و به عنوان دبیر در چندین دبیرستان تهران به تدریس پرداخت. او در سالهای ۱۳۳۳ و ۱۳۴۵ دو بار ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر بود.

از سال ۱۳۳۳ ودرسن ۲۵ سالگی به عنوان جوانترین استاد به تدریس در دانشگاه (تهران) در رشته‌های گوناگون علوم انسانی پرداخت. رشته های تدریس شده توسط وی شامل فلسفه، زبان فارسی، ادبیات فارسی، فلسفه‌ی تاریخ، تاریخ هنر، تاریخ اجتماعی هنر، زیبایی‌شناسی ، روش تحقیق در زیبائی شناسی و تاریخ موسیقی می شد. نبوغ و پشتکار اوستا باعث شد تا در سال ۱۳۳۶ به عضویت “شورای بررسی رساله های دکترای دانشجویان دوره‌ی دکتری ادبیات فارسی” درآیداو که حالا بائ نام هنری مهرداد اوستا شناخته میشد  با سباستین مونه فیلسوف شرق شناس فرانسوی آشنا شد. درسال ۱۳۳۹نخستین مجموعه شعر او به نام” از کاروان رفته”منتشر شد. وسال ۵۱ دومین مجموعه شعر وی به نام “شراب خانگی ترس محتسب خورده “را در قالب قصیده منتشر کرد. پس از پیروزی انقلاب، سمتهای وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ریاست دانشگاه تهران، ریاست مجتمع عالی هنر و… را عهده دار شد.
طبع او بیشتر به قصیده‌سرایی متمایل بودبطوریکه اورا بزرگترین قصیده‌سرای معاصر بعد از “ملک الشعرای بهار” دانستنداما اوستا
در دیگر زمینه‌های شعر همانند غزل، مثنوی، دوبیتی‌های پیوسته، رباعی  نیز اشعار نابی سرود.  از دیگر کارهای مطرح او  تصحیح “دیوان سلمان ساوجی” می باشد .
در سال‌های بعد با خلق آثار “پالیزان” و “از امروز تا هرگز” قدرت نویسندگی وی از حدود مرزهای کشور فراتر رفته واستاد را  در حد “رامبو” و “بودلر” ارزیابی نمودند بطوریکه ژان پل سارتر از وی به عنوان “یکی از متفکران برجسته مشرق زمین” نام برده ‌ ودکتر زرین‌کوب در ن
قد کتاب “پالیزان”  اظهار داشت: «مهرداد اوستا با خلق این اثر، سبک جدیدی را به سبک‌های نگارش جهان افزوده است.فهرست  آثار چاپ شده این استاد گرانمایه به شرح زیر است

  • تصحیح دیوان سلمان ساوجی
  • عقل و اشراق
  • از کاروان رفته
  • پالیزبان
  • حماسهٔ آرش
  • از امروز تا هرگز
  • اشک و سرنوشت
  • روش تحقیق در دستور زبان فارسی و شیوهٔ نگارش
  • شراب خانگی ترس محتسب خورده
  • تیرانا
  • امام، حماسه‌ای دیگر

مهرداد اوستا با  دستگاه‌ها و گوشه‌های موسقی ایرانی آشنائی دقیق داشت و درست نیم ساعت بعد از زمانی که در تالار وحدت چشم از جهان فروبست، در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران کلاس “تاریخ موسیقی” داشت.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم                 شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت              كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
کي ام،شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم                  چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم         چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم                       ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل                ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي               چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون     گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم                      ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو   

                                       خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

                                              دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌ گیری دگر، زآشفته عشقت خبر

                                             بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو

                                                گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می ‌نیی، از درد من آگه نیی

                                                       ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده

                                                   آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌‌ام سرگشته شیدایی‌ام

                                               دیوانه‌‌ای رسوایی‌‌ام، تو هرچه می‌خواهی بگو

  پیکر وی در قطعه‌ی مشاهیر ادب و هنر ایران حجره 963 (فرهیختگان وادبا )بهشت زهرا (ع)در تهران به خاک سپرده شد.   (عکاس – محمد نفیسی )

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مشفق کاشانی


 استاد عباس کی منش مشهور به مشفق کاشانی درسال ۱۳۰۴هجری شمسی در شهرستان کاشان پا به عرضه گیتی نهاد و تحصیلات ابتدائی ومتوسطه را در زادگاهش انجام داد . درسنین کودکی مادرش  غزلهای حافظ را برایش زمزمه میکرد واو با علاقه گوش میدادوکم کم متوجه شد که اشتیاق به گفتن شعر دارد و اولین سروده های خود را برای معلم سرودش خواند وبا تشویق او ومادرش به وادی  شعر وشاعری  گام نهاد  و درضمن تحصیلات خود رانیز ادامه میداد تا برای تحصیلات عالیه رهسپارتهران شد و موفق به اخذ لیسانس وفوق لیسانس در دانشگاه تهران  گردید . به نظر ایشان  شاعران معاصر ایران  به دو دسته تقسیم میشوند دسته اول كه عده آنان انگشت شمارند با بهره گیری از آثار شاعران بزرگ ایران و مطالعه دقیق درآثار آنان شعر میسرایند که این عده شاعرانی ارزشمند بوده وآثار قابل توجه بوجود آورده اند و می اورند دسته دوم آنهائی که بدون پشتوانه ادبی آثاری بوجود میاورند که فاقد ارزش است بهرحال سبک وسیاق مشفق  آمیزه ای از سبک هندی وعراقی است با اینکه دراکثر قوالب شعری طبع آزمائی کرده  ، اما قالب غزل را بیشتر دوست دارد . این فرمایش استاد مرا یاد موضوعی اتداخت که بیان آن خالی از لطف نیست یکی از اساتید مسلم ادبیات کشور که نام نمیبرم فرمودند کسی اشعاری را گفته بود فاقد محتوا وارزش وبسیار فشار میاورد که من مقدمه ای برآن بنویسم ومن ابا میکردم تا اینکه ناچار برای رهائی از دست او مقدمه ای بر دیوانتش نوشتم واینکه ادبیات یک کشور چه نقش بزرگی در شناخت تاریخ ملتها دارد وبهر حال در آخرش نوشتم البته برای آن که ما بدانیم سعدی و حافظ چه حقی برگردن ادبیات سرزمین ما دارند باید این اشعار را هم که فلانی سروده بخوانیم واتفاقا من نسخه ای از این دیوان را نه بخاطر اشعارش بلکه بخاطر مقدمه اش بدست آوردم .بهر حال استاد کی منش  در زمينه فرهنگي به خصوص شعر فعاليتهاي زيادي انجام داده است ازجمله فعاليتهاي وي مي‌توان به همكاري با بنياد پانزده خرداد، حوزه انديشه و هنر (حوزه هنري فعلي)؛ صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران؛ شوراي عالي شعر مركز موسيقي صدا و سيما و اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان تهران؛ شوراي شعر ستاد اقامه نماز و… اشاره كرد. همچنين ايشان رياست شوراي  شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را بر عهده داشته  اند .  تخلص این استاد گرانقدر مشفق کاشانی است  برا ی ایشان طول عمر پربرکت از درگاه ایزد منان آرزومندیم ودو غزل از آثار ایشان را ذیلا بدوستداران ادبیات تقدیم نموده ویاد آور این قضیه هم میشوم که ایشان در ادبیات جنگ هم در زمان جنگ تحمیلی صاحب حقی ویژه هستند .تا امروز مجموعه های ذیل از آثار ایشان  چاپ ومنتشر شده که مورد استقبال عموم قرار گرفته است
سرود زندگی ، سراب آفتاب ، آذرخش ، آینه خیال ، گزینه ادبیات معاصر ، شب همه شب ، هفت بند التهاب ، پنجره ای به آفتاب ، صلای غم ، تضمین 12 بند محتشم كاشانی ودرحال حاضر نیز کاری در دست تهیه دارم که منظومه ای است در بحرمتقارب،متاسفانه درتاریخ 28دیماه سال 1393استاد مشفق کاشانی دچار ایست قلبی شد وطبق وصیت خود ایشان که اورا درکنار سپیده کاشانی یا مهرداد اوستا به خاک بسپارند ، به آخرین خواسته اواحترام گذاشتند ودر قطعه هنرمندان وکنار مهرداد اوستا مدفون گردید . درحال حاضر در سه راه آذری خیابانی را به نام او نامگذاری کرده اند .

مردم دیده به سو یت نگرانند هنوز                   چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز 

لاله ها شعله کش از سینه داغند به دشت            درغمت ، همدم آتش جگرانند هنوز 

از سرا پرده غیبت ، خبری باز فرست                 که خبر یافتگان ، بی خبرانند هنوز 

رهروان در  سفر بادیه حیران تواند                با تو آن عهد که بستند ، بر آنند هنوز 

ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر                 هم عنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

طاقت از دست شد ای مردمک دیده ! دمی          پرده بگشای که مردم نگرانند  هنوز

 

 

غزلی دیگر  

دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟          زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد                     نیم دگر بغفلت و خواب گران گذشت
صد آفرین به همت مرغی شكسته بال                    کز خویشتن شد و،از آشیان گذشت
افسرده‌ای كه تازه گلی را ز دست داد                     داند چها به بلبل بی خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او            پروانه بال وپرزد و ،آتش بجان گذشت

بشنو       درای قافله سالار زندگی                گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت
ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت                 از خون بیگناه مگر میتوان گذشت ؟
(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت               شکر خدا که همره  باد خزان    گذشت 

 

گوش هوشی است اگر پنجره باز است اینجا             نغمه مرغ سحر روح نواز است اینجا

برده از هوش مرا سکر سماع ملکوت             شمع وشب را یله کن قصه دراز است اینجا

روی زیبای تو تابنده تر از صبح نیاز                    طاق ابروی تو محراب نماز است اینجا

چشمه معرفت از باده حیرت گذرد                              قدمی پیش بنه راه فراز است اینجا

دل بود کعبه آمال تو محراب ببند                        قبله قصد وصفا سعی وحجاز است اینجا

زندگی از نفس مردم آزاده ما                            نافه ی آهوی چین غالیه ساز است اینجا

جان سر شگشته ما درگرو روی کسی است              کافتابی به نهان خانه راز است اینجا

خار این بادیه ، بوئی زشقایق دارد                          خنده مریم گل ، لعبت ناز است اینجا  

 

         طبق وصیت استاد مشفق وتلاشهای انجام شده درقطعه هنرمندان درحجره 963فرهیختگان وادبا  درکنار استاد مهرداد اوستا  وخانم سپیده کاشانی واستاد مجتبی مینوی وابوالقاسم حالت مدفون گردید(وقتی وارد  حجره شدی سمت چپ اولین مقبره )

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

هاتف اصفهانی

هاتف اصفهانی

سید احمد حسینی متخلص به هاتف از شاعران قرن دوازدهم و دوران زندیه و افشاریه است. وی درنیمه اول قرن دوازدهم هجری در شهر اصفهان متولد شد. اصلیت وی از اردوباد آذربایجان بوده است. وی در زادگاهش به کسب علوم متداول خاصه طب و حکمت پرداخت و با آذر بیگدلی و صباحی بیدگلی و رفیق اصفهانی معاصر و معاشر بود که همگی آنان از شاگردان میر سید علی مشتاق اصفهانی بوده‌اند. هاتف سرانجام در قم درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. بعضى از تذکره‏ها فوتش را در کاشان و مدفنش را در قم مى‏دانند. دیوان او مرکب از قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات است. ترجیع بند معروف وی که داراى پنج بند و در موضوع وحدت وجود است هاتف رادرردیف استادان بزرگ شعر پارسی قرار میدهد .

                      ای فدای تو هم دل و هم جان                  وی نثار رهت هم این و هم آن

   دل فدای تو،  چون تویی دلبر                  جان نثار تو، چون تویی جا نان

 دل رها ندن زدست تو مشکل                    جا ن فشا ندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه      پرآسیب                      درد عشق تو درد    بی درمان

بندگا نیم جان و دل بر کف                     چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل                     ور سر جنگ داری ،  اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق           هر طرف می‌شتا فتم    حیران

آخر کار،            شوق دیدارم                    سوی دیر مغا ن کشید عنان

چشم بد دور،      خلوتی دیدم                ر وشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب                دید در طور      موسی عمران

پیری آنجا به     آتش افروزی                  به ادب گرد پیر        مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار               همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط           شمع و نقل و گل و مل و ریحان

سا قی ماه ‌روی مشکین ‌موی            مطرب بذله گوی و   خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور                خد متش را تمام     بسته  میان

من شرمنده از     مسلمانی                   شدم آن جا به گوشه‌ای  پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:             عا شقی بی‌قرار و      سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب          گرچه ناخوانده باشد این مهمان

سا قی آتش ‌پرست آتش دست              ریخت در ساغر آتش   سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش   سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در      آن مستی                به زبا نی که شرح آن   نتوان

این سخن می‌ شنیدم از  اعضا                 همه حتی ا لورید و ا لشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند                 ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان                   وز دهان تو نیم  شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم                که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش                 که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دا نم                     چه کنم کاو فتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری  ترسا                    گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت                        هر سر موی من جدا   پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی                   ننگ تثلیت بر یکی  تا چند؟

نام حق یگانه چون  شاید                    اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت            وز شکرخند ریخت ا ز لب قند

که گر از سر    وحدت آگاهی                     تهمت کا فری به ما  مپسند

در سه آیینه شاهد   ازلی                       پرتو ا ز روی تا بناک  افکند

سه نگردد بریشم ار     او را                   پرنیان خوانی و حریر و  پرند

ما در این گفتگو که از یک سو               شد ز نا قوس این ترا نه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش         ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و    روشن                  میر آن بزم         پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف             باده خوران نشسته   دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش          پاره‌ ای مست و پاره ‌ای مد هوش

سینه بی‌کینه و درون   صافی              دل پر ا ز گفتگوی و لب خاموش

همه را ا ز عنایت    ازلی                     چشم حق‌بین و گوش را ز نیوش

سخن این به آن  هنیئالک                     پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر               آرزوی  دو کون در       آغوش

به ادب پیش رفتم و  گفتم :                 ای تو را دل     قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند                    درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:            ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که ا ز  شرمت                 دختر رز نشسته     برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده            و آتش من فرونشان ا ز   جوش

دوش می‌سوختم ا ز این آتش             آه اگر   امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر            ستدم گفت هان زیاده  منوش

جرعه ‌ای درکشیدم و گشتم             فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم        مابقی را همه   خطوط و نقوش

ناگهان       در صوامع ملکوت       این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی                                آ نچه نا دیدنی است آن  بینی

گر به ا قلیم عشق روی آری                                    همه آفاق      گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد                                  گردش      دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد                                 وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گد ای آن جا را                                    سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را                                   پای بر فرق      فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را                                بر سر ا ز عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را                                  بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که   بشکافی                                  آفتا بیش در      میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی                              کا فرم گر جوی    زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق                              عشق را کیمیای   جان بینی

از مضیق جهات   درگذری                                  وسعت ملک  لامکان   بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی                           وانچه نا دیده چشم   آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی                              از جها ن و جها نیان    بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان                            تا به عین‌ا لیقین عیان  بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از      در و دیوار                در تجلی است یا ا ولی ‌الابصار

شمع جویی و آفتا ب  بلند                    روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی                    همه عا لم        مشارق الانوار

کوروش قا ئد و  عصا طلبی                    بهر این راه روشن و     هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین               جلوهٔ آب صاف در    گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ                    لاله و گل نگر     در این گلزار

پا به راه طلب نه و ا ز  عشق                   بهر این راه توشه ‌ای     بردار

شود آسان ز عشق کاری چند                   که بود پیش عقل بس  دشوار

یار گو با لغدو و      الآصال                        یار جو با لعشی و       الابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند                       بازمی‌دار دیده        بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد                   پا ی ا وهام و      دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی    کآنجا                           جبرئیل امین ندارد      بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل                     مرد راهی اگر،        بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران                 یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی                 مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی                  از مغ و دیر و شاهد و   زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است                 که به ایما کنند     گاه اظهار

پی بری گر به را زشان دا نی                     که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

مدفن هاتف اصفهانی بنا به روایت همشهری آنلاین در صحن عتیق حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیهاست که امروزه اثری از آن نمانده است

 

 

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

خاقانی شروانی

خاقانی شروانی

افضل الدین بدیل بن علی خاقانی شاعر بزرگ ایران  فرزند نجیب الدین علی مرویست که نجاری بوده در شهر شروان وچناکه از دیوان شعر خاقانی استخراج واستنباط میشود وی در سال ۵۲۰هجری قمری متولد شده مادرش یک مسیحی مسلمان شده بود و عمویش بنام کافی الدین طبیب وفیلسوف بوده ودر نزد شروانشاه از مقام ومرتبتی برخوردار بوده و خاقانی علوم ودانش زمان خود را نزد اوآموخته وتا بیست وپنج سالگی تحت حمایت او بوده وفنون شاعری را نیز از ابوالعلاء گنجه ای شاعر بزرگ آن زمان آموخته وسپس به خدمت خاقان منوچهر معرفی و به خاقانی شهرت یافته است و نزدیک به چهل سال وابسته به دربار شروانشاهان گردیده است . درسالهای ۵۵۰تا  ۵۵۳ازری و عراق و مدینه و مکه دیدار کرده و قصیده ایوان مدائن تحفه این سفر است وفات او را سالهای ۵۹۵و۵۸۲نوشته اند دیوان او بنام تحفه العراقین در سه هزار ودویست بیت است کتاب دیگری بنام منشات خاقانی بازمانده که شامل چند نامه از خاقانی به بزرگان زمان خود بوده است

هان  ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان                             ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان

یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن                                وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله‌ی خون گویی                 کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد                              گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله                              خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده                        گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل                               نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسله‌ی ایوان بگسست مدائن را                      در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را                           تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو                                       پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون        گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه‌ی جغد الحق ماییم به درد سر                               از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی                       جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما                          بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را                     حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید                       گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه                                        نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه                             از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم                                 خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی                              دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی                             بر شیر فلک حمله، شیر تن شاد روان

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین                        در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه                           زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را               پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس شه پیل افکن کافکند به شه پیلی                        شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می                 در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا                    صد پندنوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین                                 بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی                                کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو                 زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک                     ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری                                    دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن           ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است      این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد                          این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزه‌ی عبرت کن                          تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه                                   فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاد ره مکه تحفه است به هر شهری                              تو زاد مدائن رابر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر                   کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی                               این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند                     مهتوک مسیحا دل، دیوانه‌ی عاقل جان

آرامگاه خاقانی در مقبره الشعرای تبریز

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”