حمید سبزواری

حمیدسبزواری  معروف به پدر شعر انقلاب

نامش حسین آقا ممتحنی بود و  از سیزده سالگی  شعر میگفت وحمید تخلص میکرد ،بعدها به حمید سبزواری شهرت یافت تا آنجا که بعد از انقلاب اسلامی شعر او را شناسنامه زمانبندی انقلاب دانستند زیرا کمتر حادثه یا رویدادی بعد از انقلاب روی داده است که انعکاس آن در شعر او نیامده باشد.اودرسال ۱۳۰۴ درشهر سبزوار متولد شد .پدرش ،«‌عبد الوهاب، پیشه‌ور ساده‌ای بود که قریحه شعری هم داشت. ، قبل از مدرسه، قرآن را در خانه و نزد مادرش آموخته‌بود. او بعداً به مدرسهٔ شیخ حسن داورزنی رفت. نوجوانی وجوانی سبزواری در دوران حکومت رضا شاه پهلوی گذشت و تحولات این دوره ازتاریخ وجنگ بین المللی بر روحیه وی تأثیر گذاشتند. . در آن سنین نوجوانی از روی کنجکاوی به احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف سر می‌زد تا با آرا و نظرات آن‌ها آشنا شو، کتابفروشی  به نام خسروی شعرهای حمید را چاپ کرد و فروخت. حمید می‌خواست این کار را در تهران نیز انجام بدهد لیکن در آن زمان موفق به این کار نشد..وی در ۱۳۳۱ ازدواج کرد و یک سال بعد از ازدواج، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای حمید گرفتاری‌هایی به وجود آورد و او تحت تعقیب قرار گرفت. سبزواری مدتی متواری بود و مدت زمانی را در اسفراین مخفی شد.لیکن بعدا خود را به شهربانی سبزوار معرفی کرد و 4 سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق طی کرد تا سرانجام تبرئه شد. ابتدا به شغل معلمی مشغول شد، سپس کارمند بانک بازرگانی در تهران شد اما همچنان به سرودن شعر ممارست مینمود   .ضمنا در رشته ادبیات تحصیل کرده و سال‌ها سابقه تدریس در همین رشته را در کارنامه دارد.سبزواری دارای مدال درجه یک هنر در رشته ادبیات است و اولین شاعریاست  که کتاب شعرش با عنوان(سرود درد) در سال 1375 کتاب سال شناخته شد. اوبا اشعار انقلابی خود که بیشتر به شکل سرودهای انقلابی پخش میشد طوفان به پا میکرد و هر سرودش پتک کوبنده ای بود که پایه های  رژیم سلطنتی را به لرزه می انداخت وشور انقلابی در جامعه ایران برمی انگیخت سردوهائی چون(خمینی ای امام ،خمینی ای امام )  ویا  ( آمریکا آمریکا  مرگ به نیرنگ تو ) یا (این صبح آزادیست کزخاوران خیزد )ویا سرود (ازصلابت  ملت و ارتش و سپاه ما )ویا بر (خیزید  برخیزید  برخیزید ) وده ها سرود وترانه دیگربهمین دلیل خود را بازنشسته کرد تا تمام توان خود را برای فعالیت‌های فرهنگی هنری صرف کند و صدا وسیمااوراجذب کرد  و از آن زمان در شورای شعر مشغول به کار شد.اوجوایز زیر را درکارنامه خود ثبت نمود

  • نشان درجه یک فرهنگ و هنر (۱۳۷۱)
  • چهره ماندگار دوره سوم (۱۳۸۲)
  • نشان افتخار جهادگر عرصه فرهنگ و هنر (۱۳۹۳)

بالاخره درتاریخ  ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ در (تهران )درگذشت . وپیکر او به زادگاهش سبزوار منتقل گردید

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم

دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

 

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم

بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند

پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند

منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است

چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است

کیست امشب حلقه بر در می‌زند

میهمانی، آشنایی، محرمی؟

یا که ره گم کرده‌ای آزرده جان

تا بیاساید ز رنج ره دمی؟

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

هرزه مستی، رانده از میخانه‌ای

در پی میخانه اینجا آمده

تا بگیرد باز هم پیمانه‌ای

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

رسته از زنجیرها دیوانه‌ای‌ست

با جهان دردمندان آشنا

وز جهان عاقلان بیگانه ای‌ست؟

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

سائلی با صد تمنا آمده؟

یا که محرومی ز محرومان شهر

رانده از هر سو به اینجا آمده

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

آه شیطان است بازی می‌کند

تا بترساند مرا این نیمه شب

در پس در صحنه‌سازی می‌کند

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

باد ولگرد است می‌کوبد به در

می‌برد هر شب مرا از دیده خواب

می‌زند هر دم به این ویرانه سر

کیست امشب حلقه بر در می‌زند؟

هیچکس را من ندارم انتظار؟

پیک غم پیغام مرگ آورده است

تا چه می‌خواهد ز جان بی قرار

برآیید برآیید به وحدت بگرایید

که از شاخ وفایید که از اصل ولایید

شما امت خاصید، شما اسوه ناسید

شما اُس اساسید، شما باب رجایید

اگر رمز هبوط است، شما سر فرودید

اگر راز عروج است، شما مرغ هوایید

اگر کشتی نوح است، شما عرشه نشینید

اگر ورطه نیل است، شما دست و عصایید

اگر آتش شرک است، شما برد و سلامید

اگر مروه عشق است، شما عین صفایید

اگر مصر جمال است، در آن خطه عزیزید

اگر ملک جلال است، امیرالامرایید

نه پرویز تبارید که پرویز شکارید

نه شبدیز سوارید، که بر بال همایید

گر از ترک و طرازید ور از قدس و حجازید

شما محرم رازید، که در بزم خدایید

کجا خانه علم است به حکمت در علمید

کجا پهنه رزم است، شما مرد غزایید

اگر دُرد به جام است، صبوحی زده گامید

وگر زهر به کام است، شما کامروایید

چه از تیر و چه از تیغ، شما روی نتابید

که در جوشن عشقید که از کرب و بلایید

شما صبح نویدید، شما پیک امیدید

شما شعر «حمید» ید شما روح فزایید

ز کثرت نهراسید، به وحدت بگرایید

که آئینه توحید، شمایید شمایید

 

آرامگاه حسین آقا ممتحنی مشهور به حمید سبزواری در شهرستان سبزوار

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

حسین منزوی

حسین منزوی در اول مهر ماه سال ۱۳۲۵ در شهر ستان زنجان به دنیا آمد. پدر و مادرش معلم روستاهای زنجان بودند. بهمین دلیل وی در فضای ساده وآرام روستاهای نیک‌پی، کرگز و پیرسقا یا پیرزاغه در دامن خانواده ای  فرهنگی پرورش یافت
در سال ۱۳۳۲ وارد دبستان فردوسی زنجان شد وشش سال بعداز  دبستان صائب تبریزی تحصیلات ابتدا.ی را تمام کرد ودردبیرستان های پهلوی (دکتر علی شریعتی کنونی) دوسال و  در دبیرستان صدر جهان (محمد منتظری کنونی) نیزچهارسال درس خواندودیپلم خود را دریافت نمود .
از همان کودکی یعنی دوران دبستان اولین نشانه های روحیه شاعرانه رابروز داد  در آن زمان رسم بود که بعد از پایان سال تحصیلی، دانش آموزان جشنی برگزار کنند و آن سال اجرای دو نمایش، بخشی از این جشن بود. منزوی در هر دوی آنها (که متن شان را پدرش نوشته بود) بازی می‌کرد. یکی از نمایش ها، شعری در قالب مثنوی بود و در مدح دبستان. وسط یکی از تمرین‌ها منزوی این بیت به ذهنش خطور کرد وبداهه سرایی کرد به این شرح (دبستان پَرورَد سرباز جنگی/ دبستان پَرورَد توپ و تفنگی) پدرش هم خوشش آمد  و آن بیت را به نمایشنامه  اضافه کرد
بعد از این بیت کودکانه، شعر در منزوی پنهان ماند تا ۱۶،۱۵ سالگی که عاشقی و دوری از معشوق دوباره آتش  سرودن شعر را دراوشعله ور میکند  . این بیداری شاعرانه را  رسول مقصودی.معلمش کشف میکند وآنرا ارج مینهد . زمانی که منزوی نخستین قدم‌های خود را در شعر برمی‌داشت، رسول مقصودی چندین قدم پیش‌تر از او بود و همین امر باعث شد منزوی با گام‌های بلندتری در این مسیر پیش برود. خود منزوی میگوید «رسول اصلاً مثل یک آدم مسئول، با شعر من برخورد می‌کرد؛ یعنی مثلاً اگرمن را دو روز نمی دید، می رسیدم، اول می گفت شعر تازه بخون ببینم چی نوشتی؛ خیلی جدی؛ اصلاً بازخواست می کرد».واورا به انجمن ادبی شهر زنجان کشانید که تا زمان ورود به دانشگاه، منزوی عضو ثابت جلسه‌های انجمن ادبی زنجان بود؛ انجمنی که هر هفته با حضور جمعی از بزرگان حوزه شعر و ادب زنجان برگزار می شد و به گفته منزوی یکی از انگیزه‌های اصلی اش برای شعر سرودن بود.
 در سال 1346 وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. منزوی یکی از دلایل گرایش خود به شعر را نام دوتن از شاعران (که اتفاقاً نام دبستان های دوران تحصیلش هم بوده) می‌دانست؛ زیرا سرانجام کارش را به کلاس های درس دانشکده ادبیات در تهران کشاند، اما این رشته را رها کرد و به جامعه‌شناسی رو آورد، اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد.
منزوی که تخلص رها را اختیار کرده بود اولین دفتر شعرش را در سال ۱۳۵۰، با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رساند و با همان مجموعه برنده جایزه فروغ فرخزاد شد که از معتبرترین جوایز ادبی آن دوره بود  و به عنوان بهترین شاعر جوان این دوره معرفی گردید . در همین زمان بود که وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه «ادب امروز»، به سرپرستی زنده یاد نادر نادرپور، فعالیتش را آغاز کرد.و در  برنامه یک شعر یک شاعر را تهیه وکارگردانی کرد. چندی بعد، مسئولیت برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی متعددی را برعهده گرفت که برنامه های «کتاب روز»، «یک شعر و یک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آیینه و ترازو» و «آیینه آدینه» از آن جمله‌اند.در همین دوران منزوی بسیاری از ترانه‌ها و تصنیف‌هایش را ساخت و تعدادی از آنها مورد توجه قرار خوانندگان مطرح آن روز قرار گرفت.وی مدتی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.حسین منزوی هرگز کار دولتی نداشت و تنها با انتشار شعرهایش گذران عمر کرد. وی در شعر سپید نیز دستی داشت، موسیقی را خوب می شناخت و صدا و خط خوبی نیز داشت.حسین منزوی در تاریخ 16اردیبهشت سال 1383 پس از مدتها رنج از بیماری قلبی در بیمارستان شهید رجایی تهران درگذشت.و پیکر پاکش در آرامستان مزار پائین زنجان به خاک سپرده شد

برخی از آثار حسین منزوی:

با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲

  • این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار)
  • از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷
  • با سیاوش از آتش
  • از ترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶
  • از کهربا و کافور
  • با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲
  • به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید)
  • این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک
  • از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها
  • حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹
  • مجموعه اشعار حسین منزوی، انتشارات آفرینتش و نگاه، 1388
  • حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار»

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما

کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم.

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست 

                                   آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

                                             یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

                                      آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

                                   از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما                                  

                                    چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

                                      امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

                                    دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند                                      

                               بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

                                  دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

                              كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

                                 برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

                           نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

                               كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

                             به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

“دلم گرفته برايت” زبان ساده‌ي عشق است

                              سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت

 

آرامستان مزار پائین شهرستان زنجان

 

 

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

رهی معیری

تصویری از شادروان محمد حسین معیری (رهی)

۰محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی از اهل ادب و هنر چشم به جهان هستی گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانهٔ سلطنتی اشتغال داشت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. وی در سالهای آخر عمر در برنامهٔ گلهای رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از آن جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگربار در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر وی بود. رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام                                                  خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق                                     همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام                                                چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش                                          از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام                                                      وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد                                                            این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز                                                           آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی                                                           عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم   

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد                           

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

 لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب                     

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک                       

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند                   

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود                           

رفتم و از ماتم خود عالمی را سو ختم

آرامگاه رهی معیری در آرامستان ظهیرالدوله  شمیران

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مهرداد اوستا

 

شادروان مهرداداوستا

تصویر برداشت از مجله اینتر نتی ستاره

حمیدرضا رحمانی معروف به مهرداد اوستا  در بیستم بهمن  ماه 1308هجری شمسی  در شهرستان بروجرد متولد شد ودر تاریخ  سه شنبه هفدهم اردیبهشت سال 1370  هنگام عشقبازی با شعری که برای تصحیح در اختیارش گذارده بودند ، در تالار وحدت تهران ایست قلبی کرد ودرسن 62سالگی جان به جان آفرین تقدیم وجامعه ادبی کشور را داغدارنمود .تحصیلات ابتدائی را در بروجرد شروع کرد اما در سال 1320یعنی سال شروع جنگ بین الملل دوم در معیت خانواده به تهران کوچ کردند و حمید رضا  بقیه تحصیلات خود را دردبیرستان های شبانه این شهر به پایان رسانده ودرسال 1327دررشته معقول ومنقول دانشگاه تهران پذیرفته شد وسپس تحصیلات فوق لیسانس خودرادررشته فلسفه به پایان رساند .ویاز همان سال ورودش به دانشگاه تهران  به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و به عنوان دبیر در چندین دبیرستان تهران به تدریس پرداخت. او در سالهای ۱۳۳۳ و ۱۳۴۵ دو بار ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر بود.

از سال ۱۳۳۳ ودرسن ۲۵ سالگی به عنوان جوانترین استاد به تدریس در دانشگاه (تهران) در رشته‌های گوناگون علوم انسانی پرداخت. رشته های تدریس شده توسط وی شامل فلسفه، زبان فارسی، ادبیات فارسی، فلسفه‌ی تاریخ، تاریخ هنر، تاریخ اجتماعی هنر، زیبایی‌شناسی ، روش تحقیق در زیبائی شناسی و تاریخ موسیقی می شد. نبوغ و پشتکار اوستا باعث شد تا در سال ۱۳۳۶ به عضویت “شورای بررسی رساله های دکترای دانشجویان دوره‌ی دکتری ادبیات فارسی” درآیداو که حالا بائ نام هنری مهرداد اوستا شناخته میشد  با سباستین مونه فیلسوف شرق شناس فرانسوی آشنا شد. درسال ۱۳۳۹نخستین مجموعه شعر او به نام” از کاروان رفته”منتشر شد. وسال ۵۱ دومین مجموعه شعر وی به نام “شراب خانگی ترس محتسب خورده “را در قالب قصیده منتشر کرد. پس از پیروزی انقلاب، سمتهای وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ریاست دانشگاه تهران، ریاست مجتمع عالی هنر و… را عهده دار شد.
طبع او بیشتر به قصیده‌سرایی متمایل بودبطوریکه اورا بزرگترین قصیده‌سرای معاصر بعد از “ملک الشعرای بهار ” دانستنداما اوستا
در دیگر زمینه‌های شعر همانند غزل، مثنوی، دوبیتی‌های پیوسته، رباعی  نیز اشعار نابی سرود.  از دیگر کارهای مطرح او  تصحیح “دیوان سلمان ساوجی” می باشد .
در سال‌های بعد با خلق آثار “پالیزان” و “از امروز تا هرگز” قدرت نویسندگی وی از حدود مرزهای کشور فراتر رفته واستاد را  در حد “رامبو” و “بودلر” ارزیابی نمودند بطوریکه ژان پل سارتر از وی به عنوان “یکی از متفکران برجسته مشرق زمین” نام برده ‌ ودکتر زرین‌کوب در ن
قد کتاب “پالیزان”  اظهار داشت: «مهرداد اوستا با خلق این اثر، سبک جدیدی را به سبک‌های نگارش جهان افزوده است.فهرست  آثار چاپ شده این استاد گرانمایه به شرح زیر است

  • تصحیح دیوان سلمان ساوجی
  • عقل و اشراق
  • از کاروان رفته
  • پالیزبان
  • حماسهٔ آرش
  • از امروز تا هرگز
  • اشک و سرنوشت
  • روش تحقیق در دستور زبان فارسی و شیوهٔ نگارش
  • شراب خانگی ترس محتسب خورده
  • تیرانا
  • امام، حماسه‌ای دیگر

مهرداد اوستا با  دستگاه‌ها و گوشه‌های موسقی ایرانی آشنائی دقیق داشت و درست نیم ساعت بعد از زمانی که در تالار وحدت چشم از جهان فروبست، در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران کلاس “تاریخ موسیقی” داشت.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم                

                                                     شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت        

                                                 کشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
کي ام،شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

                                                ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم                 

                                                      چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم        

                                                 چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم                      

                                                        ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل                 

                                                ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي              

                                                         چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون    

                                            گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم                     

                                                        ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو   

                                       خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

                                          دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌ گیری دگر، زآشفته عشقت خبر

                                           بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو

                                             گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می ‌نیی، از درد من آگه نیی

                                                    ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده

                                               آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌‌ام سرگشته شیدایی‌ام

                                           دیوانه‌‌ای رسوایی‌‌ام، تو هرچه می‌خواهی بگو

  پیکر وی در قطعه‌ی مشاهیر ادب و هنر ایران حجره 963 (فرهیختگان وادبا )بهشت زهرا (ع)در تهران به خاک سپرده شد.   (عکاس – محمد نفیسی )

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مشفق کاشانی


 استاد عباس کی منش مشهور به مشفق کاشانی درسال ۱۳۰۴هجری شمسی در شهرستان کاشان پا به عرضه گیتی نهاد و تحصیلات ابتدائی ومتوسطه را در زادگاهش انجام داد . درسنین کودکی مادرش  غزلهای حافظ را برایش زمزمه میکرد واو با علاقه گوش میدادوکم کم متوجه شد که اشتیاق به گفتن شعر دارد و اولین سروده های خود را برای معلم سرودش خواند وبا تشویق او ومادرش به وادی  شعر وشاعری  گام نهاد  و درضمن تحصیلات خود رانیز ادامه میداد تا برای تحصیلات عالیه رهسپارتهران شد و موفق به اخذ لیسانس وفوق لیسانس در دانشگاه تهران  گردید . به نظر ایشان  شاعران معاصر ایران  به دو دسته تقسیم میشوند دسته اول كه عده آنان انگشت شمارند با بهره گیری از آثار شاعران بزرگ ایران و مطالعه دقیق درآثار آنان شعر میسرایند که این عده شاعرانی ارزشمند بوده وآثار قابل توجه بوجود آورده اند و می اورند دسته دوم آنهائی که بدون پشتوانه ادبی آثاری بوجود میاورند که فاقد ارزش است بهرحال سبک وسیاق مشفق  آمیزه ای از سبک هندی وعراقی است با اینکه دراکثر قوالب شعری طبع آزمائی کرده  ، اما قالب غزل را بیشتر دوست دارد . این فرمایش استاد مرا یاد موضوعی اتداخت که بیان آن خالی از لطف نیست یکی از اساتید مسلم ادبیات کشور که نام نمیبرم فرمودند کسی اشعاری را گفته بود فاقد محتوا وارزش وبسیار فشار میاورد که من مقدمه ای برآن بنویسم ومن ابا میکردم تا اینکه ناچار برای رهائی از دست او مقدمه ای بر دیوانتش نوشتم واینکه ادبیات یک کشور چه نقش بزرگی در شناخت تاریخ ملتها دارد وبهر حال در آخرش نوشتم البته برای آن که ما بدانیم سعدی و حافظ چه حقی برگردن ادبیات سرزمین ما دارند باید این اشعار را هم که فلانی سروده بخوانیم واتفاقا من نسخه ای از این دیوان را نه بخاطر اشعارش بلکه بخاطر مقدمه اش بدست آوردم .بهر حال استاد کی منش  در زمينه فرهنگي به خصوص شعر فعاليتهاي زيادي انجام داده است ازجمله فعاليتهاي وي مي‌توان به همكاري با بنياد پانزده خرداد، حوزه انديشه و هنر (حوزه هنري فعلي)؛ صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران؛ شوراي عالي شعر مركز موسيقي صدا و سيما و اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان تهران؛ شوراي شعر ستاد اقامه نماز و… اشاره كرد. همچنين ايشان رياست شوراي  شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را بر عهده داشته  اند .  تخلص این استاد گرانقدر مشفق کاشانی است  برا ی ایشان طول عمر پربرکت از درگاه ایزد منان آرزومندیم ودو غزل از آثار ایشان را ذیلا بدوستداران ادبیات تقدیم نموده ویاد آور این قضیه هم میشوم که ایشان در ادبیات جنگ هم در زمان جنگ تحمیلی صاحب حقی ویژه هستند .تا امروز مجموعه های ذیل از آثار ایشان  چاپ ومنتشر شده که مورد استقبال عموم قرار گرفته است
سرود زندگی ، سراب آفتاب ، آذرخش ، آینه خیال ، گزینه ادبیات معاصر ، شب همه شب ، هفت بند التهاب ، پنجره ای به آفتاب ، صلای غم ، تضمین 12 بند محتشم كاشانی ودرحال حاضر نیز کاری در دست تهیه دارم که منظومه ای است در بحرمتقارب،متاسفانه درتاریخ 28دیماه سال 1393استاد مشفق کاشانی دچار ایست قلبی شد وطبق وصیت خود ایشان که اورا درکنار سپیده کاشانی یا مهرداد اوستا به خاک بسپارند ، به آخرین خواسته اواحترام گذاشتند ودر قطعه هنرمندان وکنار مهرداد اوستا مدفون گردید . درحال حاضر در سه راه آذری خیابانی را به نام او نامگذاری کرده اند .

مردم دیده به سو یت نگرانند هنوز                   چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز 

لاله ها شعله کش از سینه داغند به دشت            درغمت ، همدم آتش جگرانند هنوز 

از سرا پرده غیبت ، خبری باز فرست                 که خبر یافتگان ، بی خبرانند هنوز 

رهروان در  سفر بادیه حیران تواند                با تو آن عهد که بستند ، بر آنند هنوز 

ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر                 هم عنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

طاقت از دست شد ای مردمک دیده ! دمی          پرده بگشای که مردم نگرانند  هنوز

 

 

غزلی دیگر  

دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟          زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد                     نیم دگر بغفلت و خواب گران گذشت
صد آفرین به همت مرغی شكسته بال                    کز خویشتن شد و،از آشیان گذشت
افسرده‌ای كه تازه گلی را ز دست داد                     داند چها به بلبل بی خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او            پروانه بال وپرزد و ،آتش بجان گذشت

بشنو       درای قافله سالار زندگی                گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت
ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت                   از خون بیگناه مگر میتوان گذشت ؟
(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت               شکر خدا که همره  باد خزان    گذشت 

 

گوش هوشی است اگر پنجره باز است اینجا         نغمه مرغ سحر روح نواز است اینجا

برده از هوش مرا سکر سماع ملکوت        شمع وشب را یله کن قصه دراز است اینجا

روی زیبای تو تابنده تر از صبح نیاز               طاق ابروی تو محراب نماز است اینجا

چشمه معرفت از باده حیرت گذرد                         قدمی پیش بنه راه فراز است اینجا

دل بود کعبه آمال تو محراب ببند                   قبله قصد وصفا سعی وحجاز است اینجا

زندگی از نفس مردم آزاده ما                       نافه ی آهوی چین غالیه ساز است اینجا

جان سر شگشته ما درگرو روی کسی است         کافتابی به نهان خانه راز است اینجا

خار این بادیه ، بوئی زشقایق دارد                     خنده مریم گل ، لعبت ناز است اینجا  

 

         طبق وصیت استاد مشفق وتلاشهای انجام شده درقطعه هنرمندان درحجره 963فرهیختگان وادبا  درکنار استاد مهرداد اوستا  وخانم سپیده کاشانی واستاد مجتبی مینوی وابوالقاسم حالت مدفون گردید(وقتی وارد  حجره شدی سمت چپ اولین مقبره )

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

شاطر عباس صبوحی

من همان «شاطر» عشقم که به تو شرط کنم

گر کشم دست ز دامان تو    ،     نادرویشم!

شاطر عباس متخلص به صبوحی، به سال ۱۲۷۵ در شهر قم ولادت یافت.نام پدر ش «محمدعلی» بود،. صبوحی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفته اند:خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود.اغلب فکور و اندیشناک به نظرمی رسید.درهنگام کار،همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن می کرد و پیش بندی لطیف می بست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمر چین د ربر می نمود.زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود.در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است.اشعارش،بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات می باشد.
شاطرعباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل «مسمطات»«رباعیات»و «دوبیتی» از خود یادگار نهاده است.از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست و قدر مسلم اینست که وی عارفی وارسته بوده .این که گفته اند  وی اصلا سواد خواندن ونوشتن نداشته وهنگام پخت نان یک نفر باسواد کنارش می ایستاده وسروده هایش را می نوشته اغراق به نظر میرسد چون همه سروده هایش درنهایت ظرافت و پختگی است .  شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ در تهران وفات یافته اما درشهرستان قم یعنی زادگاه  خود مدفون گردیده است .

روزه دارم من و افطارم از آن  لعل لبست           آری افطار رطب در رمضان  مستحب  است

روز ماه رمضان زلف  میفشان که    فقیه           بخورد  روزه خود را بگمانش که شب  است

زیرخط  وقت نوشتن همه کس   نقطه نهد        این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب این نقطه خط را که ببالا       بنهاد            نقطه  هر جا غلط افتاد مکیدن ادب   است

شحنه اندر عقبست و من از آن    میترسم              که لب لعل تو آلوده به ما ء العنب ا ست

پسرمریم اگر نیست چه باک است زمرگ            که دما دم لب من برلب  بنت العنب  است

منعم از عشق کند  زاهد و آگه         نبود            شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من بوسه بده جان بستان         گفت رو کین سخنت  دور زشرط ادب   است

زاهدا  بهر خدا  منع مکن   از عشقم                  هر کسی منع من از عشق کند زن جلب است

عشق آنست که از روی  حقیقت باشد             هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است

شعر پر محتوای دیگری از صبوحی

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار 

                                                                                د ر ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست           

                                                                             جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ                                  

                                                                                 با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز                 

                                                                         گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز                               

                                                                            تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ                   

                                                                       چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش           

                                                                   خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعارعار

مخمسی زیبا از صبوحی

ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنج                      بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج

از سیلی عشق تو، رخم گشته چو نارنج               دین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج

بر باد شده در صدد روی تو، هر پنج

هرگز نبود حور، چو روی تو، به رضوان                     سروی به نکوئی قدت نیست به بستان

روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان                 هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان

ریزد ز لب لعل سخنگوی تو، هر پنج

در دست غمت چند زنم ناله و فریاد                                باز آی، که عشق تو مرا کند ز بنیاد

هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشاد                            حور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد

هستند ز خدّام سر کوی تو، هر پنج

ای خسرو خوبان، نظری کن سوی درویش                 مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش

دیوانه عشق تو، ندارد خبر از خویش            خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش

کردند برآشفتگی موی تو، هر پنج

تا چشم من آن روز، بر آن سیمبر افتاد                          از شوق جمالش به دل من اثر افتاد

مرغان چمن را همه سودا به سر افتاد                     سرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد

پستند به پیش قد دلجوی تو، هر پنج

در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنج                مهرت به دلم نقش گرفته است چو شطرنج

بنشسته شب و روز، دو افعی به سر گنج              چشم و لب و رخساره و ابروی تو بی رنج

زیباست بر آن عارض نیکوی تو، هر پنج

غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی                          ساقی! بدر آی از در ایوان صبوحی

بنشین ز کرم در بر یاران صبوحی                          دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی

گردید به تاراج دو ابروی تو، هر پنج

چه شد که بر گل عارض گلاب می‌ریزی                                   ستاره بر رخ این آفتاب می‌ریزی

هزار دیده برای تو اشکریزان است                                    چرا تو اشک به مثال حباب می‌ریزی

 

ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم را                    بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را

اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من                    دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را

به گردن بسته‌ای چون رشتهٔ بر پای زنجیرم                مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم                  شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را 

در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم          خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را

ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی                    که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم            که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجهٔ دشمن             دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را

مزار این مرد بزرگ در قم است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

محمد حسین شهریار

چهره خندان استاد محمد حسین شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی  به‌سال ۱۲۸۵ در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای مادری‌اش -قیش‌قورشاق- و روستای پدری‌اش –خشگناب واقع در     بخش تیکمه‌داش شهرستان بستان‌آباد در شرق استان آذربایجان شرقی سپری نمود. پدرش حاج میرآقا در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریزیعنی در سال ۱۳۰۰محمد حسین را  برای ادامه تحصیل به  تهران فرستاد  ومحمد حسین تحصیلات متوسطه را در مدرسه دارالفنون درسال ۱۳۰۳باتمام رساند و پس از آن در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد. و  شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در اداره ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ پدرش حاج میرآقا درگذشت. او در‌سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریزدرجه دکترای افتخاری به او اعطا نمود . در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را می‌سراید در سال ۱۳۳۲ درتبریز با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عمیدخالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند -دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی- می‌شود. در روزهای آخر عمر به‌دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ بنا به وصیت خود در مقبرة‌الشعرای تبریز مدفون گشت. شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته‌است. از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌است.

عشق و شعر

وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمهٔ ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی جزء آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام که در سال ۱۳۳۳ سروده شده‌است، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود. اودر اول بهجت تخلص میکرد و بعدا شهریار را انتخاب کرد او  شهریار تخلص را از تفألی به دیوان حافظ گرفت و شهریار در تلفظ اصلی شهردار و لقب حاکمان بوده است.

         علی آن شیر خدا شاه عرب                                     الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است                                            دل شب محرم سر الله است

شب شنفته ست مناجات علی                                        جوشش چشمه‌ی عشق ازلی

قلعه بانی که به قصر افلاک                                              سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک

اشکباری که چو شمع بیدار                                              می‌فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید                                                    در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو دُر آویزه‌ی گوش ئ                                    مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه‌ی آفاق شکافت                                        چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب                                               می‌برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش                                      می‌کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سر جلی                                              نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز                                                  می‌کند در ابدیت پرواز

عشقبازی که هم آغوش خطر                                              خُفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر                                               حلقه‌ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در                                              که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو                              زینب‌اش دست به دامان که مرو

شال می‌بست و ندایی مبهم                                            که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار                                            می‌کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق                                           سر به محراب عبادت منشق

می‌زند پس لب او کاسه‌ی شیر                                  می‌کند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست                           تو خدایی مگر ای دشمن دوست

شبروان مست ولای تو علی                                           جان عالم به فدای تو علی

در جهانی همه شور و همه شر                                             ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَیفَ بَشَر

سه بند از کتاب حیدر بابایه سلام با ترجمه فارسی آن

ترجمهٔ فارسی بهروز ثروتیان                      متن اصلی ترکی آذربایجانی

سلام بر حیدر بابا                                                  حیدر بابایه سلام

‫حیدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان‬                  ‫           حیدربابا ایلدیریملار شاخاندا‬

‫سیلابهای تُند و خروشان شود روان‬                     سئللر سولار شاققیلدییوب آخاندا‬

‫صف بسته دختران به تماشایش آن زمان‬             ‫قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا‬

‫بر شوکت و تبار تو بادا سلام من‬                         ‫سلام اولسون شوْکتوْزه ائلوْزه !‬

‫گاهی رَوَد مگر به زبان تو نام من‬                          ‫منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه‬

۲

حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روی خاک‬                   ‫حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا‬

خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک‬                       ‫کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا‬

‫باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک‬           ‫باخچالارون چیچکلنوْب آچاندا‬

‫ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن‬                       ‫بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله‬

‫دلهای غم گرفته ، بدان یاد شاد کن‬                       ‫آچیلمیان اوْرکلری شاد ائله

۳

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار‬                           ‫بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا‬

‫نوروزگُلی و قارچیچگی گردد آشکار‬                  ‫نوْروز گوْلی ، قارچیچکی چیخاندا‬

بفشارد ابر پیرهن خود به مَرغزار‬                       آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا‬

از ما هر آنکه یاد کند بی گزند باد                        ‫بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون‬

‫گو : درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد‫                  دردلریمیز قوْی دیّکلسین ، داغ اوْلسون

 

آرامگاه استاد محمد حسین شهریار در مقبره الشعرای تبریز

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

سید صادق سرمد

تصویر جوانی مرحوم سید صادق سرمد

درسال ۱۲۸۶هجری شمسی یکی دیگر از مفاخر ادبی ایران نبام سید صادق سرمد، فرزند سید محمد‌علی درشهر تهران متولد شد. اوتحصیلات خود را تادریافت لیسانس در رشته حقوق ادامه دادو وکیل دادگستری شد و یکدوره نیزبه نمایندگی مجلس  شورای ملی  انتخاب شد، و همچنین  امتیاز انتشار روزنامه صدای ایران را داشت. سیدصادق سرمدعلاوه براینها عضو هیات مدیره کانون وکلا ومشاور حقوق آستان قدس رضوی ومشاور حقوقی دربار سلطنتی پهلوی دوم بود با همه اینها انجمنهای ادبی زیادی را اداره میکرد ودر ضمن اشعار بسیار لطیف و ارزنده ای نیز ازو بجا مانده است . بعداز وقایع۲۸مرداد شعری خطاب به شاه نوشت به اینصورت که  :

شهریارا، بگو دگر نکشند                         زآنچه کشتند،بیشتر نکشند
بس بود آنچه پیش ازین کشتند              باز گو بعد ازین دگر نکشند
گر چه خیر بشر به دفع شر است               بشر از بهر دفع شر نکشند
ما که ضد رژیم کشتاریم                       دوست داریم بی ثمر نکشند
این جگر گوشه گان پدر دارند               پیش چشم پدر،پسر نکشند
این پدر مردگان پسر دارند                   پبش چشم پسر ،پدر نکشند
فاسد ار کشتنی بود بر گوی              که چرا دزد سیم و زر نکشند؟!
دزد،بدتر ز خائن است از چیست؟             دزد از خائنان بتر نکشند
کشتن خائن وطن چه ثمر                         دزد مال وطن اگر نکشند
این خیانت اثر از آن دزدی است                    تا موثر بود،اثر نکشند
شجر ظلم،بار کیفر داد                        بار باقی ست تا شجر نکشند
ریشهء ظلم باید از بن کند              ریشه تا هست،برگ و بر نکشند

که برای دیدن این اشعار باید به دیوان سرمد مراجعه شود اما بدلیل گفتن همین اشعار مورد غضب واقع شد واز مشاوره حقوقی دربار کنارگذاشته شد  ولی باز هم همچنان بیان کننده الام ورنجهای  مردم درلباس شعر بود و از پای نمی نشست بالاخره در سال ۱۳۳۹بر اثر بیماری سرطان دارفانی را وداع گفت وبه دیدار محبوب شتافت .

روزی به بارکش خری اسبی به طعنه گفت                         چند از برای هر خس ُخاشاک میبری

مارابزیر ران بدر آرند        خسروان                                    زآنرو سزد که برتو  نماییم   مهتری

لیکن تورا چو پشته خاری بود به پشت                                 ناچار خوار آیی در چشم  مشتری

خرپاسخش بداد که اندیشه بشر                                      زین حد بنگذرد  گر ازانصاف  نگذری

کای خود پسند بی خبر از کار روزگار                                    خود را چه میفریبی از لاف برتری

ما وتو هردو بارکش  مردمیم وهست                                       دررنج بار بردن  مارا     برابری

گیرم که بار توست گهر بار  ومن خزف                          سود من وتو چیست زسودای  دیگری

حمال غیر را چه تفاوت کند که بار                                        سنگ وسفال باشد یا زر جعفری

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد            چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ما بریدند ودر قفس گشودند                         چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم                     که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

من اگر چه بر درختم ولی آن سیاه بختم                            که رسیده باغبان و ثمری نچیده باشد

بجز آن کشیده ابرو که خمیده در جوانی                        نشنیده ام جوانی که قدش خمیده باشد

عجب از حبیبم آید    که ملول مینماید                             نکند که از رقیبان سخنی  شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند                          به کسی مباد ازما که بدی رسیده باشد

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت                      می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز                                  ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد                                         این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند                                مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است                             مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

(سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا                              میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

آرامگاه مرحوم سید صادق سر مد در امام زاده عبدالله تهران

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

حسین پژمان بختیاری

​تصویر زنده یاد حسین پژمان بختیاری 

متولد ۱۲۷۹درتهران  ازمادر ی بنام عالمتاج  قائم مقامی  که خود شاعری فرهیخته بوده وبه ژاله تخلص میکرده واز نبیرگان قائم مقام فراهانی صدراعظم شهید  پادشاه بی کفایت قاجار محمد شاه بوده بدنیا آمده وپدرش علیمردان خان میرپنج بختیاریست که خواهرش همسر سردار اسعد بختیاری از مبارزان مشروطه بوده متاسفانه این ازدواج ازنوع سیاسی بوده و پدر عالم تاج برای پشرفت خود دخترش را به پیر مردی هم سن وسال خود شوهرداده وبهمین دلیل کار آنها به جدائی میکشد و تنها حاصل این ازدواج نامتناسب استاد حسین پژمان بختیاری است  که بدون داشتن کانون گرم خانوادکی  ودرکنار سایر اقوام بزرگ میشود  اما از یکسو داشتن قریحه شعر که از مادر باو منتقل شده واز سوی دیگر آشنائی با زبان فرانسه و هم نشینی با بزرگانی چون نیما یوشیج وملک الشعرا بهار وپروین اعتصامی وایر ج میرزا از او محققی بزرگ و شاعری پر آوازه ساخته وبه جامعه فرهنگ وادبیات کشور تقدیم میکند برای آشنائی بیشتر به نوشته های آن مرد بزرگ در مقدمه دیوانش رجوع کنید اما روح لطیف وتنهای اورا دراین ابیات بجوئید ایشان درسن ۷۴سالگی  یعنی  درسال  ۱۳۵۳بدرود حیات گفتند۰

شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست                        میسوزم ومیمیرم وفریاد رسی نیست

کیست فریاد رس همچو منی دراین شهر؟             فریاد رسی نیست کسی را که کسی نیست

بیمارم وتبدارم و درسینه مجروح                          چندان که فغان میکشم ازدل نفسی نیست

آن میوه جان بخش که دل در طلب اوست         زینت گر شاخی است که در دسترسی نیست

بیش است زما طالع آن مرغ گرفتار                              کورا قفسی باشد و مارا قفسی نیست

 

غزلی بسیار دلپذیر از پژمان

درکنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد            کـــس جـای در ایــن خــانهء ویــــرانه نــــدارد

دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد                  کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد

در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست       آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد

گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی            گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد

ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر             راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد

در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای             دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد

از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت     جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد

تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا         ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدارد

 

واینهم ارمغانی دیگر که نشان از قلب سلیم و بی کینه اودارد

اگر ایران بجز ویرانسرا نیست                                     من این ویرانسرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما    افسانه رنگست                                   من این افسانه ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جانگداز است                                     من این نای و نوا را  دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست                                  من این آب و هوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش                                من این فرسوده پا را دوست دارم

من ایندلکش زمین راخواهم ازجان                            من این روشن سمارا دوست دارم

اگر بر من زایرانی رود       زور                                   من این زور آرما را  دوست دارم

اگر آلوده داما  نید اگر        پاک                                   من ، ای مردم شمارا دوست دارم  

آرامگاه این ادیب بزرگوار در قطعه هشتم بهشت زهرا (ع) است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”

مهدی سهیلی

 

   

 زنده یاد مهدی سهیلی

این نوشته در26تیرماه1393تهیه شده ودر “گنجینه فرهنگ وادب” انتشار یافته که امروز عینا به وبسایت منتقل گردید

دیدم تیرماه است وامسال نود مین سال ولادت یک اسطوره ادبی بنام مهدی سهیلی است  ، روا نبود که یادی از این مرد بزرگ نکنیم . ازکسی که این بیت ناب را سروده

 پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت       ای وای من که قصه ی دل ناتمام ماند

مهدی سهیلی فرزند غلامرضا ، شاعرمعاصر و نویسنده ایرانی در هفتم تیرماه  ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد.ودر عمر ی نه چندان بلند  خدمات ارزنده ای به جامعه فرهنگی ایران نمود وبالاخره  در هجدهم مرداد ماه   ۱۳۶۶درسن  ۶۳سالگی از دنیا رفت .   او شاعر ونویسنده توانائی بود ودر زمینه نمایشنامه نویسی هم فعالیت داشت ومهارتش دراین زمینه چنان بود که برخی از  آثاراو را درسال۱۹۷۵میلادی در مسکوبه چاپ رساندند. او سال‌ها دررادیو ایران برنامه اجرا کردوهنوز آنها که سن وسالی دارند برنامه مشاعره را که ایشان اداره میکرد بیاد دارند وخوب میدانند که مرحوم مهدی سهیلی چقدر دراین زمینه دانش وسیعی داشت وبه ندرت اتفاق میافتاد که کسی بیتی بخواند و مهدی سهیلی بلافاصله نام شاعر را بزبان نیاورد و این امر واقعا حیرت انگیز بود ونشان از احاطه وتسلط مرحوم سهیلی برادبیات فارسی داشت  بطور خلاصه آثار بجا مانده از او بشرح زیر است

  • بیا با هم بگرییم
  • بوی بهار می‌دهد
  • بزم شاعران
  • شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی
  • اشک مهتاب
  • طلوع محمد
  • پرواز در آسمان شعر
  • مشاعره
  • شعر و زندگی
  • یک آسمان ستاره
  • گنج غزل
  • چشمان تو و آیینهٔ اشک
  • هزار خوشهٔ عقیق
  • کاروانی از شعر
  • باغ‌های نور
  • لحظه‌ها و صحنه ها
  • گنجوارهٔ سهیلی
  • اولین غم و آخرین نگاه
  • نگاهی در سکوت
  • ضرب المثل‌های معروف ایران
  • مرا صدا کن
  • سرود قرن و عقاب
  • چه کنم دلم از سنگ نیست.
  • گنجینه ی سهیلی(5جلد)
  • هزاروصدغزل هماهنگ

مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامتم

با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي

سر تا بپاي من

غرق ملامت است.

هر لحظه در برابر من اشك ريختي

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

بيچاره من، كه با همه ي اشكهاي تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ

كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي

من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

اي بس شبان تيره كه در انتظار من

فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي

بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب

تو در كنار بستر من دست بر دعا

بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

تا كاروان رنج مرا همرهي كني

با چشم خواب سوز

چون شمع دير پاي

هر شب، گريستيئ

تا صبح ، سو ختي.

شبهاي بس دراز نخفتي كه تا پسر

خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.

رفتي به آستانه مرگ از براي من

اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو. 

شعر دیگری بنام قمار باز از مرحوم سهیلی

 

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز-

از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود

اين بي ستاره مرد-

وين پاكباخته-

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود

يكماه پيش دختر مرد قمار باز-

همراه اشكها-

با حالتي نژند-

ميگفت:اي پدر!

هر روز در حياط دبستان ميان جمع-

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست از كجاست

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سر فكند گيست

واي اين چه زندگيست؟

آن بي ستاره مرد

در چشمهاي دختر اندوهگين خويش-

اشكي زديده ريخت

گفتا كه:اي شكوفه ي اميد وآرزو

بس كن،سخن مگو

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

وين چشمهاي غمزده را چون ستارها-

تابنده ميكنم

 

روح و تن

بارها سردر گریبان کرده ام
خویش را در خویش حیران کرده ام
با دل خود گفتگو ها داشتم
روح را ز تن جدا انگاشتم
مرغ روحم تا خدا پر می کشد
لیک تن خود را به بستر می کشد
روح من با تن ندارد آشتی
گویدم با تن چرا بگذاشتی
روح و تن نا آشنایی می کنند
روز و شب میل جدایی می کنند
روح سر در عرش اعلا می کند
تن مرا در چاه دنیا میکشد
روح گوید شهر من از تن جداست
زانکه تن بازیچه ی آز و هواست
جای من اندر
سرای خاک نیست
خاکیان پستند و اینجا پاک نیست
این تن خاکی به گل دل بسته است
لیک روح از چاه دنیا خسته است
روح من همچو عقابی تیز پر
می کند تا اوج ناپیدا سفر
لیک تن همچون کلاغی دلپریش
می زند بر جیفه ها منقار خویش
تن کلاغ و مال دنیا جیفه دان
جیفه خواری
نیست کار بخردان
هاتفی در گوش من گوید مدام
مرغ جان را از چه افکندی به دام
روح تو رودست و تن مرداب تو
روح چون کشتی و تن گرداب تو
روح را در قرب حق پرواز ده
نفس بازیگوش را آواز ده
پاک شو پر نور شو مهتاب شو
رود شو بیرون از این مرداب شو
با عجوز زندگی خوشدل
شدی
همچچو کودک محو آب و گل شدی
زرق و برق زندگی شادت کند
حرفی ز ویرنه آبادت کند
جهد کن از چاهک دنیا در آ
خیمه را بر کن از این ویرانسرا
پنج حس نارسا و گنگ و کور
کی تو را هادی شود شهر نور
این تن خاکی چو مرغ خانگیست
کاوشش در خاک از بی دانگیست
در پر او قدرت
پرواز نیست
در گلویش معجز آواز نیست
بهر دانه گام در پرچین زند
پنجه و منقار در سرگین زند
مرغک بی پرو بال گند خوار
عشرتی دارد ولی در گند زار
قد قد او جلوه ی آواز اوست
بال بسته خود پرپرواز اوست
او چه داند نزهت هر باغ را
خود ندیده جلوه گاه راغ را
برفراز ابر او را راه نیست
هیچ از سیر عقاب آگاه نیست
جنب و جوش وشادی اش در گلخنست
کی چنین مرغی سزایش گلشنست
او چه داند در فضای پاک چیست
عرصه ی کنکاش او جز خاک نیست
خود نداند دامن گلشن کجاست
دسته دسته لاله و سوسن کجاست
ای برادر خاک ماوای تو نیست
این سرای عاریت جای تو نیست
بره آهویی ز مادر دور شد
از چمیدن در چمن مهجور شد
از بیابان تا بیابان گام زد
ضجه ها هر بامداد و شام زد
از قضا با ماده گرگی یار شد
شیر او نوشید تا پروار شد
بره آهو با عدو سر کرده بود
زو خیال روی مادر کرده بود
گفت با خود کاین همان مام منست
شیر گرمش شربت کام منست
بی خبر کان گرگ بود ‌آهو نبود
وانکه باید مادری کرد او نبود
در کنار دشمن از خوشباوری
داشت از گرگ انتظار مادری
روزی آخر گرگ بر آهو پرید
سینه و قلب و تهیگاهش درید
روزها بر بره آهو شام داد
تا طعام گرگ خون آشام شد
ما و تو هستیمآن آهوی دشت
همچو آن آهوست ما را سرگذشت
ما که روزی جا به جنت داشتیم
چاه دنیا را بهشت انگاشتیم
گرچه از آفات دنیا خسته این
باز هم بر رنج آن دل بسته ایم
با خود انگاریم دنیا مادر است
ای عجب این قصه ما را باور است
غافل از آن کاین همان گرگست و بس
عاقبت مارا درد در یک نفس
می خوراند تا گرانبارت کند
بهر صدی خویش پروارت کند
مست خشمی مست دل مست فریب
طعمه ی دنیا شوی عما قریب
وای اگر دنیا تو را غافل کند
حلق و جلق و دلق تو کامل کند
آن زمان خود طعمه ی دنیا شوی
بی خبر از جنت الماوا شوی
ما بهشتی بودهییم ای بی خبر
رخت خود زین دامگه بیرون ببر
اسب همت را از این میدان بتاز
بر تن خود بال پروازی بساز
ای بهشتی روی آور در بهشت
دل منه چون کدکان بر خاک و خشت
از خداییم ای رفیق با صفا
بازگشت ما بود سوی خدا
پاک شو تابشنوی بانگ از درون
گویدت کانا الیه راجعون

 

 آرامگاه مرحوم مهدی سهیلی در  حیات مرقد مطهرحضرت عبدالعظیم حسنی ودر محل ورودی صحن مطهر امامزاده طاهر (ع) است

گرد آوری وتالیف : محمد نفیسی
متولد 1325/3/28در شهر همدان . بازنشسته – دانشگاه ایران  – همین

“من هیچم کمی هم کمتر، هرچه هست همه اوست .”